عمود 741

 

 

 

وقتي سربازان خميني با مليت‌هاي مختلف هنوز در گهواره‌اند

اين متن پيش از اين در خبرگزاري فارس منتشر شده است.

قرارمان عمود 753 بود. اما چند نفر از بچه‌ها دیر کرده بودند. وقتی رسیدند حاج‌سداصغر را بینشان ندیدم. حدس زدم پیرمرد از پا افتاده و بین راه در موکبی نشسته به استراحت. محمد اما شرح دیگری در آستین داشت. گفت زودتر آماده شویم برای نماز تا بعد از آن برایمان تعریف کند. کوله‌ها را گذاشتیم داخل موکب و صفی مرکب از زائران عراقی و ایرانی و غیر آن تشکیل دادیم و به سیدی روحانی اقتدا کردیم. بعد از اقامۀ نمازِ جماعت، رو به محمد کردم و دلیل تأخیر را پرسیدم. توضیح داد که بین راه در عمود 741 رسیده‌اند به موکب حزب‌الله عراق. چند دقیقه‌ای را آنجا توقف کرده‌اند و برخورد گرم بچه‌های حزب‌الله پاگیرشان کرده. وقتی محمد، حاج‌سداصغر را معرفی کرده و گفته «حارث‌الخمینی»، دیگر نتوانسته سید را از موکبشان خارج کنه، بچه‌های حزب‌الله دوره‌اش کرده‌اند و شروع کرده‌اند به تخلیۀ اطلاعاتی‌اش. سید هم که خود عاشق خاطره گفتن از امام است، وقتی این‌همه گوش شنوا را یکجا دیده، فکش گرم شده و نشسته به خاطره تعریف کردن. حالا محمد می‌گفت بیایید برویم موکبشان تا هم با آن‌ها بیشتر آشنا شویم و هم گروگانمان را از چنگشان درآوریم. بااشتیاق بلند شدیم و گروهی، مسیری را که همه می‌آمدند، خلاف جهت بازگشتیم. عمود 741، جلوی در موکب اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد تصاویری از حضرت امام و آقا بود. داخل شدیم و خود را در فضایی دیدیم که معلوم نبود موکب است یا نمایشگاه بسیج دانشجویی! سقف را با توری‌های استتار پوشانده بودند و قسمت‌هایی را با چفیه و سربند و پلاک‌ تزئین کرده بودند. بیشترشان بر سر کلاه‌های مُغنیه‌ای داشتند. بعد از عکس امام و آقا نیز عکس‌هایی از سیدحسن نصرالله و آیت‌‌الله سیستانی را به دیوارهای موکب نصب کرده بودند. دیوار سمت چپ با چند بنر بزرگ پوشانده شده بود. بنرها روایت‌هایی بودند از قیام مردم بحرین، انتفاضۀ مردم فلسطین و مجاهدت‌های مردم عراق. یکی دو بنر هم دربرگیرندۀ تصاویری بودند در ذم و تقبیح جنایتکارانی چون اوباما و نتانیاهو و ملک سلمان. دیوار سمت راست اما یکسره دربرگیرندۀ تصاویر شهدا بود. از سیدعباس موسوی گرفته تا شهید رجایی، از امام موسی صدر تا شهید همت، از جهاد مغنیه تا شهید آوینی، از ابومنتظر تا شهید مطهری، از احمدشاه مسعود تا شهید همدانی... هرچه در این دیوار می‌نگریستیم شگفت‌زده‌تر می‌شدیم. رستاخیزی بود از همۀ شهدای راه مقاومت. اما جالب‌تر از همه بنری بود مشتمل بر اطلاعاتی در قالب آیکون و اینفوگرافی. دقیق که شدم که دیدم به عربی یکی یکی دستآورهای جمهوری اسلامی را معرفی می‌کند، به عنوان افتخاراتی برای جهان اسلام. دستآوردهایی چون هسته‌ای، نانو، ارتش سایبری، داروسازی، موشک، ماهواره، سدسازی و... شگفت‌انگیز بود! کنار همان دیوار حاج‌سداصغر را دیدیم که با دو سه نفر از بچه‌های حزب‌الله نشسته است به گفتگو. بچه‌ها به احترام ما برخاستند و به گرمی از ما استقبال کردند. یکی از آن‌ها فارسی را خوب حرف می‌زد. فهمیدم بچۀ دولت‌آباد است و اکنون چند سالی است به عراق بازگشته. به واسطۀ چند تن از دوستانم اندکی دولت‌آباد را می‌شناختم و همین بهانه‌ای شد برای آشنایی بیشتر. برایمان از برخی از برنامه‌ها و فعالیت‌هایشان گفت. از اینکه تازه چند سالی است همدیگر را یافته‌اند و اینکه چقدر دستشان خالی است. با صدای تلاوت قرآن متوجه شروع برنامۀ عزاداری‌ شدیم. قاعدتاً به دلیل عربی بودن زبان عزاداری‌شان باید خداحافظی می‌کردیم و بازمی‌گشتیم، اما حسی مشترک ناگاه همۀ‌ مان را قانع کرد بمانیم. دو سه نفر با لبخند و احترام از بالا شروع به مرتب کردن صف‌ها کردند. نظم و تمیزی موکب در قیاس با آنچه مثلاً از حزب‌الله لبنان می‌شناسیم عجیب نبود، اما با به یاد آوردن فضای فرهنگ عمومی در عراق، به ویژه در موکب‌های بین راه که بیشترشان را قبایل و روستاییان بین نجف و کربلا برپا می‌کنند، این ویژگی بیشتر خود را نشان می‌داد. سیستم‌های صوتی، نورپردازی، دوربین‌های فیلم‌برداری، مجری و جدول برنامه‌ای منظم، بیش از پیش مراسم‌ را از یک عزاداری عراقی متمایز می‌کرد. بعد از تلاوت قرآن خطیبی جوان روی صندلی نشست و خطبه‌ای حماسی و شورانگیز را ایراد کرد. بین سخنانش هرگاه نام آقا یا آیت‌الله سیستانی برده می‌شد، جمعیت بلند صلوات می‌فرستاد. دست و پا شکسته متوجه شدم خطیب از راه سیدالشهدا سخن می‌گوید و از ادامۀ آن که اکنون پرچمش در دست آقا و مراجع بزرگی چون آیت‌الله سیستانی است. بعد از سخنرانی، جوان دیگری پشت تریبون رفت. از آهنگ کلامش دانستم شاعر است. قصیده‌ای غرّا خواند که برخی بیت‌هایش با تحسین و تکبیر جمعیت همراه بود. بخش شعرخوانی از آنچه در برنامه‌های خودمان در ایران به یاد داشتم، پرشورتر و تأثیرگذارتر می‌نمود. پایان شعرخوانی آغاز نوحه‌خوانی بود. جوانی دیگر به پشت تریبون رفت و با نوایی محزون به نوحه‌سرایی پرداخت. گرچه جسته و گریخته معانی عبارت‌هایی را متوجه می‌شدیم، در اصل تفاوتی نمی‌کرد؛ بی‌آنکه بدانیم چرا با همان‌‌ها که نمی‌فهمیدیم هم زار زار می‌گریستیم. با راهنمایی بچه‌های انتظامات جمعیت برای سینه‌زنی آماده شد. صف‌ها به سرعت شکل گرفت و با هدایت میاندارها نظم لازم برقرار شد. در اثنای سینه‌زنی متوجه چندنفری شدم که ظاهرشان اندکی با سایرین تفاوت داشت. کنجاوی‌ام برانگیخته شد و بیشتر در کارشان دقیق شدم. از نحوۀ سینه‌زدنشان معلوم بود ایرانی‌اند، آن هم از نوع جنوب‌شهری‌اش. احتمالاً آن‌ها هم با دیدن تصاویری از آقا و امام به داخل موکب کشیده شده‌اند و با شروع عزاداری نمک‌گیر سینه‌زنی شده‌اند. کم کم دور هم حلقه زدند تا واحد و جفت‌واحد را به سبک خود سینه بزنند. در بین نوحه‌خوانی‌های عربی نیز گاهی جواب‌هایی فارسی می‌دادند: «حسین جوووونم»... برخلاف انتظارم سینه‌زنی از جفت‌واحد به شور نرسید و در همانجا به دعا ختم شد. مداح دعاهایی را به زبان آورد و جمعیت را برای آمین گفتن با خود همراه کرد. بعد از روشن شدن چراغ‌ها دو سه دوستی که ابتدای برنامه کنار حاج‌سداصغر نشسته بودند به نزدمان آمدند. محمد حاج‌آقای عسگری، از همرزمان سابق حاج‌سداصغر و نیروهای دورۀ اول حفاظت جماران را به عنوان یک «حارث‌الخمینی» تازه‌نفس دیگر معرفی کرد. گل از گل بچه‌ها شکفت. با یکی دو هماهنگی، از ما خواستند اندکی صبر کنیم تا پس از رفتن میهمانان به خیمۀ خودشان برویم و بیشتر با هم آشنا شویم. حاج‌آقای عسگری موافق بود. ما مشتاق. با راهنمایی چند نفر از بچه‌های حزب‌الله، به چادر آن‌ها، جایی در پشت موکبشان رفتیم. با ورود به خیمه دیدیم صندلی، میکروفون و دوربینی آماده شده برای یک گفتگوی تصویری. حاج‌آقای عسگری اولش جا خورد، اما خیلی زود هماهنگ شد. یکی از بچه‌های عراقی حزب‌الله که بزرگ‌شدۀ اهواز بود نیز به عنوان مترجم کنار او نشست. مترجم ابتدا از حارث‌الخمینی خواست تا خود را معرفی کند. کهنه‌سرباز انقلاب نیز به اجمال گوشه‌ای از سوابق خدمت و مبارزۀ خود را در انقلاب و جنگ شرح داد و خیلی سریع رفت سراغ خاطراتش از امام. سعی کردم در زاویه‌ای بنشینم که هم نزدیک حاجی باشم و هم بتوانم چهره‌های بچه‌ها را زیر نظر بگیرم. شاید از حاجی نگران‌تر من بودم. با شروع صحبت‌های حاجی و دیدن چهرۀ بچه‌ها خیلی زود آرام شدم. بچه‌ها با هر خاطره‌ای به هیجان می‌آمدند. گاهی درگیر شوری حماسی می‌شدند و گاهی حزنی معنوی. گاهی به شگفت می‌آمدند و گاهی می‌خندیدند. همگی تشنۀ شنیدن بودند. حاجی از خاطرات امام گریز زد به خاطرات آقا و چند خاطرۀ مستقیم و غیر مستقیمش را از آقا نقل کرد. شور بچه‌ها بیشتر شده بود. به حاجی اشاره کردم خاطرۀ کوهنوردی آقا و ماجرای دیدارش با زوج جوان کوهنورد را نیز تعریف کند. سریع مطلب را گرفت و با تفصیل و جزئیات خاطرۀ کوهنوردی را نقل کرد. فراز آخر خاطره و پایان خوش آن، با صلوات یکپارچه و یکبارۀ جمعیت همراه شد و خنده‌هایی محجوبانه. حاجی چند خاطره نیز از هشت سال دفاع مقدس و همرزمانش چون شاهرخ ضرغام نقل کرد. گفت او را در ایران حر انقلاب نامیده‌اند و جنگ ما سرشار از این حرها بوده است. هیجان را در چهرۀ تک‌تکشان می‌شد دید. حاجی متذکر شد که البته ما در آن زمان با رژیم مستکبر بعث می‌جنگیدیم که از سوی جهانخواران عالم پشتیبانی می‌شد. اما اکنون شرایط عوض شده و ما حالا در کنار و همسنگر برادران عراقی خود هستیم. باز هم صلواتی یکپارچه و یکباره به استقبال سخنان حاجی آمد. حاجی با همین حسن ختام صبحت‌های خود را به پایان رساند و رغم گل کردن جلسه، با نگاه به ساعتی که خبر از گذشتن از نیمه‌شب می‌داد، برای جبهۀ حق و مقاومت آرزوی پیروزی کرد. پایان خاطره گفتن‌ها شروع عکس گرفتن‌ها با حارث‌الخمینی بود. از عکس‌های گروهی و چندنفره تا سلفی‌های اختصاصی. گاهی حاجی می‌دید همزمان در قاب چند دوربین ایستاده است. بالاخره حاجی را از چنگ بچه‌ها درآوردیم و از خیمه خارج شدیم. جمعیت تا جلوی در خیمه ما را همراهی کرد. وقتی داشتیم به سمت محل استراحت خود بازمی‌گشتیم یک سؤال ذهنم را مشغول کرده بود. رو به حاجی کردم و پرسیدم آیا آن زمان که با حاج‌سداصغرها و ضرغام‌ها در جبهه‌ها می‌جنگیدید، در خوشبینانه و امیدوارانه‌ترین حالت هم گمان می‌کردید چند سال بعد فرزندان همان‌ها که علیهشان در جنگید، روزی شما را به خانۀ خود ببرند و مجبورتان کنند برایشان از امام خاطره بگوید؟ با صداقتی واقعی در چشمانم خیره شد و محکم گفت به خدا که در خواب هم نمی‌دیدیم!

 

 


برچسب‌ها: حزب‌الله عراق, اربعين, موكب, سيدحيدر هاشمي
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۴ساعت 15:41 توسط محمدرضا وحیدزاده |

يا قديم الاحسان

 

 

مسافر اربعینم، دعایم کنید

 

 

 

از محرم چلة عزا گرفته‌ايم. داريم به روزهاي آخرش مي‌رسيم. دارد اشک‌هايمان قُل مي‌زند. دارد قُل‌هايمان مُل مي‌شود. چند روز بيشتر تا حاجتگيري نمانده است. اگر بي‌قراري بگو يا حسين...

 

 

 

براي پوشيدن رخت سفر بايد اول از مادرت اذن بگيري. خيلي زحمتت را کشيده تا به اينجا رسيده‌اي. با همان چادر خاکي حتي حواسش به پيراهن مشکي‌ات هم بوده. با همان قد خميده هر سال بالاي سر کاروان‌ها قرآن گرفته. باذن ‌الزهرا يا الله هر که دارد هوس کرب و بلا...

 

 

 

روزگاري نزديک در اين ديار عاشقاني مي‌زيستند که نشاني قدس را از کربلا مي‌دادند. ديري نگذشت که برکت جنونشان راه کربلا را گشود. کسي چه مي‌داند؟ شايد آن راه هم در همين نزديکي‌ها با يک عاشقي ديگر باز شود. گفته‌اند تاريخ را فاتحان مي‌نويسند و مگر نه آنکه شهيدان فاتحان هميشه حکومت عشق‌اند؟ جاده و اسب مهياست بيا تا برويم...

 

 

 

قدم گذاشتن در اين راه اذن مي‌خواهد. چند روز است جبرئيل پابرهنه و بي‌دستار به سمت کربلا مي‌رود. يوسف پياده از مصر راه افتاده. آدم از سراندليب. عيسي از جلجتا. محمد(ص) هم از براق پايين آمده تا در ميان خيل ملائکي که دامن بر زمين مي‌کشند راه حرم را بگيرد. فکر اينکه عباس با مشکي از زمزم آمده به پيشواز نفس را بند مي‌آورد. تشنة آب فراتم اي عجل...

 

 

 

ما که نمک‌پروردة روضه‌ايم و دل بيتابمان با السلام و عليکم اول مي‌شکند، چگونه هشتاد کيلومتر روضه را طاقت بياوريم؟ از کوفه تا کربلا صف خادمان را ببينيم و رنج آل‌الله به يادمان نيايد؟ رقابت مواکب را بر سر پخش غذاي نذري ببينيم و گرسنگي بچه‌هاي آقا را ياد نکنيم؟ عزت زائر حسين را ببينيم و ياد شتر بي‌جهاز نيفتيم؟ خودت سفرش را قسمتمان کردي صبرش را هم بده...

 

 

 

طواريج سنتي است در عراق که در آن عزاداراني از قبيلة طويريج هر سال عصر عاشورا به ياد اجدادشان که پس از شهادت امام و يارانشان به کربلا رسيدند، هروله‌کنان از روستاي هنديه راهي کربلا مي‌شوند. نيک که بنگريم همة ما، جاماندگان از حسين(ع)، اهل طويريجيم و اربعين طواريج همة تاريخ است. همه در اين ايام به کربلا مي‌رويم در حسرت کشندة آن ديررسيدن تلخ. ما جا مانده‌ايم!... لبيک يا داعي الله... لبيک يا داعي الله... لبيک يا...

 

 

 

  گفته‌اند مقر حکومت جهاني مهدي فاطمه در آخرالزمان مسجد کوفه است. بيگمان چنين پايتختي وسعتي خواهد يافت به پهناي چنان تمدني. لابد نجف و کربلا هم مي‌شوند دو تا از محله‌هاي اصلي
آن. خاک اين زمين را چه چيزي مي‌تواند مستعد اين رسالت بزرگ کند جز نشستن غبار راه
زائر حسين و ريختن اشک‌هاي او بر اين خاک؟ و شايد راز پرشورتر شدن سال به سال سفر اربعين
را نيز بايد در همين جست. خبر آمد خبري در راه است... 

 

 

السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

و سلام بر تو اي شهيد گمنام. دنيا را مزرعه خوانده‌اند و گاهي نيز تجارتخانه. سر معامله دارم. قصد سفر اربعين کرده‌ام به نيابت از شما. باشد که سهمي از اين زيارت نصيب شما شود و سهمي از شفاعتتان در روز حشر نصيب من. منصفانه اگر نيست عاشقانه که هست... طمع بوسه ندار از لبم اي چشمه که من/ نذر دارم لب تشنه به زيارت برسم/ سيب سرخي سر نيزه است، دعا کن من هم/ اينچنين کال نمانم به شهادت برسم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۷ساعت 22:57 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

اين يادداشت پيش از اين و در ايام جشنواره در سايت فرهنگ‌نيوز منتشر شده است.

 

دلم برای یک فیلم ایرونی تنگ شده

 ارغوان

فيلم ارغوان ساخته اميد بنکدار و کيوان عليمحمدي، داستان یک عشق قدیمی است با روایتی به ظاهر و چنانکه نقش اول آن، یعنی مهتاب کرامتی پیش از نمایش فیلم اعلام کرد، زنانه. اما حقیقت آن است که انتساب چنین فیلمی با کم‌ترین منطق روایی و بی‌اعتنا به عقلانیت و مملو از صحنه‌های عاطفی و پرسوز و گداز و همچنین انباشته از زَلم‌ زیمبوهای سینمایی و کادربندی‌های شاعرانه و دکوپاژهای نقاشانه، به روایت زنانه ظلمی بزرگ در حق این نوع از روایت است. چراکه روایت زنانه نه با کاستن از منطق عقلانی فیلم و بزک دوزک کردن فُرمی آن، که با نگاه زنانه حاصل خواهد شد و از این رو کارگردان «مرد» ارغوان را نمی‌توان راوی قابل اعتمادی برای این فیلم دانست. همانا نوع روایت فیلم بیش از زنانه یا مردانه بودن، بیانگر فرافکنی‌های گره‌های شخصیتی سازندۀ آن است.

فیلم ارغوان داستان مرد متأهلی است در نیمۀ دهۀ پنجاه که در اثنای بیماری همسرِ هنرمندش، دختر کوچکشان را برای ادامه دادن راه مادرش به کلاس پیانو می‌برد و در خلال این رفت و آمدها، به معلم ویولون‌سل آموزشگاه دل می‌بازد و دختر کوچکش را مجبور می‌سازد تا با رها کردن پیانو به آموختن ویولون‌سل مشغول شود و از این طریق راهی برای پدرِ دلباختۀ خود بگشاید تا رابطه‌اش را با معلم آموزشگاه سر و شکل دهد. در این میان همسر بیمار و محتضر مرد نیز هر شب به شنیدن صحبت‌های دختر کوچکش و خبر گرفتن از چیزهای جدیدی او که در کلاس‌های موسیقی فرا گرفته می‌نشیند. رابطۀ عاشقانه و به بیان صحیح‌تر، شهوانی مرد با معلم زن اندک اندک جدی می‌شود و در طی یک اتفاق، دختر کوچک به آن پی می‌برد. از این روی سر ناسازگاری با پدر و معلم خود را می‌گذارد و نقشه‌های پدر را نقش بر آب می‌کند. پدر که می‌بیند حتی با خشونت نیز قادر به رام کردن این اسب کوچک سرکش نیست، عقب می‌نشیند و همزمان همسر بیمارش نیز به لحظه‌های آخر عمرش نزدیک می‌شود. با مرگ همسر، لغزش هوس‌بازانۀ مرد از سوی دختر بخشیده نمی‌شود و با ادامۀ بیماری دختر کوچک که در اثر مرگ مادر افسرده و گوشه‌گیر شده است، خالۀ دختر او را با خود به شیراز می‌برد و مرد بیش از پیش تنها می‌شود. اکنون و در زمان حال همۀ این ماجراها را مردی علاقه‌مند به موسیقی برای زنی که به صورت اتفاقی با او در خیابان آشنا شده است، تعریف می‌کند. زن که در ابتدا خود را فردی قهرکرده از شوهرش نمایانده است، در ادامه مطلقه‌ای تنها معرفی می‌کند. مرد پس از این گفتگو با زن مطلقه و تحت تأثیر این آشنایی به خانۀ زن و مردی سالخورده مراجعه می‌کند که در واقع پدر و معلم ویولون‌سل همان دختر کوچک هستند. مردِ تنها ماجرای همسر خود و در واقع دختر کوچک مرد سالخورده را بازمی‌گوید و پس از سال‌ها نامۀ دختر را به پدرش تحویل می‌دهد. دختر در این نامه لحظاتی قبل از مرگش پدر را بخشیده است. مرد تنها پس از آن به سراغ زن تنها می‌رود و سرانجام او را در اثنای یک کنسرت می‌یابد.

فیلم ارغوان فیلمی عاشقانه با تعریفی صد در صد زمینی و بلکه کاملاً شهوانی و لذت‌جویانه است. در این فیلم پنج گرایش از سوی تیب‌ها و شخصیت‌های داستان به جنس مخالف نمایش داده می‌شود که سه نفر از آن‌ها متأهل‌اند. گرایش یکی از مشتریان آموزشگاه موسیقی به پدرِ دختر و تلاش او برای گشودن باب دوستی با پدر، گرایش یک زن متأهل به یک مرد متأهل است. گرایش پدر دختر به معلم ویولون‌سل گرایش یک مرد متأهل به یک زن بیوه است و گرایش مرد تنها به زن تنها، گرایش یک مرد به زنی است که تکلیف مخاطب تا پایان نیز با ماجرای تأهل او روشن نمی‌شود. لحظه‌ای خود را متأهل می‌خواند و لحظه‌ای دیگر انکار می‌کند و دست‌آورد این هوس لغزان و درپیچنده، هجمۀ پیوسته به چارچوب‌های عرفی و اخلاقی جامعه است.

مسئلۀ مهم دیگری که در این فیلم وجود دارد، ستایش شگفت‌انگیز آن از نوستالوژی دهۀ پنجاه و نوای آه و افسوسی است که برای گذشتۀ طلایی جامعه، یعنی «زمان شاه» سر می‌دهد! آن هم در سالگرد پیروزی انقلاب و در جشن سالانۀ آن و در ذیل حمایت‌های همه‌جانبۀ دولتی. در یکی از صحنه‌های فیلم زمانی که زن و مرد تنها قصد مراجعت از فروشگاه آلبوم‌های موسیقی را دارند و در حال مرثیه‌خوانی برای تاریخ درخشان و رؤیایی پیش از انقلاب هستند، با تصویر کلیشه‌ای و نمادین و نخنما و حوصله‌سربر و تکرارشوندۀ پست بازرسی روبرو می‌شوند و بسیجیانی ملبس به لباس‌های پلنگی و با اسلحه‌هایی گردن‌کشیده و تهدیدگر، در تاریکی شب جلوی آن‌ها را می‌گیرند و با تاباندن نور مزاحم چراغ قوه به صورت این اهالی هنر و موسیقی، چشم‌های حساس آن‌ها را می‌آزارند. پس از عبور از پست بازرسی و گذشتن دقایقی از فیلم، این سؤال به ذهن مخاطب خطور می‌کند که این جماعت با این‌همه نفرت از شرایط فعلی چه ایده‌آلی را در ذهن می‌پرورانند؟ آن‌هم در حالی که از سویی نیروهای تکفیری یک به یک کشورهای منطقه را به خاک و خون کشیده‌اند و امنیت برای بسیاری از ملت‌های همسایه واژه‌ای مهجور و از یاد رفته است و از سوی دیگر در داخل مرزهای ایران به لطف همین نیروهای مزاحم و آزاردهنده، امنیت طوری حکم‌فرماست که یک زن تنها و بلاتکلیف با وضعیت تأهل خود! می‌تواند در تاریکی شب از خانه بیرون آید و آلبوم موسیقی مورد علاقه‌اش را تهیه کند و در این میان با هر هر فرد تنهای دیگری به هر شکلی که تمایل دارد آشنا شود و یک کارگردان می‌تواند آروغ‌های روشنفکری‌اش را در جشنواره‌ای حکومتی و با هر بو و صدایی که میلش می‌کشد بزند.

چند دقیقه‌ای نمی‌گذرد که فیلم به روشنی پاسخ می‌دهد. زن تنها در پاسخ مرد مأیوسانه می‌گوید از همه‌چیز خسته‌ام... و خستگی و یأس همۀ جهان آدم‌های فیلم است و غایت نوستالوژی آن‌ها. جهان آرمانی این آدم‌ها بازگشت و صحیح‌تر ارتجاع به گذشته‌ای مملو از هوسرانی و بی‌قیدی است تا روزها سرخوشانه و لذت‌جو در مزبله‌های دنیا دربغلطند و شب مأیوس و خسته و سرشار از ناامیدی و تنهایی سیگار بکشند.

فیلم «ارغوان» یک جملۀ طلایی دیگر نیز دارد. در یکی از صحنه‌ها مرد که تازه از اُتریش بازگشته است در گفتگو با زن می‌گوید که «دلم برای دیدن یک فیلم که فارسی حرف بزنه و ایرونی فکر کنه تنگ شده» و قسمت دوم این حرف شاید درست‌ترین حرفی باشد که فیلم می‌زند. چراکه مخاطب نیز پای این صحنه از ته دل آه می‌کشد و نه برای فیلمی که فارسی حرف بزند، اما برای فیلمی که «ایرونی» فکر کند از صمیم قلب دلتنگ می‌شود. کاش امثال ارغوان اندکی، فقط اندکی ایرونی فکر می‌کرند!

 

 در اين ارتباط همچنين مي‌توانيد گفتگوي اينجانب را با برنامة سينمامعيار دربارة فيلم «چهارشنبه 19 ارديبهشت» در خبرگزاري فارس بخوانيد.

 


برچسب‌ها: فيلم ارغوان, شبه‌روشنفكري, جشنواره فجر
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۳ساعت 13:1 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

به مناسبت شهادت امام حضرت صبر و قوام سلسله امامت، حضرت سجاد و خيره به روزهايي كه به اربعين حسيني نزديك مي‌شوند. 

 

تو از سُلالۀ نوری، قوام سلسله‌ای

امام حضرت صبری، امید قافله‌ای

 

به سجده‌ای بشکن پشت برگ‌ریزان را

بسوز سوز خزان را به هُرم نافله‌ای

 

 به فتح مُلک عبودیت است مقصد تو

امیر لشگر آذین به زخم و آبله‌ای

 

تویی که ظهر بلا دیده‌ای و مغرب کرب

مگر ز شام چه دیدی؟ چه سخت مرحله‌ای!

 

چه رفت بر دل خونت که تیر می‌کشد و

همیشه چشم به راه خبر ز حرمله‌ای

 

شگفت خیمة هستی نسوخت از آهت

شگفت‌ آنکه تو راضی به این معامله‌ای

 

به سینه اصغر و پایین پا علي‌اكبر

و تو غریب پدر! در حصار فاصله‌ای

 

 

 


برچسب‌ها: امام سجاد, اربعين
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۷ساعت 13:55 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

يك دفتر و دو مجموعه‌شعر

 

اين مطلب پيش از اين در صفحه ادبيات روزنامه آرمان در شمار 2872  به چاپ رسيده است.

اهالی شعر سال‌هاست حامد محقق را با شعرهای کودکش می‌شناسند؛ با نیمایی‌های کوتاه و لطیفی در حال و هوای دنیای زیبا و شاعرانة کودکان. مجموعه‌شعر «مثل یک درخت» او نیز که به تازگی و به همت شهرستان ادب منتشر شده است، دفتر دیگری از شعرهای این این شاعر آرام و مهربان کودک است. این مجموعه با دقت خوب ناشر توانسته است از مشخصات فنی و ظاهری متناسب مخاطب خود نیز برخوردار شود؛ چراکه قطع و جنس کاغذ «مثل یک درخت» و همچنین کار گرافیکی این مجموعه به خوبی شرایط سنی مخاطب خود را رعایت کرده است.

به گفتۀ صفحۀ شناسنامۀ اثر، تصویرسازی‌های کتاب «مثل یک درخت» را مهدی بادیه‌پیما انجام داده است؛ تصویرسازی‌های موفقی که مخاطبی چون من را به این گمان می‌اندازد که گویا با دو مجموعه‌شعر روبروست؛ مجموعه‌ اشعار مکتوب حامد محقق و مجموعه‌ اشعار مصور مهدی بادیه‌پیما. بسیاری از تصویرسازی‌های بادیه‌پیما به خوبی توانسته است شعرهای حامد محقق را در این مجموعه همراهی کند و حتی برخی از آن‌ها گاهی خود مبدل به اثری مستقل و شاعرانه شده‌اند. چندتایی هم البته به نظر می‌رسد نتوانسته‌اند پا به پای سایر تصویرسازی‌ها حرکت کنند.

به عنوان مثال در صفحۀ 10 این مجموعه تصویرسازی انجام‌شده به خوبی توانسته است با شعر محقق همراه شود و بلکه آن را تکمیل کند. همچنین است شعر صفحۀ 18 و تصویرسازی مربوط به آن که حتی چند گامی نیز از شعر مورد نظر پیشتر رفته است. تا جایی که می‌توان گمان کرد شعر ضمیمۀ تصویرشده است. گاهی نیز همچون شعر و تصویرسازی صفحۀ 5، به نظر می‌رسد تصویر مسیر خود را از شعر جدا کرده است و خود شعر مصوری کودکانه و مستقل شده است. البته نمونه‌هایی چون تصویرسازی‌های صفحات 13 و 31 را نیز می‌توان نام برد که تصویر از شعر جا مانده است و نتوانسته است خود را با خیال شاعر همراه سازد و در حد یک کارگرافیکی ساده متوقف شده است. اما در مجموع شعرها و تصویرسازی‌های «مثل یک درخت» را می‌توان ترکیب شاعرنۀ موفقی از متن و تصویر دانست.

نیمایی‌ها کوتاه حامد محقق در این مجموعه را می‌توان در ادامۀ حرکت شعری وی دید. در واقع چهره‌ای که از محقق در این دفتر می‌بینم همان تصویر آشنای سال‌های اخیر او است؛ نیمایی‌های کوتاه و مقتصدانه‌ای که شاید هر کدام را بتوان قطعۀ جداشده‌ای از یک شعر بلندتر فرض کرد. قطعاتی که متناسب با حال مخاطب خود، کوچک شده‌اند تا بتوانند لقمه لقمه در دهان ذهن او قرار بگیرند و خیال او را رشد بدهند. به عنوان مثال در صفحۀ 4 با شعری روبرو هستیم که به نظر می‌رسد در فضایی جز این، خود می‌توانست لختی از یک تصویر کامل‌تر و بزرگ‌تر باشد: پشت لب باغچه/ سبز شد/ باد گفت/ غنچۀ نازی شکفت.

اما گویا شاعر با درک شرایط ذائقۀ مخاطب خود ترجیح داده است به همین میزان از خیال‌انگیزی بسنده کند و کشف کوچک و لطیفی چون سبز شدن پشت لب باغچه را برای ثبت یک شعر و برانگیختن عاطفه و خیال مخاطب کافی بداند. حقیقت آن است که فهم و به کار بستن همین تعادل در شعر کودک کار چندان آسانی نیست و در میان انبوه کتاب‌های شعر کودک موجود در بازار نمونه‌های فراوانی را می‌توان یافت که دستشان از رسیدن به همین نقطۀ تعادلی مهم کوتاه مانده است؛ آثاری که یا با لحنی به ظاهر صمیمی، به زبانی نامتناسب با شرایط مخاطب کودک گرفتار آمده‌اند و یا از سوی دیگر با رقت و تنکیِ بیش از اندازۀ خیال از مخاطب خود عقب مانده‌اند. به نظر می‌رسد محقق در پی سال‌ها کار کودک تا حدود بسیاری توانسته است به این مرز تعادل نزدیک شود.

البته روشن است که میزان توفیق شعرهای این دفتر نیز در رسیدن به آنچه گفته شد یکسان هم نبوده است. به عنوان مثال شعر ص 18 از جمله نمونه‌هایی است که در مرز شعربودن ایستاده است و چنانچه گذشت نجات خود را از این ورطه باید تا حدودی مدیون تصویرسازی خوب بادیه‌پیما بداند. یا شعر صفحۀ 34 که به نظر می‌رسد ارتباط دقیقی با حال و هوای مخاطب کودک خود ندارد و نمی‌تواند حرف خاصی برای او داشته باشد. چراکه مضمون خسته شدن از خویشتن به لحاظ روانشناختی بیشتر مرتبط با شرایط سنی نوجوان و جوان است و نه کودک. از سوی دیگر این مضمون و پرداخت فرمی آن برای مخاطب بزرگسال نیز چندان تازگی ندارد و این گروه از مخاطبان نیز نمونه‌های تکراری بسیاری را پیش از این از همین مضمون و با همین بازی شکلی در خاطر دارند.

اما گذشته از این موارد معدود، عمدۀ شعرهای دفتر «مثل یک درخت» را می‌توان اشعار موفقی دانست که هر یک به تنهایی می‌توانند پیشنهادهای شایسته‌ای برای پرورش ذوق و خیال مخاطب کودک خود محسوب شوند. به این نمونه‌ها توجه کنید: آسمان/ بغض کرده است/ از میان ابرها/ رودهای خشک را/ نگاه می‌کند. این شعر ضمن برداشتن گام‌هایی کوتاه و محتاطانه جهت تقویت قوۀ خیال‌پردازی مخاطب با جانبخشی به پدیده‌ها، عاطفۀ او را نیز در جهتی مثبت و انسانی تقویت می‌کند و حس شفقت و مهربانی به اطرافیان را در او برمی‌انگیزد. یا همچنین اشعاری چون شعرهای صفحات 20 و 24، سال‌ها/ در کنار جاده‌ها و راه‌ها/ ایستاده‌اند/ چشمشان به راه یک پرنده/ یک کلاغ/ تیرهای چوبی چراغ. به مخاطب کودک خود با صبوری و دقت، اهمیت نگاه تازه و دوباره نگریستن به جهان اطراف را گوشزد می‌کنند.

همچنین به استناد شعرهای همین دفتر می‌توان دید که محقق در طی سال‌ها کار کودک چه خوب آموخته است که برای سخن گفتن با این گروه از مخاطبانش باید از چه زبانی بهره بجوید تا در همین محدودة دایرۀ تنگ واژگانی، خیال شعرهایش را به پروازد درآورد. او برای این کار از نشانه‌ها و عناصر آشنا با جهان کودک نیز غفلت نمی‌کند: مهربان‌تر از درخت‌ها/ هیچکس ندیده است/ مهر آفرین میوه‌ها/ نوش جان شاخه‌هایشان. در همین شعر انس مخاطب با عنصری چون مهر آفرین و تجربۀ او از احساس خوش هدیه گرفتن آن از معلم خویش، دستمایۀ ارزشمندی برای انتقال حس محبت و موفقیت در کارهای خوب به او شده است.

یا در شعر دیگری مثل «بال‌های مادرم»: دور گنبد طلا/ یک کبوتر سفید/ گرم چرخ خوردن است/ بال‌های او/ رنگ چادرنماز مادر من است. تجربۀ آشنای رفتن به اماکن زیارتی به همراه والدین، تبدیل به فرصت خوبی شده است تا بازی‌‌های چشم مخاطب با تصویرهای اطراف خود و چرخ خوردن نگاهش میان چادرهای خانم‌های زائر و بال زدن‌های کبوتران حرم، به همنشینی معناداری چون رنگ چادر و بال‌ کبوتر بینجامد. در اینجا باید به نام شعر نیز توجه کرد که نقش بسزایی در تکرار طنین شعر ایفا می‌کند.

«مثل یک درخت» دفتری غنی از شعرهایی ساده و صمیمی است که می‌تواند بهانۀ خوبی برای همراهی والدین و کودکانشان با یکدیگر برای تجربۀ مشترک لحظاتی شاعرانه و لطیف باشد.

 

محمدرضا وحيدزاده

 


برچسب‌ها: مثل يك درخت, شعر كودك, حامد محقق, مهدي باديه‌پيما
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۸ساعت 15:5 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

این یادداشت پیش از این در سایت فرهنگ‌نیوز منتشر شده است.

 

وقتی سبیل سینما چرب و زبانش الکن می‌شود

 

به‌راستی تکلیف مخاطب با فیلم‌هایی مثل استرداد و مزارشریف که از سویی جزء پرخرج‌ترین فیلم‌های سینمای ایران هستند و دغدغه‌مندانه سراغ موضوعاتی مهم از تاریخ معاصر رفته‌اند و از سوی دیگر در همین موقعیت خطیر و در لحظۀ بیان مسئله لکنت می‌گیرند و زبانشان الکن می‌شود چیست؟

 گروه سینما و هنر فرهنگ نیوز ، محمدرضا وحیدزاده : مزارشریف فیلمی است دربارۀ دیپلمات‌های به شهادت رسیدۀ ایران در افغانستان در زمان پیروزی طالبان. این فیلم را می‌توان ازجمله آثار فاخر سینمای ایران در سال‌های اخیر دانست که اهدافی استراتژیک را دنبال می‌کنند.

 داستان این فیلم که گفته می‌شود بر اساس وقایع مستند تاریخی نگاشته شده، ازاین‌قرار است. هنگام تسلط نیروهای طالبان بر شهر مزارشریف، گروهی از دیپلمات‌های ایرانی به همراه یک خبرنگار بااطلاع از اوضاع بحرانی شهر، اتفاقاتِ در حال وقوع را به تهران گزارش می‌دهند و خود در داخل ساختمان کنسولگری پناه می‌گیرند. با سقوط کامل شهر و تسلط نیروهای طالبان بر آن، گروهی از نیروهای پیروز به ساختمان هجوم می‌آورند. دیپلمات‌های ایرانی هم با اختفای برخی اسناد و مدارک مهم، تلاش می‌کنند در زیرزمین ساختمان پنهان گردند، اما موفق نمی‌شوند. نیروهای طالبان با تفتیش و غارت ساختمان و کارمندان آن، همۀ ساکنان کنسولگری را در یک اتاق گرد هم می‌آورند و زیر رگبار مسلسل به شهادت می‌رسانند.

در این میان یکی از کارمندان به نام شاهسوندی که ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ساعت 18:3 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

این مطلب پیش از این در نشریه مجازی متن زندگی منتشر شده است.

 

طول امل و عرض تجارت

 

این روزها رسانه‌های جمعی را به عنوان مهم‌ترین و فراگیرترین محمل انتقال داده‌ها در جوامع امروزی، نمی‌توان خالی از حضور آگهی‌های بازرگانی تصور کرد. درواقع امروز آگهی‌های بازرگانی را باید بخشی غیر قابل تفکیک از رسانه‌ها دانست. رسانه‌های مکتوب، صوتی، تصویری و حتی مجازی پیوندی ناگسستنی با تبلیغات یافته‌اند و حتی بقای خود را در گرو آن‌ها می‌یابند، چراکه امکان تولید و انتشارشان، در نسبت مستقیم با توانایی آن‌ها برای جذب آگهي‌هاي بازرگاني بيشتر و سودآورتر قرار دارد. حتی می‌توان گفت از وجهی دیگر این رسانه‌ها هستند که در بسیاری مواقع نیازمند آگهی‌ها هستند. صنایع و تجارت نیز بی‌حضور آن‌ها دچار مشکلات اساسی خواهد بود و اساساً چرخۀ اقتصادی جامعه نيز در ارتباطي وثيق با کمیت و کیفیت آن‌‌هاست.

این روزها همۀ ما عادت کرده‌ایم به هنگام تورق نشریات مرتبط با علاقه‌مان، زمانی را نیز صرف ورق زدن صفحات آگهی کنیم، هنگام تماشای محصولی از رسانه‌های تصویری، بالاجبار دقایقی را به پای معرفی و تبلیغات کالاهای تجاری بگذرانیم. وقتی مشغول خواندن صفحات مورد نظرمان در وب هستیم، حضور غیر قابل حذف آگهی‌ها را در گوشه و کنار صفحات پذیرفته‌ایم. حتی هنگام تردد در ایستگاه‌های مترو، خود را از هجوم بی‌امان آن‌ها رها نمی‌بینیم. ایمیل‌هایمان مملو از این مهمانان ناخوانده است. حتی در شخصی‌ترین لحظاتمان، این پیام‌ها ما را از طریق تلفن‌های همراهمان تنها نمی‌گذارند. اين‌روزها به هركجا كه نظر بيندازيم، حضور دعوت‌كننده و تذكردهندة آن‌ها را نمي‌توانيم ناديده بگيريم.

اکنون سال‌هاست که صاحب‌نظران و کارشناسان رسانه در خصوص پیام‌های ضمنی و پنهان‌ آگهی‌های تجاری در حال اظهار نظرند. دیگر هرکسی با حداقلی از آگاهی می‌داند که نباید نقش و کارکرد پیام‌های بازرگانی را منحصر در انتقال اطلاعات مرتبط با کالا یا خدمات مورد نظر و دعوت مخاطبان آن محصول کند. چراکه آگهی‌ها ضمن ارائۀ این نوع از پیام‌ها، به ایفای نقش‌های دیگری نیز می‌پردازند؛ نقش‌هایی که برخی از منتقدان دیدگاه‌های بعضاً شدیدالحنی هم نسبت به آن‌ها دارند. به اعتقاد بسياري از صاحب‌نظران در یک پیام بازرگانی گذشته از اخبار و اطلاعات تجاری، بعضاً می‌توان با نظامی از نشانگان مرتبط با فرهنگ‌سازی و سبک زندگی نیز مواجه شد. به عنوان مثال بخش مهمی از پیام‌های بازرگانی را می‌توان برشمرد که حامل پیام‌های اثرگذاری در رابطه با بسط آرزومندی هستند. در واقع تقویت آرزومندی یکی از اصلی‌ترین روش‌های ایجاد انگیزه در مخاطبان برای مصرف بیشتر است. با پر و بال گرفتن تخیل فرد در خصوص داشته‌ها و نداشته‌هایش و افزایش آرزوهای مرتبط با آن، مرزهای خواسته‌های مخاطبان از انحصار نیازها و ضروریات اوليه خارج می‌شود و پا به پای اشتهای صاحبان تجارت و سرمایه جهت افزایش سطح سود مورد نياز، به پیش رانده می‌شود. در دنیای پرهیاهوی امروز که عرصۀ نبردهای بی‌امان شرکت‌ها و نهادهای تجاری مختلف جهت تصاحب مشتریان بیشتر است، مخاطبی که میزان مصرف او محدود به مایحتاجش می‌شود و در نیازها و ضروریات یک زندگی معمولی خلاصه می‌گردد، نمی‌تواند چندان نقطۀ هدف ایده‌آلی باشد. حال زمان آن است كه میزان مصرف او سریعا اصلاح گردد و این کار نیز بی‌شک با بسط آرزومندی و پرورش تخیل معنا مي‌يابد.

به عنوان مثال چندی‌پیش یک آگهی تجاری با موضوع سرمایه‌گذاری در یکی از بانک‌های صاحب‌نام، از تلویزیون ایران پخش می‌شد که می‌توانست نمونۀ بسیار جالبی برای این بحث باشد. در آن آگهی شهروند الگویی به نمایش در می‌آمد که هنگام استراحت شبانه، به جای خواب به آرزوهای خود می‌اندیشید و با جلوه‌های رایانه‌ای، ابر کوچکی را بالای سر فرد به تصویر می‌کشید که از آیکون‌های اتوموبیل، هواپیما، ساختمان و... پر و خالی می‌شد و در پایان نیز خطاب به بیننده صریحاً گفته می‌شد «به آرزوهات فکر کن». جالب است كه همين مسئلة‌ بسط آرزومندي در معارف اسلامي نيز جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص داده است؛ البته با رويكردي متفاوت.

در معارف اسلامی طول امل را مي‌توان دقيقاً معادل مفهومي دانست كه در مقدمة ذكر شده از آن با عنوان بسط آرزومندي ياد كرديم. طول امل اصطلاحي اخلاقي است و منظور از آن آرزوهاي طول و درازي است كه سالك را از حركت بازمي‌دارد و مانع رشد او مي‌گردد. در اخلاق اسلامي به شدت به مؤمنين تأكيد مي‌شود از آرزوهاي بلند بپرهيزند و بيشتر به مرگ بينديشند. در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم: «اَرْبَعَةٌ مِنَ الشَّقَاءِ جُمُودُ الْعَيْنِ وَ قَسَاوَةُ الْقَلْبِ وَ طُولُ الاَْمَلِ وَالْحِرْصِ عَلَى الدُّنْيَا؛ چهار چيز است كه نشانه شقاوت و بدبختى انسان است: خشك بودن چشمها (به گونه‌اى كه هرگز از خوف خدا اشكى نريزد) و سنگدلى و آرزوهاى دراز و حرص بر دنيا».1 در اين روايت امل طولاني عامل مهمي در سقوط انسان معرفي شده است. در حديث ديگرى از فاطمه بنت الحسين از پدرش امام حسين عليه السلام از جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين آمده است: «اِنَّ صَلاَحَ اَوَّلِ هَذِهِ الاُْمَّةِ بِالزُّهْدِ وَالْيَقِينِ وَ هَلاَكَ آخِرِهَا بِالشُّحِّ (بِالشَّكِّ) وَالاَْمَلِ!؛ دو عامل سبب اصلاح (و پيروزى) آغاز اين امت شد كه يكى زهد (و ترك وابستگى به دنيا) بود و ديگرى ايمان و يقين محكم و آنچه باعث هلاكت (و شكست) آخر اين امت مى‌شود بخل (شكّ) و آرزوهاى دراز است».2 اميرالمؤنين نيز به تعبير ديگري مي‌فرمايند: «الْأَمَانِی تُعْمِی عُیونَ الْبَصَائِر؛ آرزوهای دراز دیدگان بصیرت را نابینا می‌كند.»3

طول امل از جمله مفاهيمي است كه فصل مشبعي از معارف ديني ما را به خود اختصاص داده و علماي اخلاق در اين زمينه بحث‌هاي درازدامني را نظام بخشيده‌اند. از آن جمله و جهت توجه به يك منبع آشنا مي‌توان به جلد اول مجموعه‌‌آثار شهيد مطهري اشاره كرد.

از آنچه گفته شد قصد كشيدن خط بطلان بر همة فعاليت‌هاي تجاري و كارهاي رسانه‌اي مرتبط با آن را نداريم. اما من‌باب يادآوري آنچه همگان از آن مطلع‌‌اند، بنا داريم همديگر را در خصوص برخي اتفاقات پيرامونمان كه گاهي به سادگي از كنار آن مي‌گذريم، متذكر شويم. وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ4

 



1. تفسير قرطبى، جلد 5، صفحه 3618؛ شبيه به همين معنى با كمى تفاوت در بحارالانوار، جلد 70، صفحه 164 نيز آمده است.

2. بحارالانوار، جلد 70، صفحه 164.

3. عبدالواحد، آمدی؛ تصنیف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1378، چاپ دوم، ص 314.

4. سورة ذاريات، آية 55


برچسب‌ها: رسانه, آگهی‌های بازرگانی, آرزومندی, طول امل
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۸ساعت 12:35 توسط محمدرضا وحیدزاده |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر