در هواي متعفن ادبيات شبه‌روشنفکري

 

چندي پيش دوستي کتابي را معرفي کرد و سپس از حقير خواست معرفي‌نامه‌اي را براي اين کتاب بنويسم. اثر مذکور کتابي به نام «من خواب دیدم که دوراس می‌آید» از شهره کائدي بود که در انتشارات پاپريک در سال 90 به چاپ رسيده است. در معرفي اين کتاب در سايت‌هاي اينترنتي آمده است:

«کتاب حاضر، شامل دو بخش داستاني و نقد داستان است. داستان از ساختار معمول داستان‌نويسي پيروي نمي‌کند و مخاطب حضور شاخص و پررنگ در پيش‌برد حوادث دارد. بخش دوم کتاب، چهار نقد ادبي بر داستان‌هايي از «دوراس»، «کوندرا» و «سلنچر» را در بردارد. (براي آشنايي بيشتر با دوراس اينجا را ببينيد) زبان اثر، در بخش اوّل داستاني و روايي و در بخش دوم، ساده و علمي ـ تخيلي است. هدف اصلي نويسنده در نقدهاي ادبي خود، برشمردن خطوط اصلي نوشتار و علّت شايستگي متون اين داستان‌نويسان است.»

من خواب ديدم که دوراس مي‌آيد

و اکنون خلاصه و معرفي کوتاهي از اين کتاب تقديم مي‌گردد:

برای این کتاب به راستی نمی‌توان طرح مشخصی را در نظر گرفت. بخش  اول این کتاب یک داستان نه چندان بلند 70 صفحه‌ای است که به 102 قسمت تقسیم شده است. هر قسمت سازی جداگانه می‌زند و نویسنده نیز بر این آشفتگی تعمدی آشکار دارد. کتاب روایتی به‌شدت پریشان دارد که حضور پررنگ نویسنده در متن و توضیحات تکمیلی او باعث گردیده که در داستان بودن این اثر شک کنیم. ماجرای سادۀ داستان ارتباطات عاطفی یک زن و مرد به‌ظاهر روشنفکر و اهل مطالعه است که به یکدیگر علاقه‌مندند و در عین حال دور از هم زندگی می‌کنند. مرد داستان، معشوقه‌های دیگری نیز دارد و این، شخصیت زن داستان را آزار می‌دهد. زن در کشمکشی خسته‌کننده پی در پی در ذهن و واقعیت به مرد نزدیک می‌شود و از او دور می‌شود و در ادامه خاطراتی از گذشته را به یاد می‌آورد که در آن‌ها در نقش دختر خانواده به یکی از مردان فامیل با وجود فاصلۀ سنی زیادشان علاقه‌مند می‌شود و مرد به جهت حفظ موقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی خود از این ارتباط عاشقانه چشم می‌پوشد و کمی بعدتر خانوادۀ سه‌نفرۀ از هم گسیخته‌ای را شاهد هستیم که پدر خانواده به رغم ظاهرسازی‌های پیشین خود و وجهۀ روشنفکرش با اشتغال زن در بیرون از خانه مخالف است (یا دست کم آنکه موقعیت فعلی زن و وجود کودک خردسالش این شرایط را بر او تحمیل کرده است) و زن در کشمکشی جنون‌آمیز در پی آزادی از بند خانواده و تعهدات نقش مادری خویش است. در صفحات بعد زن مسافرکشی را در خیابان ملاقات می‌کند که او نیز  درگیر مشکلات مشابه است و مسئلۀ ستم مرد بر زنان اجتماع در داستان بسط می‌یاد. سه چهارم این اثر توضیحات نویسنده دربارۀ داستان است و خواننده بیش از آنکه با یک قصه مواجه باشد، اظهارنظرهای بی‌ربط و به ظاهر مدرن و فوق آوانگارد نویسنده را شاهد است.

بخش دوم، سوم، چهارم و پنجم کتاب هم نقدهايي بر آثاري از دوراس، کوندرا و سلينجر به قلم شهره کائدی است که آن‌ها نیز رویکردی جز آنچه در داستان شاهدش بودیم ندارد.

 در قسمت داستان کتاب چند شخصيت اصلي وجود دارد، زن راوي، مرد داستان، دختر قاب عکسي و دختر شهر فرهنگي.

زن راوی: یک زن روشنفکر و مدرن است که به تأویل متن و مرگ مؤلف و متن چندصدایی و معناگریزی و نقش ‌مخاطب و روایت غیر خطی و هر ربط و یابس بی سر و ته دیگری از این دست علاقه‌ای جنون‌آمیز و آزاردهنده دارد و با شیفتگی بی‌حصر خود به این اظهار فضل‌های فرهیخته‌مأبانه، تمام اثر خود را صحنۀ طرح و بسط متکلف و غیر طبیعی چنین مشق‌های بدخطی کرده است که از معلمان درجه چندمی داستان‌نویسی مدرن خود آموخته است.

مرد داستان: فردی اهل مطالعه و علاقه‌مند به زن راوی که با معشوقه‌های دیگر هم ارتباط دارد و تکلیف خود را برای ارتباط با زن هنوز روشن نکرده است.

دختر قاب عکسی و دختر شهر فرنگی: نویسنده به شکلی مذبوحانه تلاش دارد دو شخصیت دیگر را نیز وارد داستان سازد و به آن‌ها کارکردی شبیه به پیرمرد خنزپنزری یا زن اثیری در رمان بوف کور بدهد که به شدت ناموفق است و خود نیز از نیمۀ داستان آن‌ها را رها می‌کند. به نظر می‌رسد این دو، تصویر دیگری از راوی هستند.

این اثر با رویکردی ضد مرد و ضد خانواده از فضای مالیخولیایی و متوهم روشنفکری به‌شدت رنج می‌برد و به‌شدت یأس‌آور است. تنها وجه مثبت این کتاب نثر به نسبت خوب آن است و مهم‌ترین ویژگی آن نشخوار (برای به‌کار بردن این تعبیر عذر می‌خواهم اما گویاتر از آن تعبیری نیافتم) متکلفانه و متصنعانۀ آموخته‌های دست چندمی نظرات شیفتگان داستان‌نویسی مدرن و نظریه‌های جدید غربی در ادبیات داستانی است که نویسنده را به شکلی عوامانه و سطحی مؤمن به این مهملات نشان می‌دهد. نویسنده به شکلی منزجرکننده قصد دارد نشان دهد اثری با ساختاری معلق و عدم قطعیت، با فاصله‌گذاری برشتی و با ارجاعات برون‌متنی نوشته است که مطابق با جدیدترین معیارهای داستان نویسی جدید است.

نام نويسندة داستان را که در اينترنت جستجو مي‌کنيم به چند يادداشت ديگر در پايگاه‌هاي به ظاهر ادبي و فرهنگي روشنفکري برمي‌خوريم و يادداشت‌هاي مشابه ديگري از همين نويسنده و نويسندگان مشابه ديگر. به‌راستي که هرچه بيشتر در فضاي روشنفکري و به ويژه در هواي هنري و ادبي اين جريان تنفس مي‌کنم بيش از پيش از بوي تعفن و مردارگون آن دچار حالت تهوع مي‌شوم...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۳ساعت 17:47 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

یادش به خیر. شش سال پیش با این شعر یاد سال قبلش را گرامی داشته بودم و اکنون بعد از هفت سال که این سال‌ها را مرور می‌کنم دهانم شیرین می‌شود

خدایا به حق دختر و داماد پیغمبرت همة زوج‌های شیعه را در پناه خودت بگیر

 

يك اتفاق سفيد از جنس دو بال فرشته

افتاد سيصد و شصت و پنج آفتاب گذشته

 

يك­سال از آن «بلة» بي ظرف گلاب و اجازه

از آن گلي كه نچيدي يك نوبهار گذشته

 

بانوي ثانيه­هاي گل كردن و غزليدن

سبز از تو شد كلماتم، اين شعر با تو سرشته

 

من آن پيمبر مستم كه وحي شد به لبانم

آن چشمهاي مبارك، دو آية ننوشته

 

من دوستِت دارم دوس... تِت دوستِت دارم دوس...

«اين اعترافمه! آره! كي گفته كه بد و زشته؟!»

 

مي­خواستم كه برايت ماه و ستاره بچينم

يك جنگل آينه و يك دريا ترانه و دشتِ ...

 

اما ببخش عزيزم! شايستة قدم تو

چيزي نداشته­ام جز يك قلب داغ و برشته

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۰۷ساعت 9:24 توسط محمدرضا وحیدزاده |