همسازی گام‌ها

درنگی در امکان سبکشناسی موسیقی پاپ انقلابی

محمدرضا وحیدزاده

 

دربارۀ سبک هنر انقلاب اسلامی و به ویژه شعر، به عنوان یکی از اجزای اصلی این هنر، منتقدان و صاحبنظران به نکات مهمی اشاره‌ کرده‌اند. نگارنده در کتاب «سبکشناسی هنر انقلاب اسلامی» کوشیده است با بازخوانی و تحلیل این گفته‌ها، به تصویری روشن و قابل ارزیابی از هنر انقلاب اسلامی دست یابد. در آن کتاب هنر انقلاب اسلامی، جلوه‌ای از روح دورانی جدید در تاریخ این سرزمین معرفی شده است؛ جلوه‌ای که در بطن خود، بسیاری از ویژگی‌ها و مؤلفه‌های انسان مؤمن، مبارز، معترض و آرمانخواه عهد انقلاب اسلامی را نهفته دارد. هنر انقلاب اسلامی به روایت این اثر، هنری است برآمده از زیست‌جهان مردمانی که با عصیان در برابر روح نیست‌انگار عالم مدرن، به سوی جامعه‌ای آرمانی و روشن و البته زمینه‌ساز برای ظهور آخرین منجی گام برداشته‌اند و در برابر همۀ مشکلات و دشمنان خانگی و خارجی قد علم کرده‌اند.

بر این اساس هنر انقلاب اسلامی هنری است ...


برچسب‌ها: حامد زمانی, موسیقی پاپ, شعر انقلاب اسلامی, جشنواره عمار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۷/۱۰/۲۴ساعت 10:39 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

عمود 741

 

 

 

وقتي سربازان خميني با مليت‌هاي مختلف هنوز در گهواره‌اند

اين متن پيش از اين در خبرگزاري فارس منتشر شده است.

قرارمان عمود 753 بود. اما چند نفر از بچه‌ها دیر کرده بودند. وقتی رسیدند حاج‌سداصغر را بینشان ندیدم. حدس زدم پیرمرد از پا افتاده و بین راه در موکبی نشسته به استراحت. محمد اما شرح دیگری در آستین داشت. گفت زودتر آماده شویم برای نماز تا بعد از آن برایمان تعریف کند. کوله‌ها را گذاشتیم داخل موکب و صفی مرکب از زائران عراقی و ایرانی و غیر آن تشکیل دادیم و به سیدی روحانی اقتدا کردیم. بعد از اقامۀ نمازِ جماعت، رو به محمد کردم و دلیل تأخیر را پرسیدم. توضیح داد که بین راه در عمود 741 رسیده‌اند به موکب حزب‌الله عراق. چند دقیقه‌ای را آنجا توقف کرده‌اند و برخورد گرم بچه‌های حزب‌الله پاگیرشان کرده. وقتی محمد، حاج‌سداصغر را معرفی کرده و گفته «حارث‌الخمینی»، دیگر نتوانسته سید را از موکبشان خارج کنه، بچه‌های حزب‌الله دوره‌اش کرده‌اند و شروع کرده‌اند به تخلیۀ اطلاعاتی‌اش. سید هم که خود عاشق خاطره گفتن از امام است، وقتی این‌همه گوش شنوا را یکجا دیده، فکش گرم شده و نشسته به خاطره تعریف کردن. حالا محمد می‌گفت بیایید برویم موکبشان تا هم با آن‌ها بیشتر آشنا شویم و هم گروگانمان را از چنگشان درآوریم. بااشتیاق بلند شدیم و گروهی، مسیری را که همه می‌آمدند، خلاف جهت بازگشتیم. عمود 741، جلوی در موکب اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد تصاویری از حضرت امام و آقا بود. داخل شدیم و خود را در فضایی دیدیم که معلوم نبود موکب است یا نمایشگاه بسیج دانشجویی! سقف را با توری‌های استتار پوشانده بودند و قسمت‌هایی را با چفیه و سربند و پلاک‌ تزئین کرده بودند. بیشترشان بر سر کلاه‌های مُغنیه‌ای داشتند. بعد از عکس امام و آقا نیز عکس‌هایی از سیدحسن نصرالله و آیت‌‌الله سیستانی را به دیوارهای موکب نصب کرده بودند. دیوار سمت چپ با چند بنر بزرگ پوشانده شده بود. بنرها روایت‌هایی بودند از قیام مردم بحرین، انتفاضۀ مردم فلسطین و مجاهدت‌های مردم عراق. یکی دو بنر هم دربرگیرندۀ تصاویری بودند در ذم و تقبیح جنایتکارانی چون اوباما و نتانیاهو و ملک سلمان. دیوار سمت راست اما یکسره دربرگیرندۀ تصاویر شهدا بود. از سیدعباس موسوی گرفته تا شهید رجایی، از امام موسی صدر تا شهید همت، از جهاد مغنیه تا شهید آوینی، از ابومنتظر تا شهید مطهری، از احمدشاه مسعود تا شهید همدانی... هرچه در این دیوار می‌نگریستیم شگفت‌زده‌تر می‌شدیم. رستاخیزی بود از همۀ شهدای راه مقاومت. اما جالب‌تر از همه بنری بود مشتمل بر اطلاعاتی در قالب آیکون و اینفوگرافی. دقیق که شدم که دیدم به عربی یکی یکی دستآورهای جمهوری اسلامی را معرفی می‌کند، به عنوان افتخاراتی برای جهان اسلام. دستآوردهایی چون هسته‌ای، نانو، ارتش سایبری، داروسازی، موشک، ماهواره، سدسازی و... شگفت‌انگیز بود! کنار همان دیوار حاج‌سداصغر را دیدیم که با دو سه نفر از بچه‌های حزب‌الله نشسته است به گفتگو. بچه‌ها به احترام ما برخاستند و به گرمی از ما استقبال کردند. یکی از آن‌ها فارسی را خوب حرف می‌زد. فهمیدم بچۀ دولت‌آباد است و اکنون چند سالی است به عراق بازگشته. به واسطۀ چند تن از دوستانم اندکی دولت‌آباد را می‌شناختم و همین بهانه‌ای شد برای آشنایی بیشتر. برایمان از برخی از برنامه‌ها و فعالیت‌هایشان گفت. از اینکه تازه چند سالی است همدیگر را یافته‌اند و اینکه چقدر دستشان خالی است. با صدای تلاوت قرآن متوجه شروع برنامۀ عزاداری‌ شدیم. قاعدتاً به دلیل عربی بودن زبان عزاداری‌شان باید خداحافظی می‌کردیم و بازمی‌گشتیم، اما حسی مشترک ناگاه همۀ‌ مان را قانع کرد بمانیم. دو سه نفر با لبخند و احترام از بالا شروع به مرتب کردن صف‌ها کردند. نظم و تمیزی موکب در قیاس با آنچه مثلاً از حزب‌الله لبنان می‌شناسیم عجیب نبود، اما با به یاد آوردن فضای فرهنگ عمومی در عراق، به ویژه در موکب‌های بین راه که بیشترشان را قبایل و روستاییان بین نجف و کربلا برپا می‌کنند، این ویژگی بیشتر خود را نشان می‌داد. سیستم‌های صوتی، نورپردازی، دوربین‌های فیلم‌برداری، مجری و جدول برنامه‌ای منظم، بیش از پیش مراسم‌ را از یک عزاداری عراقی متمایز می‌کرد. بعد از تلاوت قرآن خطیبی جوان روی صندلی نشست و خطبه‌ای حماسی و شورانگیز را ایراد کرد. بین سخنانش هرگاه نام آقا یا آیت‌الله سیستانی برده می‌شد، جمعیت بلند صلوات می‌فرستاد. دست و پا شکسته متوجه شدم خطیب از راه سیدالشهدا سخن می‌گوید و از ادامۀ آن که اکنون پرچمش در دست آقا و مراجع بزرگی چون آیت‌الله سیستانی است. بعد از سخنرانی، جوان دیگری پشت تریبون رفت. از آهنگ کلامش دانستم شاعر است. قصیده‌ای غرّا خواند که برخی بیت‌هایش با تحسین و تکبیر جمعیت همراه بود. بخش شعرخوانی از آنچه در برنامه‌های خودمان در ایران به یاد داشتم، پرشورتر و تأثیرگذارتر می‌نمود. پایان شعرخوانی آغاز نوحه‌خوانی بود. جوانی دیگر به پشت تریبون رفت و با نوایی محزون به نوحه‌سرایی پرداخت. گرچه جسته و گریخته معانی عبارت‌هایی را متوجه می‌شدیم، در اصل تفاوتی نمی‌کرد؛ بی‌آنکه بدانیم چرا با همان‌‌ها که نمی‌فهمیدیم هم زار زار می‌گریستیم. با راهنمایی بچه‌های انتظامات جمعیت برای سینه‌زنی آماده شد. صف‌ها به سرعت شکل گرفت و با هدایت میاندارها نظم لازم برقرار شد. در اثنای سینه‌زنی متوجه چندنفری شدم که ظاهرشان اندکی با سایرین تفاوت داشت. کنجاوی‌ام برانگیخته شد و بیشتر در کارشان دقیق شدم. از نحوۀ سینه‌زدنشان معلوم بود ایرانی‌اند، آن هم از نوع جنوب‌شهری‌اش. احتمالاً آن‌ها هم با دیدن تصاویری از آقا و امام به داخل موکب کشیده شده‌اند و با شروع عزاداری نمک‌گیر سینه‌زنی شده‌اند. کم کم دور هم حلقه زدند تا واحد و جفت‌واحد را به سبک خود سینه بزنند. در بین نوحه‌خوانی‌های عربی نیز گاهی جواب‌هایی فارسی می‌دادند: «حسین جوووونم»... برخلاف انتظارم سینه‌زنی از جفت‌واحد به شور نرسید و در همانجا به دعا ختم شد. مداح دعاهایی را به زبان آورد و جمعیت را برای آمین گفتن با خود همراه کرد. بعد از روشن شدن چراغ‌ها دو سه دوستی که ابتدای برنامه کنار حاج‌سداصغر نشسته بودند به نزدمان آمدند. محمد حاج‌آقای عسگری، از همرزمان سابق حاج‌سداصغر و نیروهای دورۀ اول حفاظت جماران را به عنوان یک «حارث‌الخمینی» تازه‌نفس دیگر معرفی کرد. گل از گل بچه‌ها شکفت. با یکی دو هماهنگی، از ما خواستند اندکی صبر کنیم تا پس از رفتن میهمانان به خیمۀ خودشان برویم و بیشتر با هم آشنا شویم. حاج‌آقای عسگری موافق بود. ما مشتاق. با راهنمایی چند نفر از بچه‌های حزب‌الله، به چادر آن‌ها، جایی در پشت موکبشان رفتیم. با ورود به خیمه دیدیم صندلی، میکروفون و دوربینی آماده شده برای یک گفتگوی تصویری. حاج‌آقای عسگری اولش جا خورد، اما خیلی زود هماهنگ شد. یکی از بچه‌های عراقی حزب‌الله که بزرگ‌شدۀ اهواز بود نیز به عنوان مترجم کنار او نشست. مترجم ابتدا از حارث‌الخمینی خواست تا خود را معرفی کند. کهنه‌سرباز انقلاب نیز به اجمال گوشه‌ای از سوابق خدمت و مبارزۀ خود را در انقلاب و جنگ شرح داد و خیلی سریع رفت سراغ خاطراتش از امام. سعی کردم در زاویه‌ای بنشینم که هم نزدیک حاجی باشم و هم بتوانم چهره‌های بچه‌ها را زیر نظر بگیرم. شاید از حاجی نگران‌تر من بودم. با شروع صحبت‌های حاجی و دیدن چهرۀ بچه‌ها خیلی زود آرام شدم. بچه‌ها با هر خاطره‌ای به هیجان می‌آمدند. گاهی درگیر شوری حماسی می‌شدند و گاهی حزنی معنوی. گاهی به شگفت می‌آمدند و گاهی می‌خندیدند. همگی تشنۀ شنیدن بودند. حاجی از خاطرات امام گریز زد به خاطرات آقا و چند خاطرۀ مستقیم و غیر مستقیمش را از آقا نقل کرد. شور بچه‌ها بیشتر شده بود. به حاجی اشاره کردم خاطرۀ کوهنوردی آقا و ماجرای دیدارش با زوج جوان کوهنورد را نیز تعریف کند. سریع مطلب را گرفت و با تفصیل و جزئیات خاطرۀ کوهنوردی را نقل کرد. فراز آخر خاطره و پایان خوش آن، با صلوات یکپارچه و یکبارۀ جمعیت همراه شد و خنده‌هایی محجوبانه. حاجی چند خاطره نیز از هشت سال دفاع مقدس و همرزمانش چون شاهرخ ضرغام نقل کرد. گفت او را در ایران حر انقلاب نامیده‌اند و جنگ ما سرشار از این حرها بوده است. هیجان را در چهرۀ تک‌تکشان می‌شد دید. حاجی متذکر شد که البته ما در آن زمان با رژیم مستکبر بعث می‌جنگیدیم که از سوی جهانخواران عالم پشتیبانی می‌شد. اما اکنون شرایط عوض شده و ما حالا در کنار و همسنگر برادران عراقی خود هستیم. باز هم صلواتی یکپارچه و یکباره به استقبال سخنان حاجی آمد. حاجی با همین حسن ختام صبحت‌های خود را به پایان رساند و رغم گل کردن جلسه، با نگاه به ساعتی که خبر از گذشتن از نیمه‌شب می‌داد، برای جبهۀ حق و مقاومت آرزوی پیروزی کرد. پایان خاطره گفتن‌ها شروع عکس گرفتن‌ها با حارث‌الخمینی بود. از عکس‌های گروهی و چندنفره تا سلفی‌های اختصاصی. گاهی حاجی می‌دید همزمان در قاب چند دوربین ایستاده است. بالاخره حاجی را از چنگ بچه‌ها درآوردیم و از خیمه خارج شدیم. جمعیت تا جلوی در خیمه ما را همراهی کرد. وقتی داشتیم به سمت محل استراحت خود بازمی‌گشتیم یک سؤال ذهنم را مشغول کرده بود. رو به حاجی کردم و پرسیدم آیا آن زمان که با حاج‌سداصغرها و ضرغام‌ها در جبهه‌ها می‌جنگیدید، در خوشبینانه و امیدوارانه‌ترین حالت هم گمان می‌کردید چند سال بعد فرزندان همان‌ها که علیهشان در جنگید، روزی شما را به خانۀ خود ببرند و مجبورتان کنند برایشان از امام خاطره بگوید؟ با صداقتی واقعی در چشمانم خیره شد و محکم گفت به خدا که در خواب هم نمی‌دیدیم!

 

 


برچسب‌ها: حزب‌الله عراق, اربعين, موكب, سيدحيدر هاشمي
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۴ساعت 15:41 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

این مطلب پیش از این در نشریه مجازی متن زندگی منتشر شده است.

 

طول امل و عرض تجارت

 

این روزها رسانه‌های جمعی را به عنوان مهم‌ترین و فراگیرترین محمل انتقال داده‌ها در جوامع امروزی، نمی‌توان خالی از حضور آگهی‌های بازرگانی تصور کرد. درواقع امروز آگهی‌های بازرگانی را باید بخشی غیر قابل تفکیک از رسانه‌ها دانست. رسانه‌های مکتوب، صوتی، تصویری و حتی مجازی پیوندی ناگسستنی با تبلیغات یافته‌اند و حتی بقای خود را در گرو آن‌ها می‌یابند، چراکه امکان تولید و انتشارشان، در نسبت مستقیم با توانایی آن‌ها برای جذب آگهي‌هاي بازرگاني بيشتر و سودآورتر قرار دارد. حتی می‌توان گفت از وجهی دیگر این رسانه‌ها هستند که در بسیاری مواقع نیازمند آگهی‌ها هستند. صنایع و تجارت نیز بی‌حضور آن‌ها دچار مشکلات اساسی خواهد بود و اساساً چرخۀ اقتصادی جامعه نيز در ارتباطي وثيق با کمیت و کیفیت آن‌‌هاست.

این روزها همۀ ما عادت کرده‌ایم به هنگام تورق نشریات مرتبط با علاقه‌مان، زمانی را نیز صرف ورق زدن صفحات آگهی کنیم، هنگام تماشای محصولی از رسانه‌های تصویری، بالاجبار دقایقی را به پای معرفی و تبلیغات کالاهای تجاری بگذرانیم. وقتی مشغول خواندن صفحات مورد نظرمان در وب هستیم، حضور غیر قابل حذف آگهی‌ها را در گوشه و کنار صفحات پذیرفته‌ایم. حتی هنگام تردد در ایستگاه‌های مترو، خود را از هجوم بی‌امان آن‌ها رها نمی‌بینیم. ایمیل‌هایمان مملو از این مهمانان ناخوانده است. حتی در شخصی‌ترین لحظاتمان، این پیام‌ها ما را از طریق تلفن‌های همراهمان تنها نمی‌گذارند. اين‌روزها به هركجا كه نظر بيندازيم، حضور دعوت‌كننده و تذكردهندة آن‌ها را نمي‌توانيم ناديده بگيريم.

اکنون سال‌هاست که صاحب‌نظران و کارشناسان رسانه در خصوص پیام‌های ضمنی و پنهان‌ آگهی‌های تجاری در حال اظهار نظرند. دیگر هرکسی با حداقلی از آگاهی می‌داند که نباید نقش و کارکرد پیام‌های بازرگانی را منحصر در انتقال اطلاعات مرتبط با کالا یا خدمات مورد نظر و دعوت مخاطبان آن محصول کند. چراکه آگهی‌ها ضمن ارائۀ این نوع از پیام‌ها، به ایفای نقش‌های دیگری نیز می‌پردازند؛ نقش‌هایی که برخی از منتقدان دیدگاه‌های بعضاً شدیدالحنی هم نسبت به آن‌ها دارند. به اعتقاد بسياري از صاحب‌نظران در یک پیام بازرگانی گذشته از اخبار و اطلاعات تجاری، بعضاً می‌توان با نظامی از نشانگان مرتبط با فرهنگ‌سازی و سبک زندگی نیز مواجه شد. به عنوان مثال بخش مهمی از پیام‌های بازرگانی را می‌توان برشمرد که حامل پیام‌های اثرگذاری در رابطه با بسط آرزومندی هستند. در واقع تقویت آرزومندی یکی از اصلی‌ترین روش‌های ایجاد انگیزه در مخاطبان برای مصرف بیشتر است. با پر و بال گرفتن تخیل فرد در خصوص داشته‌ها و نداشته‌هایش و افزایش آرزوهای مرتبط با آن، مرزهای خواسته‌های مخاطبان از انحصار نیازها و ضروریات اوليه خارج می‌شود و پا به پای اشتهای صاحبان تجارت و سرمایه جهت افزایش سطح سود مورد نياز، به پیش رانده می‌شود. در دنیای پرهیاهوی امروز که عرصۀ نبردهای بی‌امان شرکت‌ها و نهادهای تجاری مختلف جهت تصاحب مشتریان بیشتر است، مخاطبی که میزان مصرف او محدود به مایحتاجش می‌شود و در نیازها و ضروریات یک زندگی معمولی خلاصه می‌گردد، نمی‌تواند چندان نقطۀ هدف ایده‌آلی باشد. حال زمان آن است كه میزان مصرف او سریعا اصلاح گردد و این کار نیز بی‌شک با بسط آرزومندی و پرورش تخیل معنا مي‌يابد.

به عنوان مثال چندی‌پیش یک آگهی تجاری با موضوع سرمایه‌گذاری در یکی از بانک‌های صاحب‌نام، از تلویزیون ایران پخش می‌شد که می‌توانست نمونۀ بسیار جالبی برای این بحث باشد. در آن آگهی شهروند الگویی به نمایش در می‌آمد که هنگام استراحت شبانه، به جای خواب به آرزوهای خود می‌اندیشید و با جلوه‌های رایانه‌ای، ابر کوچکی را بالای سر فرد به تصویر می‌کشید که از آیکون‌های اتوموبیل، هواپیما، ساختمان و... پر و خالی می‌شد و در پایان نیز خطاب به بیننده صریحاً گفته می‌شد «به آرزوهات فکر کن». جالب است كه همين مسئلة‌ بسط آرزومندي در معارف اسلامي نيز جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص داده است؛ البته با رويكردي متفاوت.

در معارف اسلامی طول امل را مي‌توان دقيقاً معادل مفهومي دانست كه در مقدمة ذكر شده از آن با عنوان بسط آرزومندي ياد كرديم. طول امل اصطلاحي اخلاقي است و منظور از آن آرزوهاي طول و درازي است كه سالك را از حركت بازمي‌دارد و مانع رشد او مي‌گردد. در اخلاق اسلامي به شدت به مؤمنين تأكيد مي‌شود از آرزوهاي بلند بپرهيزند و بيشتر به مرگ بينديشند. در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم: «اَرْبَعَةٌ مِنَ الشَّقَاءِ جُمُودُ الْعَيْنِ وَ قَسَاوَةُ الْقَلْبِ وَ طُولُ الاَْمَلِ وَالْحِرْصِ عَلَى الدُّنْيَا؛ چهار چيز است كه نشانه شقاوت و بدبختى انسان است: خشك بودن چشمها (به گونه‌اى كه هرگز از خوف خدا اشكى نريزد) و سنگدلى و آرزوهاى دراز و حرص بر دنيا».1 در اين روايت امل طولاني عامل مهمي در سقوط انسان معرفي شده است. در حديث ديگرى از فاطمه بنت الحسين از پدرش امام حسين عليه السلام از جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين آمده است: «اِنَّ صَلاَحَ اَوَّلِ هَذِهِ الاُْمَّةِ بِالزُّهْدِ وَالْيَقِينِ وَ هَلاَكَ آخِرِهَا بِالشُّحِّ (بِالشَّكِّ) وَالاَْمَلِ!؛ دو عامل سبب اصلاح (و پيروزى) آغاز اين امت شد كه يكى زهد (و ترك وابستگى به دنيا) بود و ديگرى ايمان و يقين محكم و آنچه باعث هلاكت (و شكست) آخر اين امت مى‌شود بخل (شكّ) و آرزوهاى دراز است».2 اميرالمؤنين نيز به تعبير ديگري مي‌فرمايند: «الْأَمَانِی تُعْمِی عُیونَ الْبَصَائِر؛ آرزوهای دراز دیدگان بصیرت را نابینا می‌كند.»3

طول امل از جمله مفاهيمي است كه فصل مشبعي از معارف ديني ما را به خود اختصاص داده و علماي اخلاق در اين زمينه بحث‌هاي درازدامني را نظام بخشيده‌اند. از آن جمله و جهت توجه به يك منبع آشنا مي‌توان به جلد اول مجموعه‌‌آثار شهيد مطهري اشاره كرد.

از آنچه گفته شد قصد كشيدن خط بطلان بر همة فعاليت‌هاي تجاري و كارهاي رسانه‌اي مرتبط با آن را نداريم. اما من‌باب يادآوري آنچه همگان از آن مطلع‌‌اند، بنا داريم همديگر را در خصوص برخي اتفاقات پيرامونمان كه گاهي به سادگي از كنار آن مي‌گذريم، متذكر شويم. وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ4

 



1. تفسير قرطبى، جلد 5، صفحه 3618؛ شبيه به همين معنى با كمى تفاوت در بحارالانوار، جلد 70، صفحه 164 نيز آمده است.

2. بحارالانوار، جلد 70، صفحه 164.

3. عبدالواحد، آمدی؛ تصنیف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1378، چاپ دوم، ص 314.

4. سورة ذاريات، آية 55


برچسب‌ها: رسانه, آگهی‌های بازرگانی, آرزومندی, طول امل
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۸ساعت 12:35 توسط محمدرضا وحیدزاده |


آيا تا به حال اين جمله را شنيده‌ايد؟

مسافران محترم لطفا با توجه به تابلوهاي راهنما مسير حركت خود را به درستي انتخاب كنيد.


اين پيامي است كه روزانه چندبار از بلندگوهاي همة ايستگاه‌هاي خطوط مترو پخش مي‌شود. گاهي با صداي بم و  گاهي با صداي زير. گاهي شمرده و آرام و گاهي نيز اندكي باعجله‌. در واقع روزانه ميليون‌ها نفر اين پيام را مي‌شنوند. به نظر شما در اين سي‌ و اندي سال تا به حال جمله‌اي ديني‌تر از اين از سوي رسانه‌هاي رسمي و  غير رسمي جمهوري‌ اسلامي منتشر شده است؟ چه حرف اضافة ديگري هست كه در اين جلمه نيست؟ مسافر، تابلو، راهنما، مسير، به‌درستي و انتخاب و انتخاب و انتخاب...

كم كم قطار امسال هم دارد به يكي از اصلي‌ترين تابلوهاي تاريخ نزديك مي‌شود. محرم است. وقت انتخاب...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۸ساعت 13:10 توسط محمدرضا وحیدزاده |

تنگة احد، فرهنگ است

به طمع غنيمت سياست تنگه را رها نكنيد!

 

در روزهاي داغ و پرشور انتخابات 92، در گفتگو با برخي از دوستان اهل فرهنگ كه وارد رقابت‌هاي انتخاباتي شده بودند، چند باري بر زبان آوردم كه اهميت فلان شخصيت فرهنگي گاهي از مقام رياست‌جمهوري نيز بيشتر است و خرج شدن چنين افرادي پاي سياست، معاملة پرسودي نيست. بعدها كه بيشتر با خود انديشيدم كمي دچار ترديد شدم و گفتم در اين اندازه بالا بردن جايگاه فرهنگ و تأكيد بر وارد نشدن اهل فرهنگ به عرصة سياست، شايد دچار مبالغه شده‌ام. مدتي بود كه اين فكر ذهنم را مشغول كرده بود تا آنكه چندي پيش با فرازي از بيانات حضرت آقا در همين موضوع روبرو شدم. در كتاب دغدغه‌هاي فرهنگي كه به همت انتشارات صهبا منتشر شده است در صفحة 21 كتاب به نقل از يكي از سخنراني‌هاي حضرت آقا در تاريخ 12/10/68 نوشته شده است:


...کار فرهنگی در کشور، متناسب با پیشرفت و ریشه دواندن انقلاب در جامعه نیست. ما امروز خیلی کارهای فرهنگی باید می‌کردیم که نکردیم. خیلی از برنامه‌ها باید می‌ریختیم که نریختیم و حقیقتاً دستمان از خیلی کارها چه در داخل و چه در خارج کشور خالی است. لذاست که مسائل فرهنگی حقیقتاً در خور این است که به آن، با سعۀ صدر و اهتمام و دلسوزی عمیق و همراه با خبرگی و کارشناسی رسیدگی بشود.

همۀ کارها را خبره‌ها انجام می‌دهند؛ چرا کار فرهنگی را خبره‌ها نباید انجام بدهند و هرکسی وارد میدان کار فرهنگی بشود و چیزی بگوید و نظری بدهد و اقدامی بکند؟ متأسفانه خیلی از کسانی که می‌توانند کار فرهنگی بکنند، به کارهای اجرایی و یا سیاسی مشغولند، یا حتی اگر با نام فرهنگی هم حضور دارند، باطن کار، کار سیاسی است. یک وقت در یکی، دو سال قبل، یکی از این مجموعه‌هایی که در کشور با نیات خوبی تشکیل شد، برای کاری پیش من آمدند. در آن وقت به آن‌ها گفتم که به شما توصیه می‌کنم به کار سیاسی نپردازید. کار سیاسی، الان این همه متصدی و مباشر وارد و ناوارد دارد و الحمدلله چون کار آسانی است، همه هم وارد می‌شوند و بعد از یکی، دو روز و چند صباحی، سیاسی می‌شند! به آن‌ها گفتم که این خیلی طرفدار و مشتری و مرتکب و مغترف دارد. شما بروید در آن حیطه‌ای که دارید، به کار فرهنگی بپردازید.

 

پس از اين تأكيدات صريح و روشن، اندكي بعد در متن ديگري كه اتفاقاً تاريخ جديدتري هم داشت و شامل بيانات حضرت آقا با جمعي از اهالي فرهنگ، درست دو ماه پيش از تاريخ انتخابات بود اين‌گونه خواندم:

 

در اين برهة زماني از گسترش نفوذ و كلمه در كشور در مسائل زودبازده استفاده نشود. حيف است كار وسيع فرهنگي را وسيله قرار بدهيد كه در انتخابات يكي جلو بيايد و يكي عقب برود. اين تشكيلات را در اين كارها براي تقويت بنية فرهنگي، هم در نظام، هم در مردم، به كار ببريد.

 

دوستاني كه اهل رصد و پيگيري بيانات حضرت آقا، به ويژه در موضوع فرهنگ هستند مي‌دانند كه ايشان بارها گفته‌‌اند در عرصة سياست و اقتصاد و عرصه‌هاي ديگر چندان نگراني ندارند. اما نگراني ايشان در زمينة فرهنگ تا آن اندازه است كه گاهي نيمه‌شب از خواب برمي‌خيزند و ...

جهت دفع دخل مقدر بايد عرض كنم توصيه به دوستان اهل فرهنگ براي وارد نشدن به سياست به معناي سكولاريسم و جدايي سياست از امور ديگر نيست. مسئله خلأ عظيم عرصة فرهنگ و بار سنگيني است كه بر دوش رزمندگان اين عرصه است. مسئله تنگه‌‌اي است كه اگر رهايش كنيم دشمن بي‌درنگ هزيمتي سنگنين را بر ما تحميل خواهد كرد. چنانكه تا امروز هم بيشترين ضربه‌ها را در اين سه دهه از همين‌جا خورده‌ايم. 



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۹ساعت 15:9 توسط محمدرضا وحیدزاده |

جمعیتی به طول تاریخ شیعه

حقیقت آن است که توصیف اتفاقی که در اربعین حسینی در مسیر نجف به کربلا می‌افتد امکان‌پذیر نیست. این ماجرا را نه می‌توان در قاب دوربین آورد، نه می‌توان با کلمات به تصویر کشید و نه می‌توان با آمار و عدد و رقم به آن نزدیک شد. دوست عکاسی را می‌شناسم که پس از بازگشت از سفر، قصد حذف عکس‌هایی را داشت که به اعتقاد او چیزی جز زبانی الکن نبودند و دوست نویسندۀ دیگری را سراغ دارم که بیانش از شرح آنچه دیده بود بازمانده بود. پایان راه خطیبی را دیدم که بر منبر رفت و ناتوان گفت حیران است و چیزی برای گفتن ندارد و با پژوهشگری هم‌کلام شدم که دست آموخته‌هایش را از تبیین آنچه بر او رفته بود کوتاه می‌دهید..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت 14:5 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

قبل‌التحریر: این مطلب سوغاتی این حقیر از سفر عتبات بود که در سایت پیشینه و کتابخانه مجلس به همراه توضیحات تکمیلی و مفید برادر خوبم یاسر قزوینی منتشر شده است. با کمی تأخیر تقدیم می‌گردد:


نیم‌نگاهی اجمالی به حوزة نشر در کشور عراق با توجه به مخاطب عام

 

مقدمه:

آنچه در این گزارش خواهد آمد، نگاهی اجمالی و شتابزده است به اتفاقات حوزۀ نشر در کشور عراق که به علت تنگی مجال و محدودیت نمونه­های آماری مورد مطالعه و عدم امکان بررسی کامل شهرهای مختلف کشور عراق نمی‌توان از آن انتظار دقت علمی و اتقان تحقیقی لازم را داشت. در واقع این گزارش صرفاً دریافت‌های گزارشگر از مشاهدات محدود اوست و باید آن را مقدمه و پیش‌زمینه‌ای برای یک بررسی جامع، دقیق و روشمند در آينده‌اي نزديك دانست. عموم نمونه‌های آماری مورد بررسی در گزارش پیش رو محدود به کتاب‌فروشی‌های پیرامون اماکن مذهبی در شهرهای شیعه‌نشین كشور عراق بوده است و دیگر مناطق شهرهای زیارتی و همچنین شهرهای سنی‌نشین در اين گزارش از دسترس بررسی دور مانده است؛ از جمله شهر بغداد که پایتخت و مهم‌ترین شهر عراق محسوب می‌گردد و به دلایل امنیتی امکان حضور زوّار ایرانی در آن فراهم نیست. از این روی، جهت تکمیل این گزارش ضروری است در فرصتی مبسوط‌تر با نگاهی جامع و دقیق به بررسی مراکز فروش و توزیع کتاب در عراق توجه گردد.

از آنجا که هدف اصلی این گزارش بررسی فرهنگ عامه و وضعیت عمومی حوزۀ نشر در کشور عراق بوده است، تنها به کیفیت تولید و توزیع کتاب در نسبت با مخاطب عام توجه شده و آثار علمی و تخصصی از محدودۀ این بررسی خارج گردیده است. به اعتقاد گزارشگر عموم آثار عرضه‌شده در مراکز فروش کتاب عراق را می توان در پنج دستۀ اصلی تقسیم بندی کرد که در ادامه به تفکیک توضیحات مربوط به هر کدام از این دسته‌ها ارائه می‌گردد:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۰ساعت 17:13 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 این مطلب پیش از این در نشریه آیه و در پایگاه راسخون منتشر شده است.

 

آسیب‌شناسی آسیب‌شناسی‌های عزاداری

 

عزاداري

متأسفانه رسمی نامبارک در سال‌های اخیر بنا نهاده شده است که بر اساس آن در روزهای نزدیک به ماه محرم موج گسترده‌ای از نقدها و آسیب‌شناسی‌های مرتبط با مراسمات عزاداری روانة مطبوعات و رسانه‌ها می‌شود و به ناگاه با شنیده شدن طنین قدم‌های ماه خون و حماسه،‌ هر کسی از هر گوشه‌ای اولین وظیفة خود را درمان این بیماری می‌پندارد. طیف گستردة آسیب‌شناسان نیز از چنان تلوّن و تنوعی برخوردارند که احصای آن کار ساده‌ای نیست. این موج، از انعکاس ناقص و نامناسب اظهارات برحق اما نابجای فلان دلسوز صاحب‌نظر تا افاضات بهمان جوان نامطلع و غیر کارشناس در رسانة ملی را در برمی‌گیرد. بی‌شک باید ریشة اصلی این پدیدة نوظهور را در لغزش‌های متولیانی دانست که حرمت امام‌زاده با آن‌هاست. اما پیش از آنکه بخواهیم در پی مقصر باشیم بهتر است به خود موضوع مراجعه کنیم و ضمن قبول اشتباهاتی که بعضاً از سوی برخی مداحان خطاکار سرزده است، به اصل مسئله‌ای بیندیشیم که ادامة آن به همین سیاق، خود می‌تواند آسیبی جدی تلقی گردد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۰۶ساعت 8:57 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 قبل‌التحرير: متن زير يادداشتي بود كه براي پرونده اي در شمارة پنجم نشريه آيه نوشته شد. در اين پرونده دو یادداشت از مجید عزیزی (مستندساز) و الیاس پیراسته (عکاس بعضی عکس‌های کتاب) درج شده است و محمدحسین جعفریان و اميري (راي‌زن افغانستان در ايران) در گفتگو‌هايي مسائل تازه‌ای را بیان نموده ‌اند. یادداشتِ پایانیِ نيز مطلبي است از رضا هاشمی‌نژاد، مدیر نشر افق. سايت ارميا اين پرونده را كاري نو دانسته است.

نیمه‌های یک جانستان

جانستان كابلستان

نيمة خالي ليوان:

يكم؛ جانستان براي اميرخاني كم است؛ امیرخانی رمان‌نویس است. این چیزی است که آثار قبلی‌اش به ما می‌گوید و به نظرم چیز کمی نیست. در دوره‌ای که هنوز تکلیفمان با این قالب به طور کامل روشن نشده است و بین داستان‌های زرد عامه‌پسند و آثار روشنفکری بی‌مخاطب و کارهای سفارشی نچسب و تجربه‌های جسورانه و نارس مُعلّقیم، وجود نویسنده‌ای که می‌توان به او چشم داشت و با خیال راحت برای خرید آخرین کتابش بدون لرز دست در جیب کرد، داشتة کمی نیست؛ امیرخانی نویسنده‌ای است که در میانة همة تردیدها، می‌‌تواند رمان بنویسد، اندیشه‌اش را به محاکات بکشد و مخاطبش را نیز راضی کند. حال اگر آخرین اثر چنین نویسنده‌ای خاطرات خوشمزه و جالبش از سفر اخیرش باشد، مخاطب منتظری چون من را دمغ خواهد کرد و اصلاً‌عصبانی! امیرخانی بلد است بنویسد و قبل‌تر از آن بلد است مشاهده کند و مهم‌تر آنکه بلد است بفروشد. اما باز هم همة ‌این‌ها دلیل نمی‌شود که ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۴ساعت 11:5 توسط محمدرضا وحیدزاده |

قبل‌التحریر: این مصاحبه را همزمان با انتشار کتاب «جستارهایی در ادبیات داستانی» با آقای شهریار زرشناس انجام داده بودم که همان وقت در سایت کانون اندیشه جوان منتشر شد. در این گفتگو خاطرات جالبی از مصاحبت نویسنده با آوینی و فردید و دیگران  نقل می‌شود که خود پیش‌بینی‌‌اش را نمی‌کردم. شنیدن حرف‌های زرشناس دربارة‌‌ آوینی را به دوستان علاقه‌مند به این سید اهل قلم پیشنهاد می‌کنم:

 شهریار زرشناس

1.   با تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، می‌خواستیم دربارة کتاب جدیدتان به نام «جستارهایی در ادبیات داستانی» که کانون اندیشة‌جوان آن را منتشر کرده است گفتگویی با شما انجام دهیم. همان‌طور که می‌دانید از کتاب استقبال خوبی به عمل آمده است. اگر ممکن است در ابتدا توضیحی در خصوص این کتاب و نحوة تألیف و نگارش آن بدهید و بفرمایید نوشتن آن را از چه سالی آغاز کردید و چگونه شد که «جستارهایی در ادبیات داستانی» متولد شد؟

با عرض تشکر از شما و همکارانتان، باید بگویم که نگارش این کتاب برمی‌گردد به خیلی سال قبل. یعنی مقالات آن شاید برای هفت‌، هشت سال پیش است و از آن زمان به تدریج نوشته شده است و قبلاً به‌صورت ماهانه در نشریة ادبیات داستانی منتشر می‌شد که سردبیری آن را در آن زمان آقای رضا رهگذر برعهده داشت. شاید یکی دو مقالة آن مقاله‌هایی باشد که در آن مجموعه نبوده است. وگرنه همة مقالات مقالات آن مجموعه بود که ظرف هفت‌،‌هشت سال پیش نوشته شد. بعد پیشنهاد داده شد که مجموع آن‌ها جمع شود و به‌صورت مجموعه‌ای ارائه شود که احیاناً دوستانی که نتوانسته‌اند مجله را ببینند بتوانند به‌صورت یکجا مطالب آن‌ها را در اختیار داشته باشند. جمع‌آوری این مقالات هم برمی‌گردد به حدود پنج شش‌سال پیش. در آن زمان این‌ها جمع‌آوری شد و به‌صورت یک کتاب آماده شد و بعد مراحل ویراستاری و غلط‌گیری و غیرة آن خیلی طول کشید تا در نهایت در اواخر سال 87 چاپ شد. در این تأخیر همة تقصیرات گردن انتشارات نیست و بخشی از آن به گردن خود بنده است که برای غلط‌گیری و اصلاح کتاب زمان زیادی را صرف کردم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۱ساعت 16:56 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

ویترین‌آرایی تاریخ و فرهنگ

 

این یادداشت پیش از این در شماره اخیر نشریه آیه منتشر شده است.

 

ابیانه

 

از کاشان که به سمت روستای تاریخی ابیانه حرکت می‌کنی، در طول مسیر ادوات نظامیِ پیدا و پنهانی را می‌بینی که در دو سوی مسیر و در میان تورهای استتار، زیر چشمی نگاهت می‌کنند تا دلهره و احساس اطمینان را توأمان در دلت بجوشانند. از غرور لبریز می‌شوی و از اضطراب سراشر. از منطقة خاص و هیجان‌انگیز نطنز می‌گذری و با عجله از تیررس انبوه تابلوهای «توقف ممنوع» و «عکس‌برداری ممنوع» و «نگاه چپ ممنوع» می‌گریزی و نزدیک می‌شوی به روستایی که روزانه مسافرانی از جاهای دور و نزدیک کشورت برای دیدنش به آنجا می‌آیند. قبلاً چیزهایی از آن شنیده‌ای و حتی عکس‌ها و کارت‌پستال‌هایی از آن را دیده‌ای، اما وقتی وارد روستا می‌شوی آنچه را که پیش چشم داری به درستی باور نمی‌کنی. می‌خواهی نیشگونی از خودت بگیری برای باورکردن آنچه می‌بینی که ناگهان توقف یک ماشین مدل بالا که تو حتی اسمش را هم به درستی نمی‌دانی مشکل نیشگونت را حل می‌کند. در شگفت از دوبس‌دوبس‌های کمی تا قسمتی آشنایش هستی که چند نفر با ظاهری...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۸ساعت 16:16 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

 این مطلب پیش از این در شماره ۲۶ نشریه آیه منتشر شده است.

 

دهان‌های بیش از گوش

 

دهان‌هاي بيش از گوش

 

کوچک‌تر که بودیم، بزرگ‌ترهایمان در حکمت خلقت دو گوش و یک دهان برای انسان، از فضیلت شنیدن، سخن می‌گفتند و لزوم پرهیز از پرگویی! جانِ کلام آن بود که حکمتِ کار خدا این است که به ازای هر دو حرفی که به گوشمان می‌خورد یک سخن از دهانمان خارج شود و خلاصه آنکه نسبت ضرورت شنیدن به گفتن دوبرابر است. حتی برخی حکمت رشد گوش‌های جنین را به عنوان اولین عضو او در رحم مادر، در نسبت با همین حقیقت سنجیده‌اند.

پرواضح است که این حرف‌ها حرف‌هایی قدیمی است! و شاید طرح آن‌ها در روزگار غفلت فراگیر رسانه‌ها خشت به آسیاب بردن باشد و نصیبی جز خاک دستمان را نگیرد. این روزها همة گلوها تمام توانشان را به کار بسته‌اند تا فریاد بلندتری را سردهند، باشد که بیداد رقیب در طنین دادشان بر باد شود. رادیو، تلویزیون، مطبوعات، همین جریده‌ای که دست گرفته‌اید، بیلبوردهایی که به‌تازگی در قامت یک رسانه عرض‌اندام کرده‌اند، حتی سالن‌های مترو و بدنة اتوبوس‌ها و حتی‌تر پیامک‌هایی که دیگر باید آن‌ها را نیز یک رسانه دانست؛ و اینترنت، هیولای بی سر و فرجامی‌ که هول آن گریبان بانیانش را نیز گرفته است؛ همة این‌ها حنجره‌هایی هستند که سعی دارند از میان فریادهای گوناگونِ فراگیر، داد خود را بستانند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۵ساعت 12:53 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

نامة یک جوان‌ بی‌سواد و متعصب به یک استاد دموکرات و روشنفکر

 

اشاره

در دورة آموزشی رمان پسامدرن در حوزه هنری استان تهران،‌ جناب آقای دکتر حسین پاینده، مدرس این درس، در جلسة‌ دوم و ضمن تدریس مفهوم «گفتمان» به بیان مثال‌هایی پرداختند که بسیار قابل تأمل می‌نمود. اینجانب ضمن انتقاد از ایشان در کلاس، با برخورد شدیدالحن ایشان مواجه شدم. در نتیجه بهتر دانستم ادامة گفتگو را از طریق نامه،‌ به فضای خارج از کلاس انتقال دهم. اما گویا آقای پاینده نظری جز این داشتند. نظر به تأکید جناب آقای پاینده مبنی بر ضرورت گفتگوی آزاد و بیان آزادنة‌ دیدگاه‌های افراد،‌ لازم دیدم متن گفته‌های ایشان به همراه نامه‌های خود را به قضاوت دیگران بگذرام. باشد که حقیقت در پیشگاه داوری اهل تدبر، خود را بنمایاند:

 

بخشی از گفته‌های آقای پاینده در کلاس و مثال‌های مطرح‌شده از سوی ایشان:

برای خواندن نظرات آقای پاینده اینجا را کلیک کنید.

نامة اول؛ پاسخ برخی از شبهات مطرح‌شده از سوی آقای پاینده:

جناب آقای دکتر پاینده

با سلام و احترام

در جلسة دوم درس رمان پست‌مدرن، مطالبی را بیان فرمودید که با بخشی از آن‌ها موافق نبودم؛ ولی ترس از گرفتن وقت کلاس، مانع از آن شد که انتقاد خود را در کلاس به‌طور کامل توضیح دهم. اما با توجه به مشی دموکرات شما و اهمیت مباحثی که در کلاس طرح فرمودید، لازم دیدم به‌صورت مکتوب به برخی از آن‌ها اشاره کنم. از آنجا که هدفم از نوشتن این سطور تنها گفتگوی آزاد و علمی است، در نتیجه بی‌مقدمه به اصل انتقادم می‌پردازم.

ایرادهایی را که به گفته‌های شما وارد می‌دانم از سه جنبه بیان می‌کنم:

1.         درآمیختن تعدادی مثال درست با تعدادی مثال غلط و بیان تأثیرگذار و عاطفه‌برانگیز آن‌ها در کنار یکدیگر برای اقناع مخاطب؛

2.         قرارگرفتن در چارچوب فکری نادرست یا به گفتة خودتان گفتمانی که خود به آن متعلق هستید؛

3.         اشتباه فاحش در مبانی بحث؛

تلاش می‌کنم به ترتیب موارد مذکور را توضیح دهم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۹ساعت 16:15 توسط محمدرضا وحیدزاده |

یؤمنون بالعین

نقدی بر رویکرد رسانة ملی در به تصویر کشیدن امور معنوی و ماورایی

یومنون بالعین

قبل‌التحریر: این مطلب پیش از این در نشریة آیه همشهری و البته به دلایل فنی با تغییر نام منتشر شده است. به نظرم برای روشن شدن بهتر موضوع استفاده از همین عنوان ضروری است.

از جمله وظایف رسانة ملی در بعد از انقلاب اسلامی، کمک به تقویت بنیان‌های اعتقادی و افزایش باور و ایمان در میان افراد جامعه بوده است. اشارة تاریخی و راهگشای حضرت امام خمینی(ره) به قرار گرفتن صدا و سیما در جایگاه یک دانشگاه نیز ناظر بر همین رسالت است. رسانة ملی با همین هدف و با استفاده از ابزارهای مختلفی چون فیلم و سریال این مهم را همواره سرلوحة برنامه‌های خویش داشته است. ساخت بسیاری از سریال‌های دینی و بعضاً ماورایی که به اصطلاح معناگرا خوانده می‌شود از جملة شیوه‌ها و راهکارهایی است که صدا و سیما از آن در جهت تحقق اهداف گفته‌شده بهره جسته است. اما در این میان و البته در سال‌های اخیر شاهد گرایش پررنگ و محسوس رسانة ملی به پخش برنامه‌هایی هستیم که امور معنوی و روحانی در آن‌ها به صورتی صریح و عینی روایت می‌شوند و مخاطب در این برنامه‌ها شاهد تجسم و به تصویر کشیده شدن اموری است که پیش از این هیچگاه جز در جهان ذهن و قلب خویش با آن‌ها مواجه نبوده است. پیش از پرداختن انتقادی به این رویکرد ضروری است کمی در پیرامون مسئلة ایمان تأمل نماییم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۶ساعت 12:26 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

قبل‌التحریر: این یادداشت پیش از این در شماره نوزدهم همشهری آیه منتشر شده است. همشهری آیه یکی از نشریات خوب گروه موفق مجلات همشهری است که به همت دوست خلاق و دغدغه‌مندم، مهدی قزلی منتشر می‌شود و خواندن آن را به همه دوستان پیشنهاد می کنم.

اثر عامه‌پسند و امر سرگرمی

بخشی از کارکرد اصلی هر رسانه و به تبع آن صدا و سیما توجه به مخاطب عام و در نتیجه ساخت آثار عامه‌پسند است. ممکن است این اصطلاح به مذاق بسیاری خوش نیاید و از آن همچون یک بیماری مسری بگریزند. اما نباید فراموش کرد که انکار این امر، نادیده انگاشتن بخش مهمی از ماهیت و رسالت رسانه است و در دنیای معاصر فهم نکردن رسانه خسارات‌ جبران‌ناپذیری را به همراه خواهد داشت. کمترین نتیجة این چشم‌پوشی آن خواهد بود که در نبود کار خوب و مناسب از سوی تولیدکنندگان داخلی، کسانی از آن سوی مرزها برای این امر خطیر آستین همت را بالا خواهند زد و هر کم‌کاری ما را با تلاش و ایمانی شگفت جبران خواهند کرد.

با این مقدمه می‌توان با جدیت گفت توجه به تولیدات فرهنگی عامه‌پسند همچون شعر عامه‌پسند،‌ داستان عامه‌پسند، فیلم عامه‌پسند و غیره، ضرورتی انکارناپذیر و البته نیازمند کار علمی دقیق و با پشتوانه است. اما شاید بخش پرخطرتر و خط قرمزدارتر و همچنین غامض‌تر مسئله محصولات مذهبیِ عامه‌پسند یا زرد باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۲ساعت 8:16 توسط محمدرضا وحیدزاده |

قبل‌التحریر: این یادداشت را چندجایی جهت انتشار فرستاده بودم که بنا به دلایلی با چاپ آن موافقت نشد. اینکه این خوش‌نیامدن از سلامت مذاق ایشان بود یا این متن را نمی‌دانم؛ که قضاوت کار من نیست. به هر روی داوری دوستان دربارة این متن را به دیدة شوق چشم در راهم.

 

بین امیرخانی و شریعتی چه شباهتی است؟

این روز‌ها نام امیرخانی را به بهانة قدم نورسیدة نفحات نفت بسیار می‌شنویم. کمی که به این جمله بیشتر می‌اندیشم با خود می‌گویم، نام ببر از روزهایی که در آن‌ها نام امیرخانی را، اگرچه به اشارت، نشنیده باشی؛ و به‌راستی اگر نباید از نویسنده‌ای پرکار و توانا حرف زد که هر چندی یک بار، با اثری درخور و خواندنی، دمت‌گرم خوانندگانش را پاسخ سزاوار تازه‌تری می‌دهد، پس از که باید حرف زد؟ از قیمتِ قرارداد فلان بازیکن یا از ازدواج جدید بهمان بازیگر یا از تخم دو زردة بیسار بازیچة دیگر؟ این قلم، یادداشت چندم است که در هوای رضای امیرخانی می‌نگارد و این اصلاً چیز عجیبی نیست برای کسی که هر از گاهی با تلنگر نویسندة پویا و بامعرفتی از جنس ارمیا، به اندیشیدن در احوالات خود ناگزیر شده است، به وجد آمده است یا چشمانش را پردة اشک پوشانده است.

امیرخانی با آثارش چهره‌ای روشن و صمیمی از خود برای مخاطبانش ترسیم کرده است که خطوط آن با هر اثر جدید دیگری که روانة بازار می‌شود کامل‌تر و شفاف‌تر می‌گردد. نفحات نفت با پررنگ‌تر کردن برخی خطوط نقش‌بستة قدیمی، چهرة دیگری را فرایاد این قلم آورده است که شاید برای دیگران چندان متناسب ننماید. قصد ندارم در این مجال با ادعای این‌همانی و تکرار یک چهرة‌ تاریخی، مدعی ظهور دوبارة شخصیتی در وجود فردی دیگر شوم و ناآگاهانه بر طبل تناسخ بکوبم. اما...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۳۱ساعت 10:6 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

این مطلب یک کم بیات است، یک کم یعنی چیزی در حدود یک سال، اما آن زمان فرصت انتشارش دست نداد. در نتیجه الان دم را غنیمت شمردم و...

 

بوی کتاب

 

هرچه به ایستگاه مصلی نزدیک‌تر می‌شوی فشار جمعیت بیشتر تو را به یاد یک اتفاق بزرگ علمی و فرهنگی در کشور می‌اندازد. به ایستگاه مصلی می‌رسی و همان صدای آشنایی که هرروز ایستگاه‌ها را برایت نام می‌برد جملة ناآشنایی را بر زبان می‌آورد که تا کنون نشنیده‌ای و توضیح می‌دهد که برای رفتن به نمایشگاه کتاب باید در این ایستگاه پیاده شوی. پیاده می‌شوی و می‌روی به سمت نیمه مینی‌بوس‌های سبزرنگی که جمعیت را یک‌راست و بدون توقف به سمت شبستان اصلی می‌برند. به گلدسته‌های سربه‌فلک‌کشیده و بتونی مصلی نگاه می‌اندازی و به فکر تقابل و توافق سنت و مدرنیته می‌افتی. پا به فضای وسیع و بزرگ مصلی می‌گذاری و به‌خاطر می‌آوری مردم نمازگزاری را که با صفا و پاکی، خود را به نماز عید فطر می‌رسانند و بعد می‌بینی مردمی را که بعضی‌هاشان ظاهری متفاوت‌تر از نماز و عید و فطر دارند. فکرت را از این خیالات و بدگمانی‌ها رها می‌کنی و توجهت را متمرکز اتفاق بزرگی می‌کنی که در حال رخ‌دادن است و تو در دل آن ایستاده‌ای و با آمار پایین مطالعة سالانة کشور هم تناسبی ندارد. در گوشه و کنار نمایشگاه تصویر مفاخر و چهره‌های علمی و فرهنگی را می‌بینی که به رسم نکوداشت و بزرگداشت و پاسداشت و چند داشت دیگر نصب شده‌اند تا تو را به‌ یاد علم و ادب بیندازند و اینکه این راه صعب را چه رندان بلاکشی با پای سر رفته‌اند. به چهره‌ها و نام‌هایشان می‌نگری و بیرشک و شریعتی و کزازی و همایی و آل احمد و نفیسی و حکیمی و امین‌پور و زرین‌کوب و چندتن دیگر را از گوشة چشم می‌گذرانی و به دوستت لبخندی از سر تفاخر می‌زنی که یعنی بیش از نیمی از آن‌ها از سرزمین ادبیات هستند. به داخل شبستان قدم می‌گذاری و با سیل جمعیت در میان ناشران عمومی به حرکت در می‌آیی. ابتدا به سراغ ناشران انتهای سالن می‌روی که چنته‌شان پرتر از دیگران است و بامشان پربرف‌تر. سوره و ثالث و چشمه و مرکز را می‌بینی که برای خودشان بروبیایی به‌راه انداخته‌اند و کبکشان نوای خروس سرمی‌دهد. خریدن کتاب جدید را بهانه می‌کنی و به سوره سری می‌زنی و حیرت می‌کنی از دستگاه و دمی که در آن غرفه است و بوروکراسی طویلی که برای خرید هر کتاب وجود دارد. کفة نظم و کلاس را با کفة کاغذبازی در ترازوی ذهنت سبک‌سنگین می‌کنی و یاد "دا" می‌افتی و در تعجب فرومی‌روی از نبودش در غرفه که ناگاه فروشگاه کوچک و مستقل دیگری می‌بینی در کنار همین غرفه و چشم‌ می‌دوزی به فروش حیرت‌انگیزی که در پیش چشمانت در جریان است. از شبکة دو برای گرفتن گزارش می‌آیند و تو می‌روی به غرفة دیگری برای تورق و گشتی دیگر. چشمه را می‌بینی که گلآلود است و فروشندگانش با مهارت ماهی می‌گیرند و جمعیت در غرفة بزرگ و جذابش در همهمه‌اند. سری به ناشران دیگر می‌زنی و از هرکدام چیزی به‌خاطر می‌سپاری. به صریر می‌روی و از یوسف جدید و مجموعه‌های جدیدش می‌پرسی. به زمستان می‌روی و به چهرة اخوانی پسری می‌نگری که تو را به یاد پدری می‌اندازد. به فصل پنجم می‌روی و چند دفتر شعر جدید می‌بینی از شاعران جوان و با بیگی حبیب‌آبادی گپ کوتاهی به یاد یاران چه غریبانه می‌زنی. به فرهنگستان می‌روی و از کتاب‌های وزین و فرهیخته‌اش می‌ترسی. به آستان قدس می‌روی و از بوی گلاب حرمش به یاد آفتاب هشتم می‌افتی. به پژوهشگاه می‌روی و لجت می‌گیرد از طرح‌های جلدی که متصدی فروشگاه از آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. به کارنامه می‌روی و لبخند می‌زنی به قوری و کتری و آشپزخانه‌ و خلاقیتی که با کتاب‌های آشپزی همراه شده است. به انجمن شاعران می‌روی تا سهیل و عبدالملکیان را ببینی که سیگار می‌کشند و شعر می‌خوانند و خاطره تعریف می‌کنند. به صراط می‌روی تا نتوانی در چهرة فروشندة مهربان و رنگارنگی نگاه کنی که با قبض و بسط و صراط‌های مستقیم، راه‌های به خدا رسیدن را نشانت می‌دهد. به فلان می‌روی تا با فروشنده دربارة زردترین و پرخواننده‌ترین رمان این سال‌ها حرف بزنی و آشنا شوی با سلیقة عمومی خوانندگان. به بهمان می‌روی تا شگفت‌زده شوی از کثرت آنچه مردان باید دربارة زنان بدانند و نمی‌دانند و از آنچه زنان باید دربارة مردان ندانند و می‌دانند و از آنچه مردان می‌خواهند زنان دربارة آنان بدانند و نمی‌توانند و از آنچه زنان نمی‌توانند دربارة‌ مردانی که نمی‌خواهند دربارة آنان زنان بدانند و نتوانند و ندانند و بخواهند. به کانون اندیشه می‌روی و فرصت می‌کنی لختی استراحت کنی در غرفه‌ای که کمی تا قسمتی احساس مالکیت می‌کنی در آن همراه با وزش بادهای ملایم فصلی. هنوز کیفت را زمین نگذاشته‌ای و کمرت را صاف نکرده‌ای که دوستی می‌آید و از کتاب جدید زرشناس می‌پرسد. می‌خواهی پاسخش را بدهی که دیگری حقوق زن را از تو می‌خواهد. به این فکر می‌کنی که حقوق زن کتاب است یا حقی که بر گردن توست و ناگاه کسی دیگر را می‌بینی که به‌دنبال سرشار می‌گردد و چون تو را می‌یابد یقه‌ات را می‌رباید و از راز شهرت و ظلم عظیمی که به قلة ادبیات ایران! در آن شده است می‌گوید. از دست خوانندة باغیرت! ایرانی می‌گریزی که با سؤال متعجبانة دیگری مواجه می‌شوی و کسی از تو می‌پرسد که کتاب‌هایتان مذهبی است؟! چند کتاب می‌فروشی و تازه می‌فهمی که لذت فروختن کتاب چه‌اندازه بیش از خریدن آن است. در تنت احساس خستگی می‌کنی و ذُق‌ذُق پاهایت را می‌شنوی و دقیق‌تر می‌شوی تا به یاد بیاوری ساعت نزدیک سه است و تو هنوز چیزی نخورده‌ای. جمع می‌کنی هرچه را که از این گلگشت به دامن گرفته‌ای و به‌سرعت به سمت در خروجی می‌روی در حالی‌که اطمینان داری حتی بخش کوچکی از آنچه را که باید می‌دیدی ندیده‌ای.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۰ساعت 9:47 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

نویسنده‌ای که مال ماست

نوشتن از رضا و بیوتنش کاری است سهل و ممتنع. اینکه می‌گویم رضا برای این است که طور دیگری به دهانم نمی‌آید. یعنی در دهانم نمی‌چرخد که بگویم آقای امیرخانی. مثل آنکه آدم بخواهد به برادرش بگوید آقای فلانی؛ یا کسی صمیمی‌ترین دوستش را آقای فلان صدا کند! اصلا نمی‌شود. نمی‌توان کسی را که این‌همه به آدم نزدیک است و آدم این‌همه با او احساس صمیمیت می‌کند، رسمی صدا کرد. نسل ما و هم‌قطارهای ما مدت‌ها بود که به‌دنبال نویسنده‌ای می‌گشت که بتواند به اسم کوچک صدایش کند. نویسنده‌ای که مال ما باشد. نه عاریه باشد از چی‌چی‌اُف و کی‌کی‌اُف‌های این‌وری نه مِنَتی باشد از بارانی‌پوش‌ها و پیپ‌به‌دست‌های آن‌وری. نویسنده‌ای که نه نسخة دست چندم این‌ها باشد نه آن‌قدر زرد که آدم مجبور باشد اسمش را یواشکی و در گوشی بر زبان آورد. مدت‌ها بود که نسل ما به‌دنبال نویسنده‌ای می‌گشت که حرف دل ما را بزند. مسئله‌اش مسئلة ما باشد. هوایی که نفس می‌کشد هوایی باشد که ما از آن نفس می‌کشیم. نویسنده‌ای که زبان ما را بفهمد.

سهل از آن جهت است که نبود فاصله بین نویسنده و ما ناگفتنی‌ها راگفتنی کرده است و ممتنع از آن‌جهت که عادتْ نداشتن به همین قرابت، کار را سخت. گویی ذوق یافتن این همدلی زبان را دچار لکنت کرده. می‌شود از بازی‌های زبانی بیوتن ساعت‌ها گفت و در نهایت افسوس خورد که حرف در این باره بسیار است و مجال کم. می‌توان به جهان تناقض‌های کتاب اشاره کرد و دربارة برزخی که قهرمان داستان در آن اسیر است مدت‌ها سخن راند. می‌شود از سبک روایی داستان گفت و از تکنیک‌های مختلف به‌کاررفته در آن. اما فرصت برای این‌ها بسیار است و منتقدان و صاحب‌نظران بسیاری نیز در این‌باره گفتنی‌ها را گفته‌اند یا خواهند گفت. می‌خواهم در این فرصت کم دم را غنیمت دانم و از چیز دیگری بگویم که همچون فریادی در سینة تنگم می‌لغزد. رضا نویسنده‌ای است که نسل ما می‌تواند با افتخار سرش را بالا بگیرد و از هم بپرسد: راستی کار جدیدش را خوانده‌ای؟ و از اینکه دو روز زودتر این کار را کرده است فخر بفروشد. نسل ما می‌تواند آسوده باشد که پس از مدت‌ها معذب نشستن پای سفره‌های نویسندگان شبه‌روشنفکر چپ و لیبرال و این‌وری و آن‌وری حالا خود صاحب‌خانه‌ای است که می‌تواند به دیگران بفرما بزند. حالا خود می‌تواند دیگران را در کنار سفرة خود جا دهد و با بزرگواری در لذت این ضیافت سهیم سازد. اکنون نویسنده‌ای دارد که روایتش مسئله‌ها و دغدغه‌های اوست و اگر قرار باشد کسی توضیح دهد که چرا ارمیا موقع ذبح سوت می‌زند یا در جنگل به پهلوی راست می‌خوابد یا رفتن سر قبر خود را به میهمانی ترجیح می‌دهد، آن فرد اوست و اوست که در آخر می‌گوید: البته فهمیدن این‌چیزها به این سادگی نیست و واقعاً کاش می‌فهمیدی نویسنده در اینجا چه کرده است! برای این نسل همین بس که به جای تفسیر مفهوم طبقة پرولتاریا یا یأس فلسفی دوران پسامدرنیته کسی برایشان از مفهوم عشق به حضرت روح‌الله یا غم جا ماندن از قافلة یاران روایت کند. به شیوه‌ای درخور و به آن‌گونه‌ای که بایسته است. رضا امیرخانی گذشته از صاحب‌سبکی و صرف نظر از داشتن بار اندیشگانی آثارش، همین‌ که نویسندة نسلی است که پای باورها و ارزش‌های خود ایستاده است، برای ماندگاری در حافظة تاریخی این قوم به چیز دیگری نیاز ندارد.

 

امیرخانی عزیز در سایتش این مطلب را لینک کرده است. خب من هم در این وبلاگ حقیر لینک ایشان را لینک می کنم. مگر اشکالی دارد؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۴ساعت 14:41 توسط محمدرضا وحیدزاده |

بیدارگر غفلت‌زا

نگاهی به عرضة کتاب‌های مذهبی عامه‌پسند

قسمت هایی از این یادداشت در نشریه پنجره منتشر شده است.

چند سالی است که گفتگو از نشریات و کتاب‌های عامه‌پسند یا به تعبیر مصطلح آن کتاب‌های زرد در بین اهالی فرهنگ قبح خود را از دست داده است. زمانی گفتن از این بخش از رسانه‌های مکتوب جامعه وارد شدن به حریم ممنوعه محسوب می‌شد و شأن اهالی رسمی فرهنگ اجل از آن بود که گوشة چشمی به آن داشته باشند. اما کم‌کم شاهد آن هستیم که بحث از این حوزه جای خود را در فضاهای جدی‌تر فرهنگ و ادبیات و حتی فضاهای دانشگاهی کشور باز می‌کند و چهره‌های شناخته‌شده و علمی با دغدغه و جسارت بیشتری از آن سخن می‌گویند. شاید اصلی‌ترین جا برای این بحث حوزة بین رشته‌ای و نوپای جامعه‌شناسی ادبیات یا فرهنگ باشد. توجه به تولیدات فرهنگی عامه‌پسند همچون شعر عامه‌پسند،‌ داستان عامه‌پسند، فیلم عامه‌پسند و غیره، ضرورتی انکارناپذیر و البته نیازمند کار علمی دقیق و با پشتوانه است. اما شاید بخش پرخطرتر و خط قرمزدارتر و همچنین غامض‌تر مسئله کتاب‌های مذهبیِ عامه‌پسند یا زرد باشد. به نظر می‌رسد گفتن له یا علیه ادبیات عامه‌پسند هزینه‌های قابل توجهی برای گوینده به همراه نداشته باشد؛ اما بی‌گمان گفتگو از آثار مذهبی زرد به این راحتی‌ها نخواهد بود. بخشی از این امر ناظر به بازخوردهای فرهنگی و اجتماعی بحث است و بخشی نیز ناظر به پیچیدگی‌ها و غموض بسیار موضوع. این نوشتار کوتاه نه توان و ظرفیت پرداختنِ به این بحث را دارد و نه جسارت و مدعای آن را. اما تلاش دارد در همین مجال اندک بخشی از زمینه‌های این غموض را بازکاوی کند. برای روشن‌تر شدن مسئله لازم است در ابتدا مفهوم عامه‌پسند یا همان زرد کمی توضیح داده شود. تقریباً همة ما با این اصطلاح آشنا هستیم و هنگام شنیدن نام آن، تصوری از آن در ذهنمان نقش می‌بندد. اما به راستی چه چیزی سبب تمایز معنایی محصولاتی چون فیلم زرد، نشریة زرد و کتاب زرد با دیگر محصولات فرهنگی شده است؟ اشتراک معنایی این اصطلاحات چیست؟ به‌نظر می‌رسد آنچه سبب شده است که نام زرد را برای این دست از محصولات برگزینیم، نوعی اشتراک در نحوة تعامل با مخاطب در آن‌هاست. در واقع مخاطب بیشتر این محصولات، مخاطب ساده‌پسند و ساده‌انگار است. گویی طی یک قانون نانوشته، از پیش توافق شده است که این محصولات به دغدغه‌های نازل و ارزان مخاطبان خود بپردازند و به شیوه‌ای جذاب، سطحی‌ترین مسائل مخاطب را موضوع اصلی خود قرار دهند و در مقابل نیز مخاطبان با بزرگواریِ هرچه تمام‌تر از کنار آشکارترین ضعف‌ها و پیش پا افتاده‌ترین کاستی‌های اجرایی و محتوایی آن‌ها درگذرند. گویی هدف اصلی همة آن‌ها سرگرمی و رویکردشان سادگی است. در واقع با نظر افکندن به بخش عمده‌ای از گیشة روزنامه‌فروشی‌ها و پردة سینماها و میز فروشگاه‌های سیار کتاب درخواهیم یافت که نخ تسبیح این قبیل از آثار همان عبارت سرگرمی است. شاید هیچ واژه‌ای به اندازة‌ سرگرمی نتواند ماهیت این محصولات را بازنمایی کند؛ واژه‌ای که در پس معنای خود مفهوم واژة قرآنی غفلت را با همة بار معنایی منفی آن داراست و در پیش رو نیز عاری از این تلخی و گزند است و حتی تا حدودی موجه و پذیرفتنی. به تعبیر دیگر رسالت اصلی این محصولات بسط و تثبیت غفلت در جامعه با چهره‌ای رسمی و وجیه است. همة‌ اِشکال مسئله نیز از اینجا آغاز می‌شود؛ یعنی از جایی که غفلت را کارکرد اصلی محصولات عامه‌پسند بدانیم. آنگاه تعبیر کتاب‌های زرد مذهبی را چگونه باید تفسیر کنیم و راه توضیح تناقض پیش‌آمده چیست؟ اگر کارکرد اصلی مذهب بیداری است، حاصل برایند مضاف و مضافٌ‌الیه مذهبیِ زرد را چه می‌توان معنا کرد؟ بیدارکنندة غفلت‌زا؟ بخشی از این پیچیدگی با مراجعة مستقیم به مراکز توزیع این روشن تر می گردد. به نظر می‌رسد عمده‌ترین مراکز توزیع کتاب‌های مذهبی عامه‌پسند را بتوان نمایشگاه‌های سیاری دانست که در گوشه و کنار شهر برپا می‌شود و جامعة هدف خود را عابران و رهگذرانی می‌داند که مخاطب جدی کتاب شمرده نمی‌شوند و نهایت لطفی که می‌توانند به مقولة کتاب و کتابخوانی داشته باشند لحظاتی درنگ و لختی نظر بر این خوان رنگین است. اگر به مجموعة کتاب‌های نمایشگاه‌های سیار توجه کنیم خواهیم دید که اصلی‌ترین معیار گزینش و عرضة این آثار جذب سریع مخاطب و ترغیب او به خرید کتاب است. با وجود تنوع موضوعی قابل تأمل این آثار که البته ریشه در همان پاسخگویی حداکثری به نیاز مخاطب دارد، روشن است که معیار مذکور، وجه اشتراک اکثریت کتاب‌های عرضه‌شده است. البته در این میان کتاب‌هایی نیز وجود دارد که به دلیل نیاز عمومی مخاطبان به آن‌ها از دایرة بحث ما خارج است و نمی‌توان آن‌ها را از حیث محتوایی بررسی کرد؛ کتاب‌هایی همچون رساله‌های عملیه، کتب ادعیه، اشعار حافظ و سعدی از آن جمله‌اند. صرف نظر از این دسته از آثار، در میان کتاب‌های ادبی تنها می‌توان رمان‌های بازاری و مجموعه‌شعرهای مشهور و تبلیغ‌شده را دید و هیچ اثری از آثار تحلیلی و انتقادی نیست. در میان کتاب‌های موسوم به روان‌شناسی نیز چیزی فراتر از طرح جلدهای پر زرق و برق آموزش راه‌های موفقیت یا روابط زناشویی به چشم نخواهد خورد. در آن بخشی هم که به‌عنوان کتاب‌‌های مذهبی شناخته می‌شود شاهد موضوعاتی دربارة راه‌های ارتباط با روح و جن یا دنیای مردگان و در بهترین حالت سرگذشت فلان عارف یا سالک الهی هستیم. با کمی ترس و لرز باید گفت تفاوت ماهوی‌ای بین مجموعة این کتاب‌ها وجود ندارد و هدف همة آن‌ها پاسخگویی به بخشی از نیاز مخاطب است که پیش از این از آن با نام سرگرمی یاد کردیم. در پایان باید متذکر شوم که انکار این بخش از نیاز جامعه به انکار آفتاب عالم‌تاب می‌ماند و کمتر کسی را می‌توان سراغ گرفت که منکر وجود چنین نیازی در جامعه باشد. اما پرسش اصلی نحوة‌ پاسخگویی به آن است. به‌راستی باید دربارة‌ این مسئله اندیشید که آیا بین چشم پوشیدن بر این بخش از مخاطبان و صرف نظر کردن از آن‌ها و در مقابل بسط و تثبیت ساده‌انگاری و غفلت موجود راه سومی وجود ندارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۶ساعت 7:49 توسط محمدرضا وحیدزاده |

این مطلب پیش از این در هفته نامه پنجره منتشر شده بود.

از حاشیه‌های یک پیاده‌رو

یکی از بحث‌های داغ حوزة کتاب و نشر، پرفروش‌ترین‌ها و احصای تعداد و ارقام آن‌هاست. گوشه و کنار صفحات مطبوعات می‌توان مقالات غث و سمین بسیاری را حول همین موضوع یافت. آمارهایی نظیر اینکه پرفروش‌ترین کتاب امسال "کافه‌‌پیانو" بوده است و چرا؟ یا آیا "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" هنوز پرفروش است یا خیر؟ یا حتی صحبت دربارة آخرین چاپ پدیدة امسال حوزة نشر یعنی "دا" یا حتی اخبار تأسف‌برانگیزی از صدرنشینی بلامنازع رمانی مثل "بامداد خمار". یک نکتة جالب در بین همة این آمارها و تحلیل‌ها این است که نبض بازار کتاب در دستان باکفایت ادبیات است. در صدر همة اخبار مرتبط با فروش‌های خیره‌کننده و چاپ‌های رکوردار، نام با صلابت کتاب‌های ادبی و رمان قرار گرفته است. حتی شنیده‌ام در آخرین آمارگیری‌ای که از میان دانشجویان کشور به عمل آمد، پرخواننده‌ترین کتاب "کویر" دکتر شریعتی معرفی شد که آن هم یک کتاب ادبی است. بگذریم. سر از کجا درآوردم؟! اصل بحثم اصلاً چیز دیگری بود و قصد فروش فخر در میدان ادبیات را نداشتم. می‌خواستم چیز دیگری بگویم؛ چیزی دربارة یک حاشیه که گاهی بر متن هم تأثیر می‌گذارد. تا کنون به حاشیة خیابان انقلاب توجه کرده‌اید و بساط کتاب‌فروشی‌های پیاده‌رویی را دیده‌اید؟ همان فروشندگانی که مجموعه‌ای از کتاب‌های ممنوع و نایاب را کنار خیابان پهن می‌کنند و نانشان را از قِبَل ولعِ خوانندگانِ حریصٌ علی ما مُنِعَ درمی‌آورند. چند وقتی است این حوزه‌ از بازار نشر و توزیع به‌کلی حواسم را به خودش جلب کرده است. وجود برخی نکات قابل تأمل در میان بساط این قشر شریف باعث می‌شود که به کار آن‌ها توجه بیشتری شود. سه‌تا از آن‌ها را می‌شمارم:

یک. در میان بیشتر این کتاب‌ها تعداد چشمگیری عنوان یکسان وجود دارد.

دو. در بین کتاب‌های ممنوع‌النشری که برای فروش گذاشته شده است آثاری دیده می‌شود که از چاپشان چند روزی بیشتر نمی‌گذرد.

سه. در میان کتاب‌های تازه چاپ‌شدة ممنوع، کتاب‌هایی با حروف‌چینی و طراحیِ جلد و صفحة پیش از انقلاب به چشم می‌خورد. خلاصه با وضوحی بیش از سپیدی روز روشن است که چاپ و توزیع این حوزه دست جریان قدرتمند و باپشتکاری است که هدفمند و باانگیزه دارد برای بازار کتاب تصمیم می‌گیرد. نمی‌خواهم زود نتیجه‌گیری کنم و بگویم دست استعمار از آستین ایادی معلوم‌الحالِ مجهول‌الهویه درآمده است که فلان کند تا بهمان شود. ولی این مسئله جای تأمل بیشتری دارد. به سراغ فروشندگان این فروشگاه‌های سیار، بسیار رفته‌ام. هدف همه‌شان یک‌چیز است؛ فروش کتاب و زدن پولی چند به جیب. این حس من بود. این حس هم از مشاهدة رفتار این قشر به من دست داد، وقتی که کتاب‌های کمیاب آوینی را کنار آثار هدایت گذاشته بودند؛ یا زمانی که داروخانة‌ معنوی را همراه با آثار احمد کسروی می‌فروختند. به‌نظرم یک چیز بدیهی آمد. اینکه برای آن‌ها فقط فروش مهم است. حتی خیلی‌هایشان اطلاعی از آنچه می‌فروشند ندارند. هر کتابی را که خریدار بیشتری دارد در صدر می‌گذارند و هرکدام را هم که خواننده نداشته باشد حذف می‌کنند. خُب این تا اینجای قضیه. اما چیزهای دیگری هم هست. چند عنوان ثابت در بیشتر مواقع تکرار می‌شود. در بین بساط بیشتر این فروشنده این کتاب‌ها را می‌توان یافت: آثار هدایت، آثار جلال،‌ آثار شریعتی، آثار ذبیح‌الله منصوری، آثار جمالزاده، آثار کسروی، آثار زرین‌کوب، دیوان ایرج و فروغ و میرزاده و کارو، ماشاءالله‌خان در دربار هارون‌الرشید، علوم غریبه، کشکول شیخ بهایی، تسخیر روحانیات، کتاب مقدس، بوبول از ایرج پزشکزاد، شکر تلخ، خاطرات دباغ، دایی‌جان ناپلئون،‌ همسایه‌های احمدمحمود،‌ صدسال‌تنهایی و همة دلبرکان غمگین من مارکز، بانوی جنگل فهیمه‌رحیمی، شکست سکوت، شگفتی‌های علم، شاهدبازی شمیسا و... بسیاری از این کتاب‌ها مانند آثار هدایت و کسروی و زرین‌کوب و ایرج‌میرزا با یک چاپ مشابه و تعمداً دست‌نخورده عرضه می‌شوند. حتی ورقهای این کتاب‌ها به همان صورت نامرغوب و بی کیفیت چاپ اول است. اگر فرصت کردید یک بار "دیوان ایرج" را در دست بگیرید و با این نگاه تورقی بکنید. واضح است که مرکز تکثیر همه‌شان یکجاست و به‌عمد برای تکثیر آن‌ها از همان حروف‌چینی و طراحی قدیمی استفاده شده است. سادگی است اگر گمان کنیم دلیل این امر فقط سهولت چاپ است. باید در میان دلیل‌هایی همچون القای حس اعتماد به مخاطب و حفظ اصالت و دست‌نخوردگی آثار به دنبال علت بود. در این مجال از عهدة‌ این پرسش برنمی‌آیم که بگویم گزینش آثار تکثیر شده چقدر هدفمند و از روی برنامه‌ریزی بوده است. اما به‌جد جای تأمل دارد.

در پایان می‌خواهم یک نکتة‌ دیگر را هم مطرح کنم. چه‌کسی می‌تواند حتی دقیق هم نه و حداقل نسبی بگوید فلان اثر هدایت یا زرین‌کوب چاپ چندم خود را پشت سر می‌گذارد؟ دو قرن سکوتی که چندی پیش از میان همین کتاب‌ها تهیه کردم چندمین دو قرن سکوتی بود که فروخته می‌شد؟ آیا با نگاهی سرسری به این حوزه از بازار توزیع باز هم می‌توان با قطعیت دربارة‌ پرفروش بودن فلان کتاب حرف زد؟ واقعاً چه‌کسی می‌تواند ادعا کند که از رکورد فروش‌کتاب‌ها با وجود این مراکز توزیع باخبر است؟ جواب این سؤال‌ها روشن نیست. تنها چیزی که روشن است این است که این حوزه در بازار توزیع کتاب جایگاه بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای دارد که از چشم همگان پنهان مانده است و هیچ دقتی به آن نمی‌شود. برای بررسی‌های دقیق‌تر وضعیت نشر و توزیع کتاب، باید به این حوزه توجه جدی‌تری نشان داد و با تأمل بیشتری به آن نگریست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۷ساعت 9:57 توسط محمدرضا وحیدزاده |

قبل‌التحریر: سال 84، زمانی که افزایش فعالیت‌های شرکت گلدکوئست به مرز ایجاد مزاحمت برای بسیاری از افراد غیر عضو رسیده بود، تصمیم گرفتم این مقاله را برای نشریة دانشجویی «دوازده» بنویسم. تکثیر آن نشریه را در قطع کاغذ A3 خود به عهده گرفتیم و با پخش آن در محیط‌های دانشجویی و حتی معابر تهران، سعی کردیم به اندازه‌ای که از دستمان برمی‌آمد کاری در این زمینه کرده باشیم. در همان زمان برخی برخوردهای تند از طرف بعضی از افراد نیز حاکی از تأثیرگذاری اندک آن داشت. حال پس از گذشت چهارسال هیچگاه گمان نمی‌کردم که هنوز هم کسانی باشند که لازم باشد در این خصوص آگاهشان کرد؛ اما چندی پیش خبر برخورد نیروی انتظامی با سران این شرکت در کرج که نشان از تدام فعالیت آن‌ها داشت و نیز پخش برنامة «شوک» با همین موضوع، باعث تعجب و شگفتی بسیارم شد. جالب‌تر از همة آن‌ها زمانی بود که به هنگام بازگشت به منزل متوجه گفتگوی چند جوان در تاکسی شدم که دربارة عضویت در این سیستم با یکدیگر صحبت می‌کردند. لذا با توجه به اینکه هیچگاه مطلب زیر را در اینترنت قرار نداده بودم، تصمیم به درج آن،‌ (البته بدون اصلاح و روزآمدسازی) در این پست گرفتم.

 

Gold quest

گلدکوئست

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. يك روز روباه مكار و گربه‌نره، پينوكيو رو ديدند كه يك كيسة طلا به همراه داره. گربه‌نره گفت: بايد يك جوري اين سكه‌ها رو از چنگش در بياريم. روباه مكار گفت: من يك نقشه‌اي دارم. بهش مي‌گيم كه ما مي‌تونيم سكه‌هات رو چند برابر كنيم؛ به شرط اينکه به حرف ما گوش كني. پينوكيو بعد از شنيدن اين حرف، هيجان‌زده پرسيد: يعني واقعا ممكنه!؟ روباه مكار گفت: چرا كه نه! فقط بايد سكه‌هات رو بكاري و از اون‌ها مراقبت كني تا به جاي سكه‌هات يك درخت سكه سبز بشه...

همة ما اين قصه را در كودكي شنيده‌ايم و به‌سادگي پينوكيو خنديده‌ايم. اما هيچكدام از ما فكر نمي‌كرديم كه يك روز كسي چنين پيشنهادي را به خود ما بدهد و ما براي جواب دادن به آن دچار شك و ترديد شويم و حتی چنين پيشنهادي را بپذيريم!!!

اين روزها هر كجا مي‌رويم و با هر كه صحبت مي‌كنيم، صحبت از گلدكوئست است. حتي دامنة اين بحث‌ها از بازارها و شركت‌هاي تجاري نيز گذشته و به محيط‌هاي دانشگاهي و فرهنگي رسيده است. به طوري‌كه منابع غير رسمي، تعداد اعضاي اين شركت را تا يك ميليون نفر هم تخمين زده‌اند، كه همچنان درحال افزايش است. به همين دليل بيش از پيش ضرورت بررسي اين موضوع و كند و كاو در جوانب تاريك آن احساس شد. تصميم  گرفتيم در همين مجال اندك به تحليل اجمالی اين تجارت بپردازيم. براي ورود به بحث، تعريف دو اصطلاح و آشنايي كلي با اين تعابير را لازم ديديم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۹ساعت 15:35 توسط محمدرضا وحیدزاده |