مردم؛ بلعنده یا متولی؟
درنگی در معنای مردمی بودن و سینما با نگاه به جشنوارۀ فیلم عمار

سخن گفتن از جشنوارۀ فیلم عمار یعنی سخن گفتن از سینمای مردمی؛ یعنی همان چیزی که عمار مدعی آن است و شعار اصلی خود را در طی این سالها رسیدن به آن اعلام کرده است. پس برای شناخت بهتر این جشنواره باید در مفهوم سینمای مردمی و به تبع آن «هنر مردمی» تأمل کرد. هنر مردمی چیست؟ پاسخی که منابع رسمی مطالعات هنری و کتابهای آکادمیک موجود در شاخههایی چون جامعهشناسی هنر یا نقد هنری به این پرسش میدهند پاسخی روشن است: کوسۀ ریشپهن! از نظر این منابع مفهوم هنر مردمی مفهومی ماهیتاً پارادوکسیکال یا متناقضنماست. پس برای روشنتر شدن مسئله، بحث را از خط روایی همین منابع پی میگیریم. به روایت منابع مدرَسی و معتبر جامعهشناسی هنر، هنر مقولهای است که باید ذاتاً آن را امری اسطورهای و همراه با هالهای1 مقدس پیرامون آن دید. هنر پدیدهای نامتعارف و برجسته است که شأن آن در جامعه اجل از سایر امور است. اساساً هنر امری است مستقر در جایگاهی والا و برتر. از این روست که بحث مالکیت نیز در آن دستخوش دگرگونی است. در این معنا هنر کالایی نیست که بتوان به آسانی آن را خرید و فروش کرد. اسب نیست که هر کسی بتواند به بازار برود و با پسندیدن یک رأس از آن، مبلغی را بپردازد و آن را به خانه آورد. اثاث و اسباب نیست که قابل گزینش و ابتیاع باشد. هنر امری است که تنها طبقات محدودی از اجتماع میتوانند مالک آن باشند. به همين جهت است که در گذشته فقط کلیساها، شاهان یا گروهی از اشرافزادهها بودند که تمکن لازم برای تصاحب آثار هنری را داشتند. در گذشته تعامل با هنرمند و تأمین هزینههای تولید یک اثر هنری امری بود که جز در ید قدرت نهادی چون کلیسا یا دربار نبود و حتي گاهی در این تعاملات اساساً این خود هنرمند بود که با قرار گرفتن در زیر چتر حمایت یکی از این نهادهای قدرتمند اجتماعی، به خرید و فروش درمیآمد. در این مناسبات مردم صرفاً تماشاگر انگشتبهدهان هالۀ مقدس هنر بودند. آنها با شگفتی به کلیسا یا دربار مینگريستند و در شکوه افسونگر آثار هنری غوطه میخوردند. در این معادله، سهم تودههای اجتماع بیش از این نیست. آنها حتی امکان اندیشیدن به مالكيت آثار هنری را ندارند. اما با ورود به دوران مدرنیته و تحولات اجتماعی و فرهنگی عمیقی که در پی آن بود، در حوزۀ هنر نیز تغییراتی پیش آمد. اکنون روح مصرفگرای بشر اومانیست عصر جدید، دهان گشوده بود تا هرچیزی را ببلعد. خواه مزارع ذرت باشد، انرژی بخار، یا کالای هنری؛ تفاوتی در اصل موضوع نمیکند. از این روست که همهچیز به سوی مصرفی شدن گام برمیدارد، حتی هنر. بشر مدرن میخواهد هر چیزی را مصرف کند. اكنون هنرمندان به بازار میآیند و آثار هنری خرید و فروش میشوند؛ چیزی که به گفتۀ نظریهپردازان هنر با ذات آن در تعارض است. اين چنين است که هنرمندانی مثل مارسل دوشان2 یا اندی وارهول3 در عصیان علیه این وضعیت با خلق آثار هجوآمیزی چون چشمه4 یا حاضرآمادهها5 اقدام به استهزای هنر مصرفی عصر جدید میکنند. آنها از طریق نمایش چنین آثاری قصد دارند به احیای موقعیت هنر بپردازند و امر هنری را دوباره به جایگاه اصلی خود بازگردانند. به اعتقاد برخی از منتقدان جامعهشناس هنر، اتفاقی که در این دوران با جنبشهای هنری مدرنی چون کوبیسم، دادئیسم، انتزاعگرایی و... میافتد، ادامۀ همان خط سیر تاریخی پیشین اما در شرایطی جدید است. در این دوران نیز هنر همچنان با هالهای6 نورانی و مقدس همراه است که هرکسی را سعادت دست یازیدن به آن نیست. اما اکنون این کلیسا یا دربار نیست که با پرداخت قیمت گزاف هنر اجازۀ ورود به حریم آن را مییابد. اکنون حصار پیرامون هنر، نه از جنس سکههای طلایی پاپ و لویی، بلکه از سنخی دیگر است. حالا این مسئلۀ «درک» است که گروه صاحبان آثار هنری را تحدید میکند. در دورۀ جدید هرکسی را توان درک هنری و راه یافتن به بارگاه سحرآمیز هنر نیست. بسیاری از مردم درک صحیحی از آثار هنری ندارند و نمیتوانند زیبایی عجیب و غریب یک تابلوی نقاشی از هنرمندی چون جکسون پولاک7 را درک کنند. آنها فقط میدانند که پولاک هنرمند بزرگی است که نقاشیهای او از برجستهترین آثار هنری قرن محسوب میشود. اما چرا؟ عامۀ مردم برای این سؤال پاسخی در آستین ندارند. آنها باید همچون مردمان پیشین که با حیرت شاهد حضور آثار هنری در نزد طبقات خاصی از اجتماع بودند، بیآنکه خود سهمی از آن داشته باشند، اکنون هم نظارهگر آثاری باشند که تنها طبقات محدودی از اجتماع و گروهی اندک، ارزش زیباییشناختی آنها را درک میکنند و از این طریق میتوانند به نوعی صاحب آنها محسوب شوند. البته نباید فراموش کرد که به موازات این جریان، هنر بازاری نیز مسیر خود را همچنان پرقدرت و بیامان ادامه داده است و همانا در این راه توانسته ساز و کارها و ساختارهای پیچیدهای را برای خود طراحی کند. چنانکه شاخصترین جلوۀ هنر بازاری در عصر حاضر را باید هالیوود دانست که خود مبدل به یکی از صنایع عظیم و سودآور در آمریکا شده است. حال با این مقدمۀ نسبتاً طولانی میتوان در مفهوم هنر مردمی دوباره اندیشید. آیا هنر مردمی اساساً امکان وقوع دارد؟ و در آن صورت تکلیف آن هالۀ نورانی چه خواهد شد؟ و بر فرض امکان تحقق، ساز و کار ادامۀ حیات آن چیست؟ آیا این هنر میتواند به اتکای جلب نظر مشتریان خود، به چرخۀ اقتصادی سالمی هم دست یابد؟ و دهها پرسش دیگر که هر یک نسبتی با نقد هنری، جامعهشناسی هنر و اقتصاد هنر مییابند. اما شاید پیش از پاسخگویی به چنین پرسشهایی لازم باشد، در معنای «مردم» در هنر مردمی کمی بیشتر بیندیشیم. آیا هنر مردمی همان پابلیکآرت8 است؟ یا باید آن را در بستر معنایی دیگری بررسی کرد؟ آیا منظور از مردم در اینجا همان فرد منتشر مصرفکنندۀ خودبنياد غربی است یا آنکه ریشه در مفهومی قرآنی چون «ملت» دارد؟ نسبتِ این مردم با انقلاب اسلامی چیست؟ این مردم که قرار است سینما متعلق به آنها باشد، به نوعی مشتری، خریدار یا مصرفکنندۀ آناند؟ آنها قرار است این سینما را مصرف کنند یا باید نسبت دیگری میان آنها و سينما فرض کرد؟
شاید بهتر باشد جهت حصول سریعتر نتیجه، برای تأمل در این پرسشها ابتدائاً به ماهیت انقلاب اندیشید و در یک رفت و برگشت کوتاه، نخست از سینما به انقلاب رسید و سپس از انقلاب به سینما؛ همان انقلابی که صاحبان اصلی آن پابرهنگان جامعهاند. نسبت مردم با انقلاب چیست؟ آیا آنها همان گروه دمو9 در موقعیت کراسی10 هستند که حکومت باید در خدمت هوائج و مشتهيات نفسانی آنها و به تعبیر دیگر مورد مصرفشان باشد؟ یا آنکه میان آنها و حکومت نسبتی دیگر است؟ نسبتی که به موجب آن حقی بر گردن آن و حقی بر گردن این و تکلیفی بر عهدۀ این و تکلیفی بر عهدۀ آن خواهد بود؛ حقوق و تکالیفی که نتایج آن را باید در همۀ ساحات، از جنگ تا سازندگی و از اقتصاد تا سینما ادامه داد. اکنون به نظر میرسد مفهوم «مردمی» تا حدودی در حال تبیین است. در این نسبت، مردم صاحب سینما هستند نه بلعندۀ آن. آنها را حقی بر گردن سینماست و در خصوص سینما تکلیفی بر عهدۀ شان. در اینجا وظیفۀ سینما صرفاً سرگرم کردن مخاطب و تکلیف مخاطب تنها بالابردن آمار فروش گیشهها نیست. مخاطب در این معادله خود صاحب سینما و به عبارتی سهامدار آن است. سینما نیز قرار نیست هنری دور از دسترس و وهمآمیز و ملاکی برای تشخصهای اجتماعی یا از سوی دیگر کالایی بصری، صرفاً برای کسب لذت بیشتر باشد. سینما در برابر مخاطب رسالتي دارد و مخاطب در برابر سينما مسئوليتي. سینما برای مردم است پس باید جذاب و گیرا باشد و برآمده از مردم است، پس باید تذکردهنده و برونآورندۀ مردم از خویشتن و وسیلۀ رسیدن آنها به حقیقت باشد؛ و مردم صاحبان آناند، پس باید متولی و مُوَزع آن نیز باشند و خود عهدهدار نقش رساندن آن به دیگران و البته آگاه از سطح و کیفیت آن و نقشآفرین در گزینش آثار برتر و برجستهتر. اکنون باید دید جشنوارۀ فیلم عمار با ادعای مردمی بودن به معنایی که در این مختصر شرح آن رفت، چه میزان با توفیق قرین بوده است؟ به نظر میرسد شش دوره برگزاری این جشنواره سنگ خوبی برای محک چنین مدعایی است.
محمدرضا وحیدزاده
مجله روزانه عمار. سه شنبه ۱۴ دی
1. aura
2. Marcel Duchamp
3. Andy Warhol
4. Fountain
5. ready-made
6. aura
7. Paul Jackson Pollock
8. Public art
9. demos
10. kratos

این یادداشتها پیش از این به عنوان نقدهایی بر آثار روز یكم، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، نهم و دهم جشنواره در خبرگزاری فارس منتشر شده است.
نگاهی شخصی به فیلمهای جشنوارۀ سی و چهارم فیلم فجر
برداشت دوم از قضیۀ اول
بیایید دور هم برای آخر ترم یك فیلم بسازیم
«برداشت دوم از قضیۀ اول»، به كارگردانی پویان باقرزاده اولین فیلم از بخش سینمای هنر و تجربه است كه در سی و چهارمین دورۀ جشنوارۀ فیلم فجر به نمایش درآمد. با سابقۀ ذهنیای كه از فیلمهای این بخش در سالهای گذشته داریم قاعدتاً باید منتظر فیلمی تجربهگرایانه باشیم. اما نحوۀ شروع فیلم خبر از یك فیلم واقعاً متفاوت میدهد. فیلم با روایتی مستندنگارانه آغاز میشود و هر آنچه به عنوان قاعده و اصول فیلمسازی در پیش رو مییابد مصرانه زیر پا میگذارد. چنانكه تصویر از حالت دوربین روی دست هم جلوتر میرود و گاهی به فیلمبرداریهای موبایلی نزدیك میشود. حتی در لحظات بسیاری تصویر فلو (تار) است كه قاعدتاً در هر فیلمی یك اشكال فنی فاحش محسوب میشود. «صدابرداری» نیز چیزی است از سنخ «هرچهدلتخواستبرداری»! بازیگرها تپق میزنند و گاهی دیالوگشهایشان در هم میرود. خلاصه فیلم همهچیز هست جز فیلم. «برداشت دوم از قضیۀ اول» با رویكردی بهشدت تجربهگرایانه پیش میرود تا بیننده را با ایدهپردازیهای یك گروه جوان تئاتری مواجه سازد. فیلمی كه در ظاهر روایتی از زندگی بحرانزدۀ چند جوان هنرمند است؛ اما به گفتۀ خود در برداشتهای مختلف. مهمترین چیزی كه در فیلم دیده میشود جهتگیری شكلگرایانۀ (فرمالیستی) آن است. فیلم در فضایی مستند آغاز میشود، وارد روایتی داستانی میشود، مجددا فاصلهگذاری میكند و باز به روایت قبلی باز میگردد. گویی گروه جوان فیلم بنا دارد هر آموخته و حتی ایدۀ ناآزمودۀ خود را به روی پردۀ نقرهای بكشاند. از سوی دیگر میتوان گفت فیلم «برداشت دوم از قضیۀ اول» ظرفیتهای فراوانی دارد جهت تأویل و خوانشهای هرمنوتیكی. موضوع فیلم دربارۀ دروغ است و قصه نیز با دروغ پیش میرود و به مخاطب دروغ میگوید و اساساً دروغ بخشی از فرم فیلم است. از این رو میتوان گفت فیلم بیش از آنكه فیلم مخاطبان باشد، فیلم منتقدان است؛ فیلمی كه شاید برخی از منتقدان را وسوسه كند تا آنها نیز آموختهها و ایدههای انتقادی خود را به بهانه و در بستر فیلم به محك آزمون بگذراند؛ چیزی كه شاید خیلی ارتباط مستقیمی با سینمای واقعی و مخاطبان اصلی سینما نداشته باشد. همچنین فیلم «برداشت دوم از قضیۀ اول» را میتوان ادای دینی تجربهگرایانه به فیلم قاعدۀ تصادف و اساساً هنر سینما دانست؛ البته با حجم قابل توجهتری از فحاشی و نزاع و افسردگی و قرص آرامشبخش و خاطرهبازی با پارتیهای سالهای پیش و البته شرب خمر و در یك كلام نوع خاصی از سبك زندگی كه سینما اصرار دارد آن را با مخاطبان خود در میان بگذارد؛ سبك خاصی از زندگی كه ما را به شكل هولناكی دربارۀ آنچه در آن سوی دوربینهای سینمایی در حال اتفاق است نگران میكند.
گیتا
ادای احترام به زندگی
فیلم گیتا به كارگردانی مسعود مددی نیز اولین فیلم از بخش نگاه نوست كه با اندكی تأخیر و مبلغی اشكالات فنی روز گذشته در برج میلاد به نمایش درآمد. آغاز فیلم روایتی شبیه به تلهفیلمهای خانوادگی دارد. روایتی كه بسیار مستعد است تا از سوی منتقدان، دست كم گرفته شود. موضوع تاحدی آشنا و چه بسا كلیشهای فیلم دربارۀ فرزندخواندگی است و دربارۀ پنهان ماندن این حقیقت از فرزند و بحران خانوادگی حاصل از افشای راز و چالشهایی كه خانواده و به ویژه مادر در این مسیر با آنها روبرو میشوند. در میانۀ فیلم نیز مادر واقعی فرزند وارد داستان میشود و همهچیز برای ظهور یك كلیشۀ حوصلهسوز دیگر محیاست؛ فیلمی بهشدت مستعد برای نمایش در یك بعد از ظهر كسلكننده از یكی از شبكههای سیما. اما این همۀ ماجرا نیست. «گیتا» با ارادهای آهنین و با یاری گرفتن از بازیهای خوب بازیگران، به ویژه مریلا زارعی و پرداخت سینمایی دقیق به مسئلههای اصلی فیلم، با سرعت از این پرتگاه دور میشود و خود و مخاطبانش را نجات میدهد.
فیلم «گیتا» همچنین موضوع تلخی دارد، با پرداختی كه گویی...
اين يادداشت پيش از اين و در ايام جشنواره در سايت فرهنگنيوز منتشر شده است.
دلم برای یک فیلم ایرونی تنگ شده

فيلم ارغوان ساخته اميد بنکدار و کيوان عليمحمدي، داستان یک عشق قدیمی است با روایتی به ظاهر و چنانکه نقش اول آن، یعنی مهتاب کرامتی پیش از نمایش فیلم اعلام کرد، زنانه. اما حقیقت آن است که انتساب چنین فیلمی با کمترین منطق روایی و بیاعتنا به عقلانیت و مملو از صحنههای عاطفی و پرسوز و گداز و همچنین انباشته از زَلم زیمبوهای سینمایی و کادربندیهای شاعرانه و دکوپاژهای نقاشانه، به روایت زنانه ظلمی بزرگ در حق این نوع از روایت است. چراکه روایت زنانه نه با کاستن از منطق عقلانی فیلم و بزک دوزک کردن فُرمی آن، که با نگاه زنانه حاصل خواهد شد و از این رو کارگردان «مرد» ارغوان را نمیتوان راوی قابل اعتمادی برای این فیلم دانست. همانا نوع روایت فیلم بیش از زنانه یا مردانه بودن، بیانگر فرافکنیهای گرههای شخصیتی سازندۀ آن است.
فیلم ارغوان داستان مرد متأهلی است در نیمۀ دهۀ پنجاه که در اثنای بیماری همسرِ هنرمندش، دختر کوچکشان را برای ادامه دادن راه مادرش به کلاس پیانو میبرد و در خلال این رفت و آمدها، به معلم ویولونسل آموزشگاه دل میبازد و دختر کوچکش را مجبور میسازد تا با رها کردن پیانو به آموختن ویولونسل مشغول شود و از این طریق راهی برای پدرِ دلباختۀ خود بگشاید تا رابطهاش را با معلم آموزشگاه سر و شکل دهد. در این میان همسر بیمار و محتضر مرد نیز هر شب به شنیدن صحبتهای دختر کوچکش و خبر گرفتن از چیزهای جدیدی او که در کلاسهای موسیقی فرا گرفته مینشیند. رابطۀ عاشقانه و به بیان صحیحتر، شهوانی مرد با معلم زن اندک اندک جدی میشود و در طی یک اتفاق، دختر کوچک به آن پی میبرد. از این روی سر ناسازگاری با پدر و معلم خود را میگذارد و نقشههای پدر را نقش بر آب میکند. پدر که میبیند حتی با خشونت نیز قادر به رام کردن این اسب کوچک سرکش نیست، عقب مینشیند و همزمان همسر بیمارش نیز به لحظههای آخر عمرش نزدیک میشود. با مرگ همسر، لغزش هوسبازانۀ مرد از سوی دختر بخشیده نمیشود و با ادامۀ بیماری دختر کوچک که در اثر مرگ مادر افسرده و گوشهگیر شده است، خالۀ دختر او را با خود به شیراز میبرد و مرد بیش از پیش تنها میشود. اکنون و در زمان حال همۀ این ماجراها را مردی علاقهمند به موسیقی برای زنی که به صورت اتفاقی با او در خیابان آشنا شده است، تعریف میکند. زن که در ابتدا خود را فردی قهرکرده از شوهرش نمایانده است، در ادامه مطلقهای تنها معرفی میکند. مرد پس از این گفتگو با زن مطلقه و تحت تأثیر این آشنایی به خانۀ زن و مردی سالخورده مراجعه میکند که در واقع پدر و معلم ویولونسل همان دختر کوچک هستند. مردِ تنها ماجرای همسر خود و در واقع دختر کوچک مرد سالخورده را بازمیگوید و پس از سالها نامۀ دختر را به پدرش تحویل میدهد. دختر در این نامه لحظاتی قبل از مرگش پدر را بخشیده است. مرد تنها پس از آن به سراغ زن تنها میرود و سرانجام او را در اثنای یک کنسرت مییابد.
فیلم ارغوان فیلمی عاشقانه با تعریفی صد در صد زمینی و بلکه کاملاً شهوانی و لذتجویانه است. در این فیلم پنج گرایش از سوی تیبها و شخصیتهای داستان به جنس مخالف نمایش داده میشود که سه نفر از آنها متأهلاند. گرایش یکی از مشتریان آموزشگاه موسیقی به پدرِ دختر و تلاش او برای گشودن باب دوستی با پدر، گرایش یک زن متأهل به یک مرد متأهل است. گرایش پدر دختر به معلم ویولونسل گرایش یک مرد متأهل به یک زن بیوه است و گرایش مرد تنها به زن تنها، گرایش یک مرد به زنی است که تکلیف مخاطب تا پایان نیز با ماجرای تأهل او روشن نمیشود. لحظهای خود را متأهل میخواند و لحظهای دیگر انکار میکند و دستآورد این هوس لغزان و درپیچنده، هجمۀ پیوسته به چارچوبهای عرفی و اخلاقی جامعه است.
مسئلۀ مهم دیگری که در این فیلم وجود دارد، ستایش شگفتانگیز آن از نوستالوژی دهۀ پنجاه و نوای آه و افسوسی است که برای گذشتۀ طلایی جامعه، یعنی «زمان شاه» سر میدهد! آن هم در سالگرد پیروزی انقلاب و در جشن سالانۀ آن و در ذیل حمایتهای همهجانبۀ دولتی. در یکی از صحنههای فیلم زمانی که زن و مرد تنها قصد مراجعت از فروشگاه آلبومهای موسیقی را دارند و در حال مرثیهخوانی برای تاریخ درخشان و رؤیایی پیش از انقلاب هستند، با تصویر کلیشهای و نمادین و نخنما و حوصلهسربر و تکرارشوندۀ پست بازرسی روبرو میشوند و بسیجیانی ملبس به لباسهای پلنگی و با اسلحههایی گردنکشیده و تهدیدگر، در تاریکی شب جلوی آنها را میگیرند و با تاباندن نور مزاحم چراغ قوه به صورت این اهالی هنر و موسیقی، چشمهای حساس آنها را میآزارند. پس از عبور از پست بازرسی و گذشتن دقایقی از فیلم، این سؤال به ذهن مخاطب خطور میکند که این جماعت با اینهمه نفرت از شرایط فعلی چه ایدهآلی را در ذهن میپرورانند؟ آنهم در حالی که از سویی نیروهای تکفیری یک به یک کشورهای منطقه را به خاک و خون کشیدهاند و امنیت برای بسیاری از ملتهای همسایه واژهای مهجور و از یاد رفته است و از سوی دیگر در داخل مرزهای ایران به لطف همین نیروهای مزاحم و آزاردهنده، امنیت طوری حکمفرماست که یک زن تنها و بلاتکلیف با وضعیت تأهل خود! میتواند در تاریکی شب از خانه بیرون آید و آلبوم موسیقی مورد علاقهاش را تهیه کند و در این میان با هر هر فرد تنهای دیگری به هر شکلی که تمایل دارد آشنا شود و یک کارگردان میتواند آروغهای روشنفکریاش را در جشنوارهای حکومتی و با هر بو و صدایی که میلش میکشد بزند.
چند دقیقهای نمیگذرد که فیلم به روشنی پاسخ میدهد. زن تنها در پاسخ مرد مأیوسانه میگوید از همهچیز خستهام... و خستگی و یأس همۀ جهان آدمهای فیلم است و غایت نوستالوژی آنها. جهان آرمانی این آدمها بازگشت و صحیحتر ارتجاع به گذشتهای مملو از هوسرانی و بیقیدی است تا روزها سرخوشانه و لذتجو در مزبلههای دنیا دربغلطند و شب مأیوس و خسته و سرشار از ناامیدی و تنهایی سیگار بکشند.
فیلم «ارغوان» یک جملۀ طلایی دیگر نیز دارد. در یکی از صحنهها مرد که تازه از اُتریش بازگشته است در گفتگو با زن میگوید که «دلم برای دیدن یک فیلم که فارسی حرف بزنه و ایرونی فکر کنه تنگ شده» و قسمت دوم این حرف شاید درستترین حرفی باشد که فیلم میزند. چراکه مخاطب نیز پای این صحنه از ته دل آه میکشد و نه برای فیلمی که فارسی حرف بزند، اما برای فیلمی که «ایرونی» فکر کند از صمیم قلب دلتنگ میشود. کاش امثال ارغوان اندکی، فقط اندکی ایرونی فکر میکرند!
در اين ارتباط همچنين ميتوانيد گفتگوي اينجانب را با برنامة سينمامعيار دربارة فيلم «چهارشنبه 19 ارديبهشت» در خبرگزاري فارس بخوانيد.
این یادداشت پیش از این در سایت فرهنگنیوز منتشر شده است.
وقتی سبیل سینما چرب و زبانش الکن میشود

بهراستی تکلیف مخاطب با فیلمهایی مثل استرداد و مزارشریف که از سویی جزء پرخرجترین فیلمهای سینمای ایران هستند و دغدغهمندانه سراغ موضوعاتی مهم از تاریخ معاصر رفتهاند و از سوی دیگر در همین موقعیت خطیر و در لحظۀ بیان مسئله لکنت میگیرند و زبانشان الکن میشود چیست؟
گروه سینما و هنر فرهنگ نیوز ، محمدرضا وحیدزاده : مزارشریف فیلمی است دربارۀ دیپلماتهای به شهادت رسیدۀ ایران در افغانستان در زمان پیروزی طالبان. این فیلم را میتوان ازجمله آثار فاخر سینمای ایران در سالهای اخیر دانست که اهدافی استراتژیک را دنبال میکنند.
داستان این فیلم که گفته میشود بر اساس وقایع مستند تاریخی نگاشته شده، ازاینقرار است. هنگام تسلط نیروهای طالبان بر شهر مزارشریف، گروهی از دیپلماتهای ایرانی به همراه یک خبرنگار بااطلاع از اوضاع بحرانی شهر، اتفاقاتِ در حال وقوع را به تهران گزارش میدهند و خود در داخل ساختمان کنسولگری پناه میگیرند. با سقوط کامل شهر و تسلط نیروهای طالبان بر آن، گروهی از نیروهای پیروز به ساختمان هجوم میآورند. دیپلماتهای ایرانی هم با اختفای برخی اسناد و مدارک مهم، تلاش میکنند در زیرزمین ساختمان پنهان گردند، اما موفق نمیشوند. نیروهای طالبان با تفتیش و غارت ساختمان و کارمندان آن، همۀ ساکنان کنسولگری را در یک اتاق گرد هم میآورند و زیر رگبار مسلسل به شهادت میرسانند.
در این میان یکی از کارمندان به نام شاهسوندی که ...
سال گذشته پس از تماشای فیلم «چه خوب که برگشتی» یادداشتی نوشتم که هر چه از آن گذشت به حرفهایش بیشتر اعتقاد پیدا کردم. امسال بعد از تماشای فیلم «اشباح» به نظرم میرسد به آن یادداشت حتی یک خط هم نمیتوانم اضافه کنم و گویی همۀ آنچه آنجا گفتم دربارۀ این فیلم هم صادق است. پس همان یادداشت را مجددا منتشر میکنم:
چه خوب که برگشتی به الماس 33
«چه خوب که برگشتی» آخرین فیلم داریوش مهرجویی است؛ فیلمسازی که نامش کافی است تا بسیاری را به سالنهای سینما بکشاند. از این روی نمیتوان از «چه خوب که برگشتی» سخن گفت، بیآنکه مروری بر نقش و جایگاه مؤلف آن داشت و این پیش از آنکه به کارنامۀ شگفت مهرجویی بازگردد، به این جهت است که «چه خوب که برگشتی» سینما نیست که بشود دربارۀ آن حرفهای سینمایی زد. حقیقت آن است که از نظر نگارنده «چه خوب که برگشتی» پیش از آنکه اثری سینمایی باشد، واکنشی فلسفی از سوی یکی از اهل فلسفۀ هنرمند معاصر است...
این یادداشت پیش از این در نشریۀ سینمایی ققنوس منتشر شده است.
خرج یک واگن طلا برای نمایش یک واگن طلا

زمانی که به برخی شایعات مطرحشده در خصوص هزینۀ تولید این فیلم توجه میکنیم، همهچیز دستخوش تغییر میشود. وقتی برخی خبرها حکایت از بودجۀ 9 میلیاردی فیلم دارند، و طبق برخی خبرها 10 میلیارد و طبق برخی دیگر بیشتر! آنگاه به نظر میرسد باید همهچیز را از اول مرور کرد. چنین بودجهای برای یک فیلم سینمایی در ایران، چیزی نیست که بشود با بیتفاوتی از کنار آن گذشت. حال اگر بخواهیم با سختگیری بیشتری به جزئیات فیلم «استرادد» توجه کنیم، گوشههایی از کار را خواهیم دید که از قاب بیرون زده است...
براى پيشبرد مقصود، ولو اسلامى باشد،
ارتكاب خلاف اخلاق و فرهنگ، مطرود و از انگيزههاى غيراسلامى است.
حضرت امام خمینی(ره)
اقامۀ نماز با کفش
این یادداشت از سری مطالبی است که در ایام جشنوارۀ فیلم فجر برای نشریۀ سینمایی ققنوس نوشته شد.

دربارۀ اقتضائات مدیوم سینما و چیستی ذات و ماهیت آن یا امکان تصرف در آن بحثهای فراوانی مطرح است. بسیاری از صاحبنظران نسبت سینما با محتوا را نسبتی متفاوت از ظرف و مظروف میدانند و برخی از تئوریسینهای این عرصه در امکان تسلط بر تکنیک در خارج از اتمسفر مدرنیسم تردیدهای جدی روا داشتهاند. از زاویهای دیگر میتوان پرسید شروط لازم برای خلق یک اثر دینی چیست؛ انتقال مفاهیم دینی و ارزشی با مدیوم سینما نیازمند احراز چه شرایطی است؟ آیا عناصر و نشانههای غیر دینی توانایی انتقال مفاهیم دینی را دارند؟ آیا با تشبه به باطل میتوان به تبیین و ترویج امر حق پرداخت؟ اینها همگی مسائلی بود که در زمان دیدن فیلم «رسوایی» مسعود دهنمکی ذهن نگارنده را در چنبرۀ خود گرفته بود. هنگام دیدن فیلم «رسوایی» درحال فکر کردن به این سؤالات بودم که ناگهان یاد یک لطیفه افتادم. روزی یک نفر با حضور در محضر یکی از علما از ایشان پرسید: حاجآقا! آیا میشود با کفش نماز خواند؟ عالم در پاسخ گفت: خیر، نمیشود. فرد جواب داد: حاجآقا! ما خواندیم شد…
ماجرای آقامسعودخان دهنمکی هم همین است. هنگامی که بسیاری در نسبت ابتذال و نشر معارف میاندیشند، ایشان دارند با کفش نماز میخوانند؛ آن هم با چنان شور و حالی که خیلیها غبطهاش را میخورند!
بوسیدن روی «بوسیدن روی ماه»
قبلالتحریر 1: دلیل تأخیرهای اخیرم، مشغلههایی است که برای ادارۀ سایت «شهرستان ادب» گریبان این روزهایم را گرفته است. البته خوب میدانم در وبلاگی با پستی یکیدو کامنت و روزی هفتهشت تا بازدید، این حرفها بیشتر حدیث نفس است. اما خب، اجازه دهید دل خوش کنم به همین خودتحویلگیری!
قبلالتحریر 2: انتشار دیرهنگام این یادداشت هم چندان بیدلیل نبود. دست و دلم با این حاشیههای ریز و درشت و رنگارنگ سینما به انتشار این مطلب نمیرفت. واقعاً نگاه به فضای این روزهای سینما، حالم را ناخوش میکند. بهویژه با اتفاق تهوعآوری مثل یک خانوادۀ غیر محترم که از گیجی چنین خلط سربالایی نمیدانیم زار بزنیم یا خفهخون بگیریم. بگذریم. گفتم که حالم خوب نیست....

نگاهی به فیلم «بوسیدن روی ماه» ساختۀ همایون اسعدیان
نوشتن از فیلمی که این اندازه مورد انتقاد منتقدان قرار گرفته است کار آسانی نیست. اصلاً از کجا باید شروع کرد؟ حرفهای خود را باید زد یا به انتقادات پرداخت؟ کار زمانی سختتر میشود که فیلمساز هم خیلی از حواشی فراری نیست و گویی خود سرش برای این حرفها درد میکند.1 بهتر است برای گرم شدن به داستان فیلم بازگردیم. خلاصۀ فیلم را همه میدانند، اما به سنت نقدنویسی دوباره با هم مرور میکنیم: دو مادر که از سالهای دور با یکدیگر دوستاند، دو فرزند خود را در جبهههای دفاع مقدس از دست دادهاند و اکنون منتظر دریافت خبری از فرزندان مفقودالاثر خویشاند. احترامالسادات پیرزن متین و فهیمی است که از توجه و حمایت فرزندانش برخوردار است، که البته گاهی این نگرانیها به ایجاد مزاحمت نیز میانجامد. اما فروغ که پیرزن پرخور و بامزهای است کسی را در ایران ندارد و دخترش خارج از کشور زندگی میکند. فرزندان احترامالسادات فروغ را مثل خالۀ خود میدانند و از حال او نیز سراغ میگیرند. احترامالسادات طبق عادت، هر شنبه به بنیاد شهید میرود و جویای خبری از بچهها (دو شهید مفقودالاثر) میشود. اما آخرین مراجعۀ او با خبر بازگشت پیکر شهیدش همراه است که البته این خبر به معنای پایان امید به زنده ماندن پسرش نیز هست. از سویی دیگر دامادش که پزشک است، به او خبر بیماری لاعلاج فروغ را هم میدهد و احترامالسادات میفهمد که فروغ زمان زیادی را در پیش آنها نخواهد بود. اکنون احترامالسادات برای آرامش قلبی فروغ در آخرین روزهای زندگیاش، حاضر به ایثار میشود و تصمیم میگیرد بیآنکه به کسی اطلاع دهد، پیکر فرزند خود را پیکر فرزند فروغ معرفی کند. اما رئیس جدید و جوان بنیاد شهید که ظاهری حزباللهی اما رفتاری خشک و غیر منعطف دارد، حاضر به این کار نمیشود. در ادامه با میانجیگری رئیس اسبق بنیاد که تفاوتها و چالشهایی اساسی با رئیس جدید دارد، خواستۀ احترامالسادات برآورده میشود و به فروغ گفته میشود که پیکر فرزند شهیدش از جبهه بازگشته است. روز تشییع جنازۀ شهدا و زمانی که دو مادر در حال آماده شده برای حضور در مراسم هستند، به ناگاهاحترامالسادات از دنیا میرود. در نقد این فیلم گفته میشود ...
قبلالتحریر 1: فیلم «بوسیدن روی ماه» را برای بار دوم دیدم و احساس کردم باید چند بار دیگر هم آن را ببینم. حرفهای بسیاری درباره این فیلم دارم که انشاءالله در اولین فرصت خواهم گفت.
قبلالتحریر 2: دربارة سریال «دیوار» سیروس مقدم هم نکتههای گفتنی کم نیست اما پیش از این، به هنگام پخش سریال رستگاران مقدم، مطلبی نوشته بودم با نام «رستگاری سیروس مقدم» که در نشریة پنجره نیز به چاپ رسیده بود و به نظرم تکرار بند آخرش بد نیست:
سیروس مقدم در رستگاران توانسته است عوامل موفقیت قبلی خود را بیکم و کاست حفظ کند و در کنار آن برخی ضعفها و اشکالات قبلی کارهایش را هم اصلاح کند. در مجموع این سریال میتواند اثری درخور و شایستة توجه در کارنامة هنری مقدم محسوب گردد و سطح توقع و سلیقة مخاطب را کمی ارتقا دهد. در خوشبینانهترین حالت هم از این پیرمرد پرکار سریالهای شبانه توقع تغییر و بهبود محسوسی را نداشتم؛ اما گویی سیاست گُترهای سیاستگزاران فرهنگی منجر به نیروسازی شده است. خوش دارم پیشداورانه و زودهنگام این امر را به فال نیک بگیرم و حاصل کار غیر فرهنگی مدیران رسانة ملی را نتیجهای ناخواسته، خجسته بدانم.
منظورم این بود که مدیران صدا و سیما با بستن قراردادهای مکرر با کارگردانی تجاریساز جهت پر کردن آنتن تلویزیون، بدون توجه به سطح کیفی کارهای تولیدی، ناخواسته فرصت فیلمساز شدن را به یک کارگردان باهوش و مستعد دادند.
قبلالتحریر 3: چندوقتی است سینمایینویسیام زیاد شده است و خود بابت کمکاریام در شعر شرمگینم. اما این امر دلایلی هم دارد که قدری درد وجدانم را التیام میبخشد... پست پیش رو به فیلمی اختصاص دارد که با فروش و سر و صدای بسیار سینمای دنیا را تکان داده است. توجه به این فیلم و رویکردش را بسیار مهم دانستم و با وجود آماده داشتن چند مطلب دیگر، انتشارش را در اولویت قرار دادم.
قبلالتحریر ۴: این مطلب پیش از این در نشریه سینمارسانه منتشر شده است.
نگاهی به فیلم «انتقامجویان»

اینروزها نام فیلم «انتقامجویان»، یکی از پرسر و صداترین محصولات سینمای آمریکا را در هر جایی که خبری از صنعت سینماست، میتوان شنید. این اثر جار و جنجالآفرین ابرقهرمانی که با هزینهای بالغ بر 220 میلیون دلار تولید شده است، بعد از ایستادن در پشت آواتار و تایتانیک، توانست سومین فیلم پرفروش جهان لقب بگیرد. انتقامجویان در نخستین روز اکران خود رکورد اکران نیمهشب فیلمهای ابرقهرمانان را با فروش 18.7 میلیون دلار شکسته است و همچنان موج رسانهای شکلگرفته پیرامون آن ادامه دارد. جالب آن است که این اثر حتی توانسته نگاه مثبت نسبی منتقدان را نیز به خود جلب کند و در سایت Rottentomatoes نظر نود و سه درصد از رأیدهندگان را تصاحب کند. همچنین سایتimdb نیز برای این فیلم امتیازی در حدود 8.5 در نظر گرفته است.
اما این پرهیاهوترینهای سینمای هالیوود چیست؟ فستیوالی از ابرقهرمانان بزنبهادر که...
نگاهی به فیلم «بغض» ساختۀ رضا درمیشیان

فیلم بغض، اولین اثر بلند درمیشیان، داستان حضور دو جوان مهاجر ایرانی در استامبول ترکیه است. حامد با بازی بابک حمیدیان جوانی آشفته و بحرانزده است که در کشاکش درگیریهای روحی و اجتماعی خود با دختر بزهکاری به نام ژاله با بازی باران کوثری آشنا میشود که با پرسهزنی در اطراف کابارهها، مردان مجرد را در ازای دریافت پول مشایعت میکند تا اجازۀ ورود به کاباره را بیابند. حامد با همراهی ژاله برای رهایی از مشکلاتش دست به جنایتی هولناک میزند و با قتل عموی خود با بازی مهران احمدی و سرقت اموال او، اقدام به فرار و تلاش برای فروش اموال مسروقه میکند. حامد که همۀ پلهای پشت سر خود را خراب کرده است، اکنون ساختمان سست خود را بر روی روابط تازهاش با ژاله بنا میکند. در همین گیر و دار و در کمال ناباوری حامد، ژاله اموال مسروقه را برمیدارد و میگریزد و حامد نیز که درگیر مصرف مواد مخدر است، سعی میکند ضربهای که از این ماجرا خورده است را با خیالپردازی و توهم برای خود قابل پذیرش سازد. فیلم بغض یک اثر اکسپرسیونیستی است که به لحظ فرم و ساختار توانسته است از پس اقتضائات سبک مورد نظر برآید. فیلمبرداری موفق تورج اصلانی با حرکتهای روی دست دوربین، کاتهای تند و تصویربرداری پریشان به خوبی با سبک اکسپرسیونیستی فیلم همراه شده است. از آن جمله است دیالوگهای مقطع و آشفتۀ بازیگران و بازیهای غیر کلاسیک و هیجانی آنها در این فیلم. شیوۀ روایت فیلم نیز با ساختار روایی معمول متفاوت است و با رفت و برگشتهای پی در پی و فلاشبکهای طولانی بیانگر ذهن پریشان و شرایط بحرانزدۀ شخصیتهای اصلی داستان است. حتی ترکیب رنگهای بخش مهمی از تصاویر فیلم نیز در همین راستا و گاهی تداعیکنندۀ آثار نقاشان بهنامی از سبک فوویسم و اکسپرسیونیسم است. از این روی باید فیلم بغض را به عنوان اولین تجربۀ کارگردان جوانش، از جهات فرمی یک اثر موفق و تحسینبرانگیز ارزیابی کرد و تنها اشکال فنی فیلم را قصۀ لاغر و کمرمق و فیلمنامۀ ضعیف آن دانست. در واقع به نظر میرسد اهتمام بسیار درمیشیان به بخشهای دیگر باعث بیتوجهی او به این بخش از فیلمش شده است. نکتۀ مهم دیگر...
این مطلب پیش از این در شمارة سوم نشریة سینماانقلاب منتشر شده است

محمدباقر مفیدیکیا: اینهایی که شما میگویید ضعفهای مفهومی است.
محمدباقر مفیدیکیا: از نظر شما اگر اینگونه نبود، بهتر بود. اما من معتقدم در کنار این دو شخصیت، جوانهایی که شهید شدند، نشان دادند که مفهوم صحیح شهادت چیست. اصلا پیام فیلم این است که این تصور از شهادت غلط است و نباید اینگونه خود را به کشتن داد.
گزارشی از دو فیلم «روزهای زندگی» و «چک»
قبلالتحریر: پيش از عيد گزارشي 30 صفحهاي را در خصوص جشنوراي سيام فيلم فجر تهيه كرده بودم كه بخشهايي از آن را به جهت اكران دو فيلم «چك» و «روزهاي زندگي» در روزهاي اخير در اختيار دوستان قرار ميدهم:
فیلم «روزهاي زندگي» به کارگردانی پرویز شیخطادی
...توضیحاتی که برای برای دو نمونة قبلی ذکر شد، باید برای فیلم روزهای زندگی نیز تکرار کرد. فیلم روزهای زندگی فیلم ارزشمندی است که باید زحمات سازندة آن را قدر دانست. پرویز شیخطادی با ساختة قبلی خود یعنی «شکارچی شنبه» تردیدهایی جدی را در ذهن منتقدان و صاحبنظران در خصوص آیندة کاری خویش ایجاد نموده بود. اما فیلم «روزهای زندگی» او با اهتمامی که در رفع ضعفهای کارهای پیشین شیخطادی داشت، توانست توجه همگان را به خویش جلب نماید و در بخش مسابقه نیز مورد توجه داوران جشنواره واقع شود.
اما متأسفانه اشکالاتی نیز در فیلم مشاهده میشود که ...
حاشیهنگاری پخش فیلم قلادههای طلا در برج میلاد به بهانه اکران نوروزی آن

از پیش از آغاز جشنواره یک سؤال در ذهن همه خود را تکرار میکرد: اکران فیلم قلادههای طلا در برج میلاد چگونه خواهد بود؟ خاطرات شگفتانگیز میلاد در هنگام پخش فیلم «پایاننامه» را هیچکس از خاطر نبرده بود؛ شبی تاریخی که به گفتة صریح شریفینیا حاشیههایش دهنمکی را نیز از رساندن فیلمش به جشنواره پشیمان کرد؛ یک شبِ به یادماندنی. برگی زرین در دفتر خاطرات جریان شبهروشنفکری ایران. شبی با فستیوالی از رفتارهای بدوی و زننده از نمایندگان اصحاب رسانه و فرهیختگان جامعه! 90 دقیقه هیاهو و فریاد برای جلوگیری از دیده شدن فیلمی که به مذاق برخیها خوش نیامده بود؛ تلاش حیرتانگیز اصحاب رسانه و خبر برای نرسیدن خبر یک صدای متفاوت. با آغاز روز اول جشنواره زمزمهها در خصوص چگونگی اکران فیلم قلادههای طلا آغاز شد و هرچه به روز اعلامشده نزدیکتر شدیم...
جشنوارة سیام فیلم فجر مثل هر سال دیگر با متن و حواشی بسیاری همراه بود که برای پرداختن به آنها در انتظار مجالی مناسب هستم. اما در این میان یکی از اتفاقات مهم و تأثیرگذار، بنیادنهادن جایزهای به نام جایزة گفتمان انقلاب اسلامی برای اولین سال در این جشنواره بود. در این جایزه که به همت دوستان بزرگوارم در جبهة فکری انقلاب اسلامی (مؤسسة اشراق) طراحی و اجرا گردیده است، بیش از 150 تن از استادان و نخبهگان صاحبنظر جبهة فکری انقلاب به عنوان داور و تحلیلگر حضور دارند و در طول ده روز برگزاری جشنواره با تلاشی مثالزدنی به رصد و بررسی آثار به نمایشدرآمده پرداختهاند. هدف اصلی این جایزه را میتوان انتخاب فیلم برتر جشنواره از منظر گفتمان انقلاب اسلامی جهت فتح باب ورود اصحاب اندیشة به عرصة سینما دانست. برای توضیحات بیشتر بهتر است به پایگاه اینترنتی این جایزه مراجعه کنید. نام بردن از همة عزیزانی که در این مجاهدت فرهنگی سهیم بودهاند، فرصت و حافظهای کافی را میطلبد که امکان آن فعلاً برای من مهیا نیست.
بنده نیز که به عنوان کوچکترین عضو این مجموعه، در گوشهای از این اتفاق مهم حضوری غیر مؤثر داشتهام، مصاحبهای با برادر بزرگترم وحید جلیلی انجام دادهام که البته به جهت شتاب ناگزیر کار، با اندکی اشکالات در سایت و نشریة این جایزه منتشر گردیده است. با بازنشر این مصاحبه مطالعه آن را به دوستانی که فرصت خواندنش را نیافتهاند، توصیه میکنم:
گفت وگو با وحید جلیلی
باید سینمای آرمانی را احیا کنیم

باتوجه به طراحی «جایزه گفتمان انقلاب اسلامی» این سوال پیش میآید که چرا جشنواره فیلم فجر بعد از سی سال باید به اینجا برسد که قلب ماهیت شود و تازه ما به فکر این بیفتیم که جبران کنیم. به نظرتان اصلا می شود جبران کرد؟ و در این راستا از چه کسانی باید کمک گرفت؟ کسانی که میخواهیم در این زمینه از آنها کمک بگیریم حتما باید شناخت و شم سینمایی کافی داشته باشند یا صرفا می توانند از حوزههای مختلف وارد شوند و به عنوان مخاطب سینما، دانش و معرفت خودشان را برای بازخوانی آثار سینمایی به کار بگیرند؟
به نظرم دو سه تا کار باید انجام بشود. این که اینها به طور مجرد و مستقل از هم نظر دهند، به نظرم ارزش دارد. سالهاست که برخیها در سینما فضایی ایجاد کردهاند که هرکس راجع به سینما به معنای اخص چیزی نمیفهمد و هرکسی که اطلاعات فنی راجع به دوربین و فیلمنامهنویسی و نور و فلان ندارد، نباید راجع به سینما حرف بزند. به این ترتیب در سینمای ایران فضایی ایجاد شد که آن را از ذیل فرهنگ خارج ساخت و تبدیل به یک فن صرف کرد. بعد گفتند حالا که چنین حیاتخلوتی ایجاد شده، هرکسی خواست کوچکترین انتقادی کند حالا میخواهد روحانی باشد، استاد دانشگاه باشد، متفکر باشد، روزنامهنگار غیرسینمایی باشد و... سریع متهمش کنیم که تو میفهمی فرق پلان و سکانس چیست؟ پس از مدتی کار به جایی رسید که همین آقایانی که این مصونیت را برای خودشان ایجاد کردهاند، راجع به هرچه دلشان میخواهد نظر میدهند و ...
از سینمای دولتی شاهکار در نمی آید
این گفتگو با موضوع نگاهی به فیلم های «میگرن» و «دوباره با هم» به درخواست سایت سینما انقلاب و در روز سوم جشنوارۀ فیلم فجر انجام گرفته است:

آقای باباوند روز سوم است و تقریباً یک سوم از جشنواره را پشت سر گذاشتهایم. تا امروز جشنواره را چطور دیدید؟
با یک سوم موافق نیستم. زیرا معمولاً در جشنواره در روزهای اول فیلمها ضعیفتر هستند و هرچه پیش میرویم فیلمهای بهتری میبینیم. بنابراین نمیتوان گفت که یک سوم از فیلمهای جشنواره را دیدهایم. مضاف بر آنکه همۀ فیلمها را نیز نمیتوان دید. مثلا من کلاً روز اول یک فیلم، دیروز دو فیلم و نصفی و امروز هم یک فیلم و در کل پنج فیلم از جشنواره را دیدهام. این در حالی است که در جشنواره تا اکنون پانزده فیلم پخش شده است
آخرین فیلمی که دیدید، یعنی «دوباره با هم» چطور بود؟
افتضاح. اگر بخواهم خلاصه بگویم چند عامل باعث شده بود که این فیلم، فیلم خوبی نباشد. یکی اینکه داستان، داستان ما نیست. فضایی را که داستان در آن شکل میگیرد، قبلاً در فیلم پیشنهاد بیشرمانه تجربه کردهایم
و شاید مثل برخی از فیلمهای فارسیوان و...
حالا فارسیوان این طور نیست که اینقدر وارد شخصیتها شوند و ساختن شخصیتهایی که این ویژگیها را داشته باشند از حد کار آنها فراتر است. من تصورم این است که...
با نگاهی به سه فیلم «گلچهره»، «سی و سه روز» و «راه آبی ابریشم»
این متن پیش از این در شماره ۲۹ نشریه همشهری آیه منتشر شده است.



آنچه به رسانه معنا میدهد مخاطب است و سینما که یکی از مصادیق مهم رسانه در عصر حاضر به شمار میرود نیز ارتباط تنگاتنگی با آن دارد. از این روی دستاندرکاران صنعت سینما همیشه کوشیدهاند تا با تعریف دقیق مخاطبان خویش، اهداف و برنامههای خود را با دقت و جدیت بیشتری دنبال کنند. در این میان، وسوسة گسترش دایرة مخاطبان نیز عامل مهمی بوده است تا رویکردها و جهتگیریهای سینما با محوریت آن سامان بیابد. همچنین یکی از اصلیترین دغدغههای گسترش مخاطب را باید عبور از مرزهای جغرافیایی یک کشور و برقراری ارتباط با مخاطبان زبانها و فرهنگهای دیگر دانست. بررسی اهمیت و نقش این تعامل خود نیازمند مجال و مقالی دیگر است.
سینمای ایران در طی دورههای مختلف حیات خویش، به شیوههای گوناگون در پی این امر، یعنی دستیابی به مخاطبانی خارج از مرزهای شکنندة زبان و ملیت بوده است و گاهی از همین رهگذر چیزهایی را به دست آورده و گاهی نیز از دست داده است. با توجه به همین مقدمه حضور سه فیلم از سینمای ایران با رویکردی به نسبت متفاوت در جشنوارة بیست و نهم بهانة اصلی شکلگیری یادداشت پیش روست و از همین روی نگارنده تلاش دارد تا رویکرد جدید سینمای ایران در مخاطبه با مخاطب جهانی را با نگاه به همین سه فیلم مورد بازخوانی قرار دهد...
مملکت سینما صاحب دارد!
قصة اصلی فیلم پاياننامه حضور ناخواستة چهار دانشجوی پرشور در حوادث پرالتهاب سال 88 و درگیری آنها با اتفاقات ناگواری است که از سوی یک شبکة پیچیدة سیاسی برای آنها رقم میخورد. پایاننامه قصد دارد حرفهای گلدرشت سیاسی و صریح خود را در بستر یک درام اکشن و پرحادثه بیان کند. برای بیان دیدگاههای سیاسی خود تهوری قابل تأمل دارد و ورود جسورانهاش به عرصة مضامین سیاسی، همزمان با جسارتهایی در عرصة قصه و جلوههای ویژه است. فیلم پایاننامه در کلیت خود قرابت بسیاری به آثار عامهپسند دارد و بسیاری از مؤلفههای این نوع از فیلمها را میتوان در آن یافت؛ اما گاهی نیز از چارچوبهای رایج آثار عامهپسند عدول میکند و به ناگاه مخاطب را غافلگیر میسازد. به عنوان مثال...
قبلالتحریر: این یادداشت در شمارة 434 نشریة «سینما و رسانه» منتشر شده است.
در همین رابطه یادداشت بسیار خوبی هم از وحید جلیلی با عنوان «اخراجیها و نقطه عطف تاریخ حقیر روشنفکری» منتشر شده است که خواندنش را به همه دوستان توصیه می کنم. استقبالم از گفته های جلیلی ضمن تاکیدم بر همه حرف هایی است که در ادامه می آید.
شاید بهتر آن میبود که برای گفتن از «اخراجیهای سه» ابتدا گذری بر اخراجیهای یک و دو میداشتیم و پیش از این دو نیز سابقه و کارنامة مسعود دهنمکی را از پیش رو میگذراندیم. اما از سوی دیگر در سالهای اخیر و از زمان ساخت آثار مذکور، آنقدر موافقان و مخالفان دهنمکی و آثارش به نقد و معرفی او و کارهایش پرداختهاند که دیگر جای طرح هیچ حرف تازهای باقی نمانده است. آنچه مسلم است آن است که دهنمکی فردی دغدغهمند و روزنامهنگاری باهوش و تواناست که زمانی برخی تندرویها را نیز در کارنامة او نوشتهاند. سینما را به خوبی نمیشناسد اما میداند چگونه از هوش و ابزارهای دیگرش بهره گیرد تا شهر را به هم بریزد. کاری که پیش از این در عرصة مستند و روزنامهنگاری به خوبی کرده است...
قبلالتحرير: تأخير يك ماههام را بگذاريد به حساب تعطيلات عيد و قطع دسترسي بنده به ابزارهاي دنياي مدرن و من جمله اينترنت و به اندازة سهمم نيز عذرم را بپذيريد.
در اين يك ماهه حرفهاي بسياري براي گفتن بود كه بيگمان بضاعت من و حوصلة شما اجازة طرح همة آنها را نميدهد. از اتفاقات بحرين گرفته است تا فيلم «ايرانيوم» و مستند «ظهور نزديك است» و اقدامات دولت خدمتگزار در بزرگداشت عيد نوروز و برنامههاي صدا و سيما در ايام نوروز و شبكة عجيب و غريب «من و تو» و گفتگوي طالبزاده و حاتميكيا در «راز» و فيلمهاي اكرانشدة «اخراجيها» و «جدايي نادر از سيمين» و از همه مهمتر پديده شگفتانگيز «يكي از ما دو نفر»!
سيروس مقدم و سريال «پايتخت»
از جمله موضوعاتي كه خيلي علاقه داشتم تا دربارة آن چند خطي بنويسم سريال «پايتخت» سيروس مقدم بود. پيش از اين انتقادات بسياري از سيروس مقدم و آثار او كردهام و هيچ فرصتي را براي گلهگذاري از كارهاي او از دست ندادهام. اما دو سال پيش و با پخش سريال «رستگاران» نگاهم كمي تغيير كرد كه بخشي از آن را ميتوانيد در (اینجا) ببينيد. بعد از آن همين سير صعودي را در اثري مثل «زيرهشت» هم ديدم و اكنون فكر ميكنم سريال پايتخت را نيز بايد دقيقا در ارتباط با همين سير بررسي كرد و بيش از پيش به تيتر يادداشت قبليام با عنوان «رستگاري سيروس مقدم» ايمان آورده ام. گرچه نبايد نقش تأثيرگذار و ارتقادهندة محسن تنابنده را نيز در اين سريال ناديده گرفت و البته از سر ذوق زدگی نسبت به آینده نیز ساده دل بود.
در ايام جشنواره فجر و در واقع پيش از شروع اين جشنواره دوستان «سينما و رسانه»ايام درخواست ياداشتي كرده بودند كه حاصل آن متن زير شد. اين يادداشت در شماره قبلي همين نشريه منتشر شده است.
سوزنی پیش از جوالدوز
جستجويي در ابتذال سینمای سالهای اخیر
به روزهای فرارسیدن جشنوارة فجر نزدیک میشویم و هر روز تب و تاب این اتفاق مهم هنری و فرهنگی بیشتر در میان اهالی سینما و مخاطبان و علاقهمندان آن خود را نشان میدهد. شاید بد نباشد پیش از مواجهه با این رویداد سینمایی، نگاهی بیندازیم به سالی که گذشت و نتایجی که خود را بر پردههای سینما ظاهر گرداند. متأسفانه به اذعان همگان کارنامة سینمای تجاری ایران در سالهای اخیر نمرة قابل قبولی نداشته است. منظورم دقیقاً همان دست از فیلمهایی است که به بهانة خنداندن تماشاگر و ایجاد فضای شادی، هر نوع ابتذال و سطحیگری را در میان مخاطبان خود ترویج میدهند و از نمایش هیچ جلافتی ابایی ندارند. ابتذال راهیافته در ژانر سینمای به اصطلاح کمدی، آنچنان آشکار و نخنما گردیده که صدای بسیاری از دستاندرکاران امر را نیز به اعتراض بلند کرده است و هر روز در گوشه و کنار فضای رسانهها میتوان قلمفرسایی یا اظهار نظری را در انتقاد از وضعیت موجود مشاهده کرد. بدیهی است که برای گفتگو دربارة بخشی از این مشکل باید عاملان و سازندگان چنین آثاری را روی صندلی اتهام نشاند و چراغ بالای سرشان را به حرکت انداخت و یا از مدیران و متولیان امر خواست که برای پاسخگویی بر روی جایگاه متهم حاضر شوند. اما در این میان گروه دیگری نیز وجود دارند که معمولاً کمتر مورد بازخواست قرار میگیرند و همیشه از موضع اتهام به دور بودهاند. گروهی متشکل از من و شمای خواننده، یعنی تماشاگران و مخاطبان سینما! به نظر نگارنده مخاطبان و تماشاگران این آثار نیز نقش مهمی در فرایند مذکور ایفا میکنند.
سینما را پدیدهای پویا دانستهاند که در تعامل با مخاطب خویش ارتباطی دو سویه دارد و هر دو بر یکدیگر تأثیرگذارند. گاهی یک فیلم میتواند ذائقة بخشی از مخاطبان را تغییر دهد و گاهی نیز اقبال و ادبار مخاطب مسیر حرکت سینما را تعیین مینماید. اجازه دهید با ذکر مثال کمی مسئله را روشنتر سازم. کارگردانی را در نظر بگیرید که برای ساخت فیلمی جنگی نیازمند طی مسیرهای طول و دراز اداری و کسب اجازهنامههای مختلف میگردد و جهت تهیة تجهیزات و امکانات لازم، دست به گریبان سختیهای بسیاری میشود؛ یا کارگردانی را که برای ساخت فیلمی با نگاه گسترده، به آن سوی مرزهای کشور سفر میکند و مصائب ساخت یک فیلم پرسشگر را بر خویش هموار میسازد؛ یا کارگردان دیگری را که با زحمت فیلمنامهای سنگین را جلوی دوربین برده است و مدت بسیاری را صرف تنظیم دیالوگهای نفسگیر آن کرده است و یا کارگردانی را که... فرضکردن که کار سختی نیست. میتوانید تا چند صفحة دیگر از این فرضها کنید و هنوز کارگردانان بسیاری باشند که نامشان از فرض افتاده باشد! حتی میتوانید به همة فرضهای پیشین نام تهیهکننده و دیگر عوامل سازنده را نیز بیفزاید. حال کارگردان دیگری را فرض کنید که با چند ستارة نامآشنا و فیلمنامهای سر دستی و چندصفحهای دیالوگهای شرمآور و مقدار معتنابهی کار فیالبداهه و مقداری اختیار عمل در سر صحنه، در مدتی کوتاه فیلمی مثلاً کمدی را سر هم بندی کرده است و با چند تبلیغ مناسب به روی پردههای سینما برده است. اکنون کمی به عقب بازگردید و به سراغ فرض اول بروید. حال چهرة کارگردان اول را به هنگام استقبال مخاطب از فیلم خود و فیلم دوست کارگردانِ کمدیسازش در ذهن خویش مجسم سازید. چه میبینید؟!
سینما یعنی رسانه و رسانه با مخاطب معنا مییابد. هر اثری با این هدف تولید میشود که دیده شود. توجه مخاطب به یک اثر پیام روشن و صریحی است که معانی بسیاری را به همراه خود منتقل میسازد. مخاطبان آثار به اصطلاح کمدی با استقبال چشمگیر خود از این دست از آثار و رویگردانی از آثار جدیتر و سالمتر سینما، در حال مخابرة یک پیام مهم هستند. آنها به صراحت به کارگردانانی که خود را برای ساخت یک فیلم سینمایی به زحمتی اضافه انداختهاند میگویند: «خودت را زیاد خسته نکن؛ این راهش نیست!»

اشاره: تنها یک سؤال و یک جواب کوتاه از طرف آقای نادر طالبزاده کافی بود تا اصلیترین دلیل شکلگیری این مصاحبه باشد. پاسخ کوتاه آقای طالبزاده بسیار روشن بود: «فیلم بسیار فیلم مهمی است، جای کار دارد و باید تحلیلش کرد» و چه کسی مناسبتر از خود او؟ طالبزاده نیازی به معرفی ندارد و کمتر کسی است که از سابقه و زمینة فعالیت او خبر نداشته باشد؛ سابقهای که ارزان به دست نیامده است و ما نیز با آگاهی از آن، در میان حجم سنگین کارهای او و در خلال اشتغالات نفسگیرش برای ساخت سری جدید برنامة راز، پس از 34 بار تماس تلفنی و وضع و نقض چندین و چند قرار، سرانجام به خدمت ایشان رسیدیم و دقایقی را با ایشان به گفتگو پیرامون فیلم «غیر قابل تفکر» و رویکرد جدید سینمای غرب نشستیم. متنی که پیش روی شماست حاصل این گپ و گفت صمیمانه است: |
وحیدزاده: فیلم «غيرقابل تفكر» حاوي و هادي پيامهايي است که نشان از یک اتفاق قريبالوقوع دارد. البته این نشانهها را در فیلمهای دیگری نیز میتوان یافت. اما در این فیلم بسیار پررنگتر و صريحتر است. گویی هالیوود آرایش دیگری به خود میگیرد و ما شاهد فصل تازهای در سینمای غرب هستیم. قبل از این، پیامهای خود را در پس نشانهها و در لفافه پنهان میکرد. چهرهای غیر سیاسی و بیشتر سرگرمیساز از خود عرضه کرده بود تا کمتر کسی از مخاطب عام جهاني گمان كند در پی القای برخی مفاهیم و پیامهاي خاص است. اما اکنون سینمای غرب، زبان صریحتری را انتخاب کرده. چه شده که به این نتیجه رسیده است؟ تحت چه فشار یا عواملی بوده که شيوهاش را تغيير داده؟
بله. دیگر دارند یک چیزهایی را میگویند. این سؤال، جواب خیلی پیچیدهای ندارد. ما در مجموعه راز برنامهای داریم با موضوع سکینه آشتیانی. پیش از آنکه این پرونده در سال 2010 علنی شود، تبلیغات رسانههای غربی در سال 2009 آغاز شد و با فیلم «سنگسار ثریا» سر و صدای بسیاری راه انداختند. در سال 2008 جوایز بسیاری به این فیلم دادند. در سال 2007 این فیلم را در عرض شش هفته در اردن فیلمبرداری کردند و اصل آن در سال 2006 در مرکز فکری «دیوید فاراویتس»۱ در واشنگتن طراحی شد. ما میخواهیم نشان دهیم که چگونه رسانه این مسئله را در بوق میکند و به صدر اخبار دنیا میبرد. چرا هالیوود باید اینطوری دربارة فیلمی مثل «سنگسار ثريا» سرمایهگذاری کند؛ فیلمی که در عرض شش هفته ساخته میشود. مثل فیلم «300» که آن هم در شش هفته و در سوله فیلمبرداری شد. چرا چنین کارهایی را با این عجله میسازند؟ به نظر میرسد قصد مهم و نقشة پیچیدهای دارند.
ماهیت سینمای غرب بعد از انقلاب اسلامی تغییر کرد. به کسی مثل اسپیلبرگ که یک فیلمساز سرگرمکننده بود توجه کنید. فیلمهای فضاییاش «ایتی» یا «برخورد از نوع سوم» است. در آن دوران هیچگاه «جنگ دنیاها» نمیساخت. فیلمهای تاریخیاش هیچگاه «فهرست شیندلر» نبوده است. این استیون اسپیلبرگی را که ما الان میبینیم موج انقلاب اسلامی به این صورت درآورده است...
«چند نكته از باب مهيا شدن براي تدبير و تعمق»

«غیر قابل تفکر» را از سه وجه قابل بررسی میدانم که البته هر کدامشان به تنهایی چندین شاخه دارند و نيازمند طرح و بحث در گروههاي تخصصي. اين نوشته صرفاً بيان كوتاهي است بلكه ابتداي بررسي علمي شود.
اول، وجه شیعهستیزی و شیعههراسی است. تأکید میکنم شیعهستیزی و شیعههراسی که اگر جایی هم سخن از اسلامستیزی میشود مقصودشان از اسلام، شیعه است. اگر تفحصِ احوال سینمای باختر کنیم، برایمان عیان میشود که ایشان را با دیگر مذاهب اسلام کاری نیست. گویی تنها پندارِ و کردار شیعه است که منفعت زور را به لزره میاندازد. اهمیت این سخن و شناخت و ذکر ریشه و سببش، بسیار است که قطعاً اینجا نه محل آن است و نه مجالش. اما میتوان لااقل، خبرگان و عالمان دین و هنر را به آن متوجه کرد.
آثار ضد شیعة هالیوود را میتوان به دو دستة کلی تقسیم کرد: یک دسته، فیلمهایی است که بیاشارة مستقیم و زبان صریح، در صورتک یک نظریهپرداز، به قصد متأثر نمودن اندیشة مقابل به تبیین اندیشة خود میپردازند. در اینگونه، اگر اهل دقت و نظر باشیم از تعاریف به صورت مسأله پی میبریم و اگر اهل تعمق و تدبر نباشیم، نرم نرمک، ریشة اندیشهمان آنطور که مطلوب باختر است، قلقلک میشود. در این دسته، آثار قابل توجه و قدرتمند-از بُعد هنر، نه نظر- بسیار است.
دیگر دسته، شامل فیلمهایی میشود که بیپرده و لفافه، به صراحت در پی هدفش گام برمیدارد. اغلب این آثار، فاقد کیفیت و نصاب لازماند، ولی بیشترین تولید را در برونداد ضد شیعة هالیوود شامل میشوند.
حال در اینجا پرسشی شکل میگیرد: چرا هالیوود حدود سه دهه است که به ساخت گونهای بیکیفیت اصرار دارد؟
او اثر شیعهگریز میسازد، چون باید بجنگد؛ اگر طالب حیات است. در این حال توقف جایز نیست حتی اگر آفندش بیرمق باشد. اما چرا بیکیفیت؟ این را او، پیش از ما پرسید و در پی جوابش دوید. دوید و دید که شناختش از شیعه اندک و ناچیز است و لاجرم نشانهسازیها و روایتهایش به خطا میروند. ناگزیر در پی فهم درد آمد. در برخی دانشگاههای خاص، رشتة شیعهشناسی تأسیس کرد و فارغالتحصیلانشان را پیوند داد به اهل قلم هالیوود. این یک هشدار جدی است برای اهلش. اولین خروجی این پیوند همین غیر قابل تفکر است که نویسندة اولش، اهل تلآویو است و جوشخورده به دویست لیسانسة شیعهشناسی دانشگاه همان شهر.
اکنون پرسش دیگری مطرح میگردد: دريافت ايشان از شيعه چيست؟ پاسخ، همان نام فيلم است: غير قابل تفكر!
اگر از اين جهت داستان را مرور كنيم، جا به جا به غير قابل تفكر بودن شيعه و جامعة شيعه و كردار و پندارش، از نگاه سازندگان این اثر پي ميبريم. شجاعت و استقامتِ شيعه را غير قابل تفكر مينماياند و آن را ناشي از جنون و عدم تعادل اجتماعي تصوير ميكند، نه ناشي از معرفت. كردار شيعه را هم غير قابل تفكر و غير قابل پيشبيني ميداند و دست آخر قرآن مجيد را هم چونان پديدهاي وهمآلود و ناشناخته تعريف ميكند كه آموزگار اصلي شيعه است.
دوم، وجه سياست خارجي آمريكا است. گوانتانامو، شكنجه، نسلكشي، جنگافروزي و... ميتوان كتابي نوشت از موارد اينچنيني كه اين روزها، جامعة آمريكا و جامعة جهاني را به واكنش واداشته و دولت را در گوشة رينگ انداخته است. هر چه گفت مقبول نيفتاد و هرچه كرد، كسي را آرام نكرد. اين جنايتها توجيه ميخواهد و غير قابل تفكر توجيهي است براي آن. خونآشامي به تصوير ميكشد لايهلايه و پيچيده و تنها، راه مقابله با خشونتِ آن را تنها خشونت ميداند. اما چگونه خشونتي؟ حدي كه از طاقت و خشونت شخصيت اول (یعنی همان فرد شیعه) نشان ميدهد، غير قابل تفكر است؛ زیرا در برابر غير قابل تفكرترين شكنجهها و بازجوييها مقاوم است. پس راه حل مقابله با اين خشونت چيست؟ هدف نخست اين روايت، توجيه خشونت دولتي آمريكاست و همراه كردن مخاطب با آن تا آنجا كه نيروي زن افبيآي كه حدي از عطوفت و مهر زنانه را داراست، به عنوان نمايندة مخاطب عام و قانونمدار، طاقتش سر ميآيد و او نیز چون ديگري، خونريزي و شكنجه را تنها راه مييابد. حتي اگر به نتيجهاش نرساند، لااقل دلش را كمي خنك ميكند! اما مساله چگونه حل ميشود؟ چگونه ميخواهد با شيعة به زعم خودش خشن و غيرقابل تفكر مقابله كند؟ پاسخ اين سئوال را ميبايست تحليلگران سياسي بدهند. اما اگر پاسخي يافت نشد، ميبايست تا فيلم بعدي صبر كرد، شايد پاسخ آنجا باشد!
سوم، وجه سياست نظامي آمريكاست. اين وجه به وجه دوم گره خورده است. خبري از جنگافزارهاي واكسخورده نيست و بشارتي هم در خصوص جنگافزارهاي نوپديد نميدهد. شايد هم موكول شده است به قرار بعدي. به ناكارآمدي ارتش هم صحه ميگذارد؛ چه از بُعد مديريت جنگ، چه از بُعد مديريت منابع انساني و چه از بُعد مديريت امنيت ملي. حال آنكه نيروي سومي هم كه علاوه بر افبيآي و ارتش تعريف ميشود، در اين حوزهها ناتوان مينمايد. اين دومين سؤالي است كه «غير قابل تفكر» در ذهن ايجاد ميكند و ميبايست تحليلگران را متوجه خود كند؟
آيا بناست نيروي چهارمي ايجاد شود؟
آيا قرار بر تغيير روش است يا تغيير ماهيت؟
آيا امكانات متفاوتي ميطلبد؟
هر چه هست، اينبار مساله نفت و آب و انرژي نيست؟ مساله شيعه است. گويي علي الظاهر، خبري از لشگركشي هم نيست كه نه جهان آمادگي پذيرشش را دارد، نه جامعة آمريكا، نه خود دولت آمريكا. «غير قابل تفكر» مقدمة چيست؟ اين پرسشي است از تحليلگران و متخصصين.
و سخن آخر آنکه، حتی اگر بنیة علمیشان به لاغریِ بلوغ یک خاممغز باشد، به قدری بر القای سخنشان صبورند و به قدری بر اختیار کردن روشهای نو کوشا، که به خود میآیی و میبینی، جماعتی از عام و خاص به گردشان حیراناند، برخی به اراده و برخی بیاراده. تداوم و تدریج را که راز افراشتگی پرچمِ پیروزی فرهنگی است، سالیانی است رهبران گوشزد میکنند و رهپویان سر تکان میدهند که آری همین است. اما در سفرة فرهنگ که چشم میچرخانی، سر تکان دادن از ماست و پختن از دیگران! نتیجه آن میشود که فارغالتحصیلان مذاهبِ تهران، در بهترین حالت پژوهشگر مینمایند و محصولشان در کِشو و قفسه انبار میشود و فارغالتحصیلان شیعهشناسی ِ تلآویو، بازوی اندیشهای هالیوود میشوند در پختن ذهن. سری هم از بین خفتگان اگر برخیزد و ندایی سی و پنج میلیمتری سر دهد، بخلورزی و دستهبازی نوچههای فرهنگی، چنان میکنند که اگر سرد نشود، حتماً کند میشود. از مدیران و عاملان پنج دهة پیش، برایش رگ کلفت میکنند تا مدیران و عاملان پنج دقیقة پیش. نداهای اندیشهساز و اندیشهنواز، مو در صفی سپید میکنند که پیشترها، خودِ شیرفروش، برای نداهای عشق سهگانه و سخن ِسانتیمانتال، زنبیل گذاشته است. غیر قابل تفکر است، افسوسی که غیر قابل تفکر در وجود مینهد. نه از این روی، که انگشتهایی در برابر دیدگان قطع میشود و فریادی بر میآید. نه از این روی، که همسری در برابر دیدگان کشته میشود و فریادی بر میآید. نه از این روی، که قصد کشتن فرزند میکنند در برابر دیدگان و فریادی بر میآید.
از این روی که ما در سنگر خوابیم و گمانمان بر این است که دشمن هم چنین. از این روی که او در روایت چندلایهاش، شیعه و ایران شیعی و دنیای شیعی را به رگبار میبندد و اینسوترک، ما در روایت بیمایهمان، انواع عشقهای سانتیمانتال را به رگبار میبندیم و بر پرده میزنیم. از این روی که چپ و راست او، نخستین عملش در سخنپراکنیهای سی و پنج میلیمتری، کوبش و سوزش ِ شیعه است و چپ و راست ما، نخستین و آخرینش به گواه آمار، نصف مال من، نصف مال تو.
سیدامیر جاوید
بیایید همه با هم بترسیم

قبل التحریر: بخش هایی از این یادداشت در شماره 77 نشریه پنجره منتشر شده است. فیلم غیر قابل تفکر فیلم مهمی است که دیدن آن را به همه دوستان توصیه می کنم و بنا دارم در پست های بعدی نیز به آن بپردازم. در همین رابطه به همراه برادر عزیزم سیدامیر جاوید مصاحبه ای نیز با آقای طالبزاده انجام داده ایم که زمینه اختصاص یک برنامه راز به این فیلم گردید.
یادداشت: سالهاست که کارشناسان حوزة رسانه و فعالان عرصة فرهنگ از هجمة فرهنگی رسانههای بیگانه بهویژه صنعت شگفتانگیز سینما و مهمترین نمایندة آن یعنی هالیوود سخن میگویند. هالیوود سالهاست که با همة توش و توان خویش به عرصة فرهنگسازی و ترویج آن در میان مخاطبان خویش وارد شده است و در این راه نیز توانسته نتایج حیرتانگیزی را برای گردانندگان اصلی خویش به همراه آورد. هالیوود در جایگاه بسط و تثبیت تفکرات سیاستگذاران آمریکا در قالب محصولات سرگرمیمحور و جذاب، نقشی انکار ناشدنی دارد و پردة نقرهای سینما به یکی از مهمترین میادین حضور سلطهطلبانة آمریکا در جوامع مختلف مبدل گشته است. به گونهای که دیگر نمیتوان توان نظامی و تسلیحاتی نظام غرب و بهویژه آمریکا را بدون لحاظ جایگاه هالیوود متصور شد. در واقع باید گفت هالیوود بهتنهایی مهمترین و قدرتمندترین ارتش آمریکا را تشکیل میدهد...
فارسیوان را رها کنید؛ مشماشاءالله را بچسبید!

از سر بیکاری و به لطف دوستی و به حکم مفت باشد و غیره، در میهمانی آخر هفته نشستم به پای تماشای اثر جلیله و فخیمة «پوپک و مشماشالله». یک اثر به اصطلاح کمدی و عامهپسند که نمونههای آن در سالهای اخیر بسیار بر پردههای سینماهای کشور رفته است و جمیعاً و لاتفرقوا نمایندگی کردهاند سینمای ایران را! گویا فیلم مذکور یکی از نمونههای موفق این دست از ساختههای مُدشدة سالهای اخیر است و فروش خوب آن در گیشه و شبکة خانگی نیز مؤید همین توفیق. حوصلة بحثهای تخصصی سینمایی را ندارم که نه فرصت آن فراهم است و نه صلاحیتش در من. بماند برای اهل فن. اما در حوزة مضمون که شاید مهمترین بخش هر اثر هنری باشد، قصد اشاره به نکتهای اظهرمنالشمس را دارم. همة قصة فیلم، ماجرای مواجهة پوپک (با بازی سوپراستار زن سینمای ایران، مهناز افشار) و مشماشاالله (با بازی فرهاد آئیش) است. به گفتة پشت پاکت سیدی فیلم: «پوپك برادرزادة احترام خانم از كانادا به ايران ميآيد. احترام خانم به علت مشغلة زياد سكته ميكند و پوپك را به مشماشاالله ميسپارد و ماجراهاي پوپك و مش ماشاالله كه از دو جهان متفاوت هستند، آغاز ميشود … »
اما از کنار این دو «جهان متفاوت» به همین سادگیها هم نمیتوان گذشت. سعی میکنم به بخشی از ویژگیهای این دو جهان اشاره کنم. مشماشاءالله (به بار معانی اسامی نیز توجه کنید) با یک تپه ریش و با یک بغل اصطلاح شرعی، نمایندة قشر سنتی و مذهبی[1] و آیینة ارزشمداری و حفظ اصول و اعتقادات در جامعه است. مشماشاءالله در این فیلم تجلی و سمبل فحاشی، شهوترانی[2]، دروغگویی، بیسوادی، نفهمی، بیمنطقی، خشونتگرایی، پافشاری بر اصول غیر قابل اجرا، اصرار بر تعصبات احمقانه[3]، بیسوادی و بدویگری[4] و هر صفت رذیلة دیگر و در کنار همة اینها بهشدت متشرع و دینمدار است. اگر در هرکدام از موارد ذکر شده ذرهای تردید دارید خواهشمند است همین الان این متن را رها کنید و یکبار این اثر هنری ارزشمند را ببینید.
در کنار این موجود خارقالعاده فرد دیگری نیز حضور دارد به نام «پوپک»؛ دختری جوان، از فرنگبرگشته، دوستداشتنی، باشعور، فهمیده، لاقید، بیحجاب، دارای روابط باز اجتماعی[5]، متمدن، عکاس، بیدلیل متهم به جاسوسی[6]، مظلوم و تحت فشار[7]، مهربان و یاریرسان[8]، وطندوست، آزاده و غیره.
گذشته از شخصیتپردازیها و گرههای دراماتیک داستان که موضوع این یادداشت نیست، فیلم بینصیب از اشارههای جنسی و رکیک هم نیست و دیدن آن را همراه با خانواده توصیه نمیکنم.
در پایان «جهان پوپک»[9]، با وجود همةتعدیها و ستمهایی که «جهان مشماشاءالله» بر وی روا داشته است، مهربانانه و با بزرگمنشی، دست «جهان مشماشاءلله» را به گرمی میگیرد و با درگذشتن از گناهانش، او را نجات میدهد و با دنیای جدید آشنا میسازد.
این فیلم در سینماهای کشور و شبکة خانگی پخش میشود و با استقبال گستردة مخاطبان و به یاری نمونههای مشابه و متکثر دیگر و با رسوب در ذهن مخاطب تأثیر خود را بر خودآگاه و ناخودآگاه وی میگذارد و تصور جمعی یک نسل را از چهرة برساختة جامعه شکل میدهد و واقعیت را فارغ از آنکه چگونه و به چه نحو است، همانگونه که مصور ساخته در ذهنیت جامعه بازسازی میکند و آن را به عنوان روایت غیر رسمی و البته متقن برای او درونی میکند.
این فیلم را میبینم و در شگفت میشوم از ساعتها بحث کارشناسی دقیق و نفسگیر دربارة محدود کردن تأثیر شبکههایی چون فارسیوان و نحوةمواجهه با هجمة رسانهای فرهنگهای دیگر. این فیلم را میبینم و در شگفت میشوم از اهتمام وزارت ارشاد و دیگر نهادهای تصمیمساز و متولی در کشور به امر فرهنگ. این فیلم را میبینم و در شگفت میشوم و از این شگفتی حیران!
[1]. وی رحلهدار کاروانهای زیارتی است و اهالی مذهبی محل را هم رهبری میکند.
.[3] تا پای به خطر افتادن جان انسان دیگر. زمانی که جان کسی در خطر است و نیاز به کمک دارد وی در فکر حرام و حال و محرم و نامحرم نشان داده میشود.
[4]. وی نه میداند ایمیل چیست و نه اینترنت را میشناسد، حتی قادر به استفاده از مترو هم نیست.
[5] به قول خود وی boyfriend
[6]. البته این مطلب به صراحت عنوان نمیشود. بلکه در چند جا از زبان شخصیتهای دیگر گفته میشود که تو دختری عکاس و از خارجآمدهای و همة شرایط برای جاسوس بودن را داری!
[7]. نیروی انتظامی بیجهت او را دستگیر میکند و مشماشاءالله او را بیدلیل کتک میزند.
[8]. حتی به دشمن خود، مشماشاءالله
[9]. پرواضح است که باید پوپک را سبمولیک و نمانیدة یک قشر از اجتماع دید و به همان نسبت مشماشاءالله را.
همایون اسعدیان باید پاسخگو باشد!
به نظر من اسعدیان با آخرین ساختة خود به نام «طلا و مس» باعث شگفتی بسیاری از اهالی سینما و علاقهمندان به این هنر شد؛ یک شگفتی فلسفی و معرفتی در حوزة هنر هفتم. او با آخرین کار خود، شناخت و فهم بسیاری چون من را از سینما دستخوش تغییر و دگرگونی کرد. حال باید بعد از دیدن این فیلم به بازخوانی و بازشناسی مجدد مبانی فهم خویش از سینما بنشینیم. بسیاری از مخاطبان چون من با مرور کارنامة سینمای کشور در سالهای اخیر و تحلیل مسائل و جنبههای مختلف آن و با مداقه در کارهای درخشان ساختهشده و حاصل کار سینماگران متعهد و دغدغهمند، به این نتیجة قطعی رسیده بودند که انتظار خلق یک اثر موفق و تأثیرگذار و در عین حال متعهد و متخلق، امری عبث و بیهوده است. بیگمان بسیاری از ما پذیرفته بودیم که نمیتوان در سینمای ایران چشم به راه اثری بود که توان ارتباط با مخاطب عام و آن هم در اقشار مختلف را داشته باشد و در عین حال منتقدان و صاحبنظران سینما را راضی سازد و بیش و پیش از همة اینها حاوی پیامهای ارزشمند انسانی و دینی و مطابق با اخلاق و شرع مبین اسلام باشد. هم بتواند جذابیتهای بصری و داستانی لازم را با خود به همراه داشته باشد و هم بتواند روح راستیطلب و حقیقتجوی مخاطب را جلا بخشد؛ فیلمی که سعی نکرده باشد با بیاخلاقیها و پردهدریهای دور از شأن، مخاطب را جذب خویش سازد و یا با شعارهای دهانپرکن و گلوگیر حال مخاطب واقعبین را بد کند. فیلمی که نخواسته باشد به بهانة تقیبح زشتیها، به تصویر کشنده و رواجدهندة بیعفتیها و ناهنجاریها باشد یا از فرط تعالی و فوق ماورایی بودن نتواند با مخاط حرفهای نیز ارتباط بر قرار کند.
اسعدیان فیلمی ساخته است که بسیاری از معاییر و سنجههای ذهنی ما را تغییر داده است. او در عین ناباوری اثری را در سالهای اخیر به سینمای ایران معرفی کرده است که حال مخاطب عفیف و پایبند به اصول و اخلاق از دیدنش دگرگون نمیشود و بیشتر طیفهای مخاطبان نیز با دیدن آن راضی از سالن سینما خارج میشوند. منظورم از این حرفها این نیست که اسعدیان اثر هنری متفاوتی را به سینمای ایران عرضه کرده است. اسعدیان گیشهها را مسخر خویش نکرده و شگتآورترین بازیهای ممکن را از بازیگران فیلمش نگرفته است. اسعدیان با روایت پیچیده و خلاقانهاش انگشت حیرت همة منتقدان را به دهانشان نبرده است و با طرح فلسفیترین و عمیقترین مسئلة هستیشناختی، همة اندیشمندان و متفکران را به تدبر و تأمل وانداشته است. اسعدیان فقط یک فیلم خوب ساخته است و این واقعاً کار کمی نیست.
اسعدیان با مثال نقضی که ارائه کرده است قانون کلی جمع نشدن هنر و کار تأثیرگذار با پیام پاک و ارزشمند را زیر سؤال برده است. اکنون دیگر تکلیف من با دیدن آثاری ضعیفی با پیامهای به ظاهر متعهدانه روشن نیست. حال دیگر مخاطبی چون من نمیداند در برابر بهانههای واهی و بیاساس فیلمهای سخیف و غیر اخلاقی داعیهدار جذب مخاطب چه کند! دیگر با دیدن فیلمی در نقد یک مفهوم همچون روحانیت، به لجن کشیدن آن مفهوم و تخریب مغرضانة آن برایم توجیهی ندارد و ساخت کار ارزشی با نان قرضدادنهای سبک و شعارهای توخالی پذیرفتنی نیست.
اسعدیان باید در برابر این بینظمی ایجاد شده پاسخگو باشد و جواب اینهمه تعرض به مبانی پذیرفتهشده را بدهد.
بهراستی اسعدیان باید دلیل موجهی برای این کار خویش داشته باشد!

سنگسار همه داشتههای یک ملت
چهار سال پیش وقتی فیلم سخیف و هزلآمیز «بُرات» را دیدم متعجب از خود میپرسیدم چگونه غیرت ملی مردم قزاقستان به آنها اجازه داده است به این شکل به همة فرهنگ و اعتقاداتشان توهین شود و همهچیزشان به باد استهزا گرفته شود؟! تعجبم زمانی بیشتر شد که شنیدم وزارت خارجة قزاقستان برای این فیلم به وزات خارجة آمریکا شکایت کرده و برای برخورد با این توهین بزرگ ملی به همین اندازه بسنده نموده است. آن زمان که دولتمردان قزاقستان را در دل شماتت میکردم، غافل از آن بودم که در پی این شماتت ممکن است اثری سخیفتر از آن در توهین به همة داشتههای کشور خودم ساخته شود و...
نمیخواهم خوانندگان این یادداشت را به دیدن این فیلم دعوت کنم، زیرا که آن را مصداق اشاعة فحشا میدانم. آنها را از دیدن آن نیز برحذر نمیدارم؛ چراکه گذشته از کمک مجدد به اشاعة آن با حکم «حریصٌ علی ما مُنِع»، دیدن آن را برای آگاهی از جنایتی که در حق این ملت شده است، بیفایده نمیدانم. بهتر است پیش از هر سخن دیگری، خلاصة فیلم را تعریف کنم تا بخشی از آنچه باید گفته شود روشن گردد.
قبلالتحریر: این مطلب را به سفارش مرکز پژوهشهای مجلس نوشتم؛ یادداشتی در نقد و بررسی برنامههای ماه مبارک رمضان. ممکن است نشر آن الان کمی دیر باشد، اما تا قبل از استفادة آنها اجازة گذاردن آن را در وبلاگ نداشتم. به هر روی فکر میکنم ارزش یکبار خواندن را داشته باشد.
قبل از هرچیز لازم میدانم در نگاهی کلی به رویکرد صدا و سیما در ماه مبارک رمضان سال جاری، نکتهای را یادآور شوم. به نظر میرسد اینکه امسال تلویزیون برخلاف سالهای گذشته رویکرد متفاوتی را برای تهیة برنامههای ماه رمضان خود اتخاذ کرده بود بهنفسه امر مطلوبی است. در سالهای پیش شاهد آن بودیم که حجم بالایی از برنامههای تلویزیون دربرگیرندة تولیداتی بود که بیشتر کارکرد «سرگرمی» داشت. حال پیش از باز کردن مسئله باید تکلیف خود را با این کلمه روشن کنیم. «سرگرمی» مفهوم شناختهشده و متداولی است که بسیاری از مدیران فرهنگی کشور نیز علقة بسیاری به آن دارند و بخشی از دغدغه و توان خویش را صرف فراهمسازی مقدمات و زمینههای آن مینمایند. در بین عموم نیز تلقیای که از خدمتگزاری واقعی وجود دارد در گرو ایجاد همین مسئله است. حال آنکه بسیاری، از جمله نگارندة همین سطور، تصور دیگری از این واژه دارند و چندان نیز به آن دلخوش نیستند. اگر بخواهم بیپرده و با صراحت مسئله را مطرح سازم باید بگویم از نگاه این گروه «سرگرمی» معادل همان غفلت و به تعبیر قرآنی آن «لهو و لعب» است. بهنظر میرسد اینکه متولیان امور فرهنگی و اجتماعی همِّ خود را مصروف اموری نمایند که براساس آنها عمر مردم جامعه به کارهای لذتبخش و غفلتزا و البته بدون سود و نتیجة مادی و معنوی بگذرد، چیزی نیست که رسالت انقلابی و اسلامی حرکت عظیم حضرت امام خمینی(ره) به دنبال آن بوده باشد. اگرچه ممکن است با اقتضائات و نیازهای روز جامعه، عملکردی اینگونه هماهنگتر و متناسبتر باشد!
یک اتفاق خجسته
قبل از تحریر: این یک یادداشت بود که بعد از پخش سریال رستگاران در سایت کانون منتشر شد. نقد شتابزدهای است بر آخرین کار سریالساز حرفهای صدا و سیما, سیروس مقدم. شاید خواندش خالی از لطف نباشد.
سیروس مقدم را با سریالهای شبانه و نرگسها و الیاسهایش میشناسیم. کارگردانی که به خوبی رگ خواب مخاطب ایرانی و توأمان مدیران صدا و سیما را در دست گرفته است و از رهگذر این دستآویز یکهتاز دستنایافتنی این عرصه شده است. نام این کارگردان در ذهن من نمادی از مفهوم هنر زرد یا به تعبیر دیگر عامهپسند است. تقریباً میتوان بهراحتی بسیاری از مؤلفههای سینمای زرد را در آثار این کارگردان جست و از همین رو او و آثارش برای من مبدل به سنجهای جهت رصد چنین آثاری گشته است. مدتهاست بیآنکه نام او را در پای فیلمهایش ببینیم میتوانیم پی به هویت صاحب آنها ببریم. شخصیتهای سیاه و سفید، بازیهای اغراقآمیز، مفاهیم سطحی، هیجان و عاطفة غلیظ و تقابلهای شدید بین شخصیتها از جمله ویژگیهایی است که با دیدن تنها پانزده دقیقه از فیلم بهآسانی ما را بهسمت نام کارگردان آن هدایت میکند. به همة اینها بیفزایید موضوع محوری یا فرعی همشگی زن دوم را...