سلام
طاعات قبول حق
همانطور که میدانید به دلیل مشکلات فنی پیشآمده برای بلاگفا مدتی امکان بارگذاری مطلب جدید وجود نداشت و دلیل تأخیر چند وقته این وبلاگ و احتمال قریب به یقین سایر وبلاگهای بلاگفا همین امر بود و همانطور که میدانم این گزارۀ خبری صرفاً جهت خالی نبودن عریضه است، وگرنه وبلاگی که در طول پنج پست اخیر تنها یک کامنت داشته است، یعنی به طور میانگین برای هر پست 0/2 کامنت که در نوع خود یک رکورد محسوب میشود! عملاً مخاطبی ندارد که بخواهد منتظر باشد که بعد بخواهد برایش توضیحی داده شود!!! لذا گفتم که کلاً گفته باشم...
داستانی که در ادامه منتشر خواهم کرد داستان کوتاهی است به نام «سیب گلاب». این داستان نوشتۀ همسرم، خانم نفیسه رضایی است و پیش از این در دوازدهمین جشنوارۀ ادبی سوختگان وصل برگیزده شده است.
سیب گلاب
پشت یک ترافیک سنگین منتظر بودم راه باز شود؛ پشت چراغی که باید چندبار سبز و قرمز میشد تا من بهش برسم و بتوانم از آن عبور کنم. نمیدانم چرا من باید همیشه پشت چراغهایی بمانم که حداقل 100 ثانیه برای سبز شدنش باید انتظار کشید. بالاخره بعد از سه بار روشن شدن چراغ سبز و قرمز رسیدم به سر خط. صد ثانیه دیگر میتوانستم پایم را روی پدال گاز فشار دهم. برای رفتن به خانه عمه همیشه باید یکساعت زودتر راه افتاد؛ فقط به خاطر چراغ قرمزهایش. وقتی مادرخانوم و پدرجان برای رفتن به دکتر از شهرستان میآیند تهران میروم خانۀ عمه تا ببینمشان. چند سالی میشود که بخاطر کهولت سن و فراموشی باباجان فاصله رفت و آمدشان کمتر شده و فرصت دیدن روی ماهشان بیشتر. مطمئنم عمه قبل از اینکه جواب سلامم را بدهد مثل همیشه میگوید «مگر اینکه بخاطر اینها به من سربزنی دختر». زنگ خانه را که میزنم بدون اینکه صدایی از پشت آیفون بشنوم در برایمان باز میشود. از حیاط کوچک رد میشوم. پسرم را که همیشه با تکانهای ماشین به خواب میرود در دستانم جابه جا میکنم تا توان دوباره به دستم برگردد. با دست دیگرم در را باز میکنم. عمه را جلوی خودم میبینم.
- سلام عمه جون.
- سلام عمه جان، خوش آمدی عزیزم. چه عجب ازین طرفا. مگر اینکه...
حالا که دنیا خیلی بیقراره...
چقدر این روزها جانمان بیتاب مثنویهایی از جنس گزین شدند و سوار گزیده است. چقدر این روزها تشنۀ شنیدن به فجر قسم، صبح پشت دروازهایم. چقدر دلمان میخواهد لاجرعه یک باور کنیم رجعت سرخ ستاره سر بکشیم. سالها بود که از این حال و هواها دور شده بودیم؛ سالهای دیر و دوری که داشت یادمان میبرد از کجا آمدهایم و به کجا میرویم. اما این روزها که پی در پی سیبهای سرخی سر نیزه است، این روزها که گاهی بیخبر شاهد تشییع یکی از برادران مدافعمان در گوشهای از شهریم، این روزها که حرامیها به طرز عجیبی با پوتینهای آمریکایی و عقالهای عربی در حال تکثیر شدناند، در این روزهایی که حتی تن لشهای سعودی هم فهمیدهاند که دیگر باید از سوراخهایشان در بیایند، در روزهایی که برخی از قطعات بهشت زهرا دارد هی بزرگتر میشود تا ما بیشتر احساس کوچکی کنیم، روزهایی که بسیاری از برادران جوان و تازهنفسمان دارند از ما که بوی گند عادت گرفتهایم، سبقت میگیرند، روزهایی که غفلت فراگیر رسانهها مملو از تصاویر حیرتانگیزی است تا بیشتر جهانِ مسخشدۀ گرهگوارسامسایی را به خواب ببرد، این روزها چقدر سرمان درد میکند برای سر کشیدن یک پیاله مثنوی. این روزها مؤدب از آن شاعرانی است که باید حواست خوب به دهانش باشد.
چندی پیش بود که در وانفسای کلنجار سربازان وطنمان با پنج به علاوة یک الدنگ دیگر، مثنوی طوفانی «سخن» را خطاب به جنانباز رشید اسلام، رجب محمدزاده سرود: سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟ / کدام واژه جواب سلام سرد من است؟ / سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد / به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد / به لطف باد هوا، قد سروها خم شد / به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد... و در آن بیتهای تبدار و عرقکرده، بسیاری از حرفهای درگلوماندهمان را فریاد زد، و این روزها نیز با مثنوی آتشینی دیگر، حنجرۀ خسته و زخمی این قوم خانه پیافکنده در دامنۀ آتشفشان شده است تا در روزگاران واپسین و در هیاهوی کرکنندة رسانهها، زبان مادری خود را که همان شعر است از یاد نبرد. شعر، این روزهای ما را نه لختی فراغت و میانبرنامهای مفرح، که حقیقت زبان است. در این مساعی بیامان بنگاههای لجنپراکنی تنها همین سکوت است که حرف خواهد داشت. سکوتوارم و دانی که حرفها دارم.
سکوت وارم و دانی که حرفها دارم
بسا حکایت ناگفته با شما دارم
پر از شکایتم از کربلای چار به بعد
و از شکفتن گلهای بی قرار به بعد
مرا مبین که چنین آب رفته لبخندم
هنوز غرقه امواج سرد اروندم
هنوز در شب والفجر هشت مانده دلم
که از رها شدن دست همرهان خجلم
در این شبانه که غواص درد مواجم
به دستگیری یاران رفته محتاجم
اگرچه دور گمانم نبود دیر شوید
قرار بود شهیدانه دستگیر شوید
جهان همیشه همین است موج از پی موج
گذشتنی است شهیدانه فوج از پی فوج
اگر چه حلقه آن دست های خسته گسست
گذشته اند ز دنیا به رقص، دست به دست
زمانه چیست؟ همین هیچ، ازدحام بلاست
زمینه اَتن جامیان جام بلاست
زمین زمینه رقصی است مست و دست به دست
همین میانه میدان، در این مجال که هست
در این جهان که به جز های و هو صدایی نیست
به جز میانه میدان جنگ، جایی نیست
به جز دو راهی تسلیم و جنگ راهی نه
به جز نگاه خدا، هیچ سو نگاهی نه
تویی و قبضه شمشیرت و رهاییها
وگرنه کاسه چشمی پر از گداییها
نه مهربانتری از نطق ذوالفقار علی
بمان چو مالک و عمار او کنار علی
نه رحم میکند آن را که بهرهاش زخم است
نه زخم میزند آن را که چارهاش اخم است.
ولی ولی ست ولی تو اسیر دلدلهای
اسیر خشم و خشوعی، شکایت و گلهای
ولی ولی ست ولی تو تو تنگ حوصلهای
قسم به حرمت عمری که عهد نشکستم
که در شنای جهان با شهید همدستم
به ورطهای که سکون جز هلاک چیزی نیست
به غیر سجده، نصیبم ز خاک چیزی نیست
من از مذاکره با نفس خویش میترسم
ز هول روز جزا پیش پیش میترسم
نه غیر نفس تو در هستی اژدهایی هست
نه غیر عربدهات در جهان صدایی هست
خروش دیو به جز وهم و خوف و خاطره نیست
دلت سکوت کند دیو غیر مسخره نیست
من از بهشتم و شیطان نصیحتی است به من
و هر مواجهه البته فرصتی است به من
مباد این بگذارم به مکر و آن بشوم
در این معاملهها مفت رایگان بشوم
اگرچه بزمنشینم به رزم شهرهترم
سکوت کردهام اما به عزم شهرهترم
به شام بزم ظریفم، به روز رزم حریف
به روز رزم حریفم، به شام بزم ظریف
شکوه پنجه رزم حریف ایمانی
به خاکریز ظفر قاسم سلیمانی
دلی مقدس چون تیغ خونچکان علی
و یا نه تیغ بلیغی است چون زبان علی
ز شور زندگی است این که مرگ میجوید
مگر به اذن ولی جملهای نمیگوید
علی به معرکه هم تیغ در هوا نزده است
به یک فراری هم زخم نابجا نزده است
نه کشته است کسی را که زخم، کافیِ اوست
نه زخم کرده تنی را که اخم، نافیِ اوست
چنین حریفِ ظریفی خدا نصیب کند!
چنین ظریف حریفی خدا نصیب کند!
ز خیمه دل به یکی لانه کبوتر کند
علی که خیمه ابلیس را ز بُن برکند
گذشت و خیمه و خرگاه را به صحرا ماند
پرید و خیمه دنیا ز بال او جا ماند
دلم علی ست، علی ذکر لحظههای من است
چه باک هر چه؟ خدای علی خدای من است
ز بندگان علی پیر ما یکی علی است
به بندگان علی، بنده علی ولی است
منم که بیرق ایثار روی دوش من است
جهان پر از خبر غیرت و خروش من است
به خوان نشستهام اما ز هفت خوان رَسته
فریب نان نخورد کاو ز بند جان رَسته
به خوان نشستهام اما به چشم و دل سیرم
نه قورباغهام از هر چه آب و گل سیرم
به غیر لقمه عزت، مرا صلا مزنید
تعارفم به مگر خاک کربلا مزنید
که کربلایی ام و از بلا نپرهیزم
اگرچه راه ببندد یزید و چنگیزم
به جنگ و حیله و تحریم، من نمیشکنم
به هیچ قیمت، قدر وطن نمیشکنم
زبان تیغ مرا هوشتان شنیده بسی
ز دست غیرت من گوش تان کشیده بسی
شما کرید و سخن با شما اشاره بس است
برای کور همین سوسوی ستاره بس است
وگرنه سینه من شعله شعله خورشید است
تمام عمر بهارم، که هر دمم عید است
به شوق جلوه آن صبح لایزال خوشم
به بوی آمدنش با همین خیال خوشم
چه بیمِ تیغ شما، آن سوار آمدنی است
سوار آمدنی، غمگسار آمدنی است
مگر نه دستِ تهی، خیمههای "کِی" کندم؟
مگر نَهتان چو مگس زین وطن پراکندم
به بانگ وزوزتان باز دل نخواهم باخت
گُلی که یافتهام را به گِل نخواهم باخت
بهشت مردم شرقم، به غرب کی نگرم؟
دخیل کرببلایم، کجا به ری نگرم؟
چرا که مشق کنم، خط تیغ حرمله را؟
چرا به گندم ری بازم این معامله را؟
هزار بار اویسم، یمن یمن عشقم
خیانت و من؟ آخر چگونه؟ من عشقم!
منم که بیرق این مردمان شیفتهام
مباد اینکه ببیند کسی فریفتهام
منم که بیرق این خیل منتظر شدهام
کجا به بند شوم؟ عطر منتشر شدهام!
مرا که شیشۀ عطرم ز سنگ باکی نیست
هزار نام خدا را ز ننگ باکی نیست
طنین نام خدایم، اذان بندگیام
به هر کجا که دلی هست شور زندگیام
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بندهنواز
به چشم بستن از این خوان عبور خواهم کرد
به پایداری و ایمان عبور خواهم کرد
که دیده مردم جانباز، دل به نان بازند؟
که شیرهای خطر، نرد استخوان بازند؟
مرا به وعده این، آن شدن محال بود
به یک دو وسوسه شیطان شدن محال بود
به موجهای شهیدان قسم که میمانم
در این خروش خروشان همیشه میخوانم
اگر چه دور، ندارم گمان که دیر شوند
مرا به لطف شهیدانه دستگیر شوند
به ورطهای که سکون جز هلاک چیزی نیست
به غیر سجده، نصیبم ز خاک چیزی نیست
زمستان سال گذشته خبرگزاری فارس پیرو پژوهشی که دربارۀ شعر جوان کشور در دست داشتم و در بخشهایی از آن از گزارشهای فارس نیز بهره برده بودم، گفتگویی با اینجانب انجام داد.
بنده در آن گفتگو با اشاره به محبوبیت شاعران جوان انقلاب گفته بودم «این نتایج نشان دهندۀ غلبۀ جریان شعری نزدیک به جبهۀ انقلاب در جذب مخاطب است و استقبال از شیوههای شعری مثل غزل نومعتدل. همچنین با وجود تمام جنجالها پیرامون شعر آوانگارد و برخی موجهای زودگذ هیچکدام از مخاطبان نتوانستند با آن ارتباط برقرار کنند.»
چندی بعد یکی از دوستان واکنشی به این گفتهها نشان داد که خبرگزاری فارس نیز اقدام به انتشار آن کرد. در نقد مطلب قبلی گفته شد که چرا باید کلمه و احساس را با آمار اندازهگیری کنیم؟! و همچنین نویسنده بیان کرده بود که «من به عنوان یک شاعر که اگر روزی لیستی در دو سوی این جریان و جبههها بسته شود، در هیچکدام قرار نخواهد گرفت، این نگاه را بیشتر به نفع ادبیات و شعر میدانم و فکر میکنم دیگران بسیاری هم همین گونه باشند.»
حقیر با توجه به نقدهایی که به بخشهایی از این مطلب داشتم، پاسخی را تنظیم و برای خبرگزاری فارس ارسال کردم. حرف بنده در آن پاسخ این بود که «کلمه و احساس را هرگز، اما محبوبیت را قطعاً باید با آمار سنجید!» و در ادامه با اشاره به نتایج پژوهش مذکور گفته بودم «با توجه به آنکه از میان پنج جریان اعلامشده به سرگروهی شاعرانی چون آقاسی، امینپور، انسانی، رؤیایی و منزوی، جریان شاعران نوگرا با سرگروهی رؤیایی نتوانسته است خود را حتی به بیش از 7 درصد از مخاطبان نیز نزدیک سازد.»
اکنون متن پاسخ را در اینجا بازنشر میدهم:
کلمه و احساس را هرگز، اما محبوبیت را قطعاً باید با آمار سنجید.
روز گذشته يادداشتي از يک خبرنگار جوان دربارة گفتگوي اينجانب با خبرگزاري محترم فارس منتشر شد که فينفسه بسيار براي اينجانب خوشحالکننده و ارزشمند بود. ضمن لزوم ارج نهادن به چنين گفتگوهاي منطقي و دغدغهمندانهاي که بيگمان اصل آن به سود شعر و ادبيات خواهد بود، بايد به عرض برسانم که اينجانب با عمدة مطالب عنوانشده در آن يادداشت موافقم. اما چند نکتهاي نيز وجود دارد که نيازمند تذکر است. از جمله نقدي است که دربارة نحوة آمارگيري پژوهش مورد بحث، در يادداشت مورد نظر طرح گرديده است. متأسفانه اينجانب در گفتگوي شفاهي با خبرگزاري محترم فارس به جهت نداشتن حضور ذهن و شتابزدگي در کلام، تعداد جامعة آماري پژوهش مذکور را که توسط يک گروه پژوهشي انجام گرفته است، به غلط 130 نفر اعلام کرده بودم که عدد صحيح آن 330 نفر است و اين عدد ...
گزارشي از شب شعر فاطمي در قم

شعر حضرتي
برای اینکه ايراني بودنم را ثابت کنم با یک ربع تأخیر میرسم جلوی ساختمان بنیاد. بنیادیها از من ایرانیترند. یک ساعت منتظر میمانیم تا به جای نُهي که قرارمان است، ده و ربع راه بیفتیم. بنیاد برای شاعران مینیبوس گرفته است. اما مثل اینکه دُرست شب برنامه خیلیهاشان یکباره تصمیم گرفتهاند خودشان بیایند. مینیبوسِ تقریباً نیمهخالی راه میافتد. غیر از من، سیداکبر میرجعفری و محمدرضا طهماسبی و استاد اسماعیل امینی هم هستند. راننده هنوز سوییچ را نچرخانده که صحبت ما گل میاندازد. طهماسبی شعر میخواند، میرجعفری خاطره میگوید، امینی معلمی میکند. امینی جزء معدود معلمهای دوستداشتنیای است که در زندگیام دیدهام. میخواهد دبیر جشنواره باشد، یک شاعرِ مدعو یا همسفری زائر، فرقی نمیکند. معلمی هميشه بخشی از وجودش است. ساده، صمیمی و مهربان. میرجعفری مقالهای فرستاده به یکی از مراکز علمی و آنها مقالهاش را به دلیل استفاده از فونت دوازده به جای ده در پانوشت رد کردهاند؛ بیآنکه نگاهی به اصل مقاله بیندازند. خاطرۀ بعدی برای من است از شاهکارهای نظام دانشگاهی، بعدی امینی و ... تا عوارضی زیرآب هرچه مرکز علمی است زدهایم. بعد نوبت به شعر میرسد، بعد فرهنگ و بعد سیاست. نميدانم چرا هر بار که اميني از خاطرات پدرش ميگويد ياد ...
جشنوارة سي و سوم هم با تمام حواشي و متنش که همه عموما در جريا هستند به پايان رسيد. سوغات بنده نيز از اين ده روز يادداشتهايي است که بعضاً در اينجا و اونجا يا اينجا و اونجا يا اينجا و اونجا منتشر کردهام. جهت خالي نبودن عريضه يکي از آنها را نيز در وبلاگم قرار ميدهم:
برای تماشای این فیلم کمربندهایتان را صفت ببندید
نقد فیلم رخ دیوانه ساختة ابوالحسن داوودی
رخ دیوانه داستان پرهیجانی از سبکسریها و جاهطلبیهای چند جوان است که هر یک با انگیزهای درگیر یک ماجرای ملتهب میشوند. قرار گرفتن نام این فیلم در صدر آرای مردمی جشنوارۀ فیلم فجر به همراه دو فیلم «عصر یخبندان» و «ایرانبرگر» خبر از گرایش پررنگ مردم به سینمای قصهگو و رویگردانی مخاطبان از آثار شبهروشنفکری و ساختارشکن دارد. نتایج آرای مردمی در سالهای گذشته نیز، حتی به رغم آنکه تنها نظرات گروه محدودی از سینماروهای حرفهای را در بر میگرفت، حکایت از فاصلۀ بسیار سینمای شبهروشنفکری از سلایق و علایق سینمادوستان داشت. این در حالی است که جریان خاصی در سینمای ایران با وجود دریافت چنین پیام روشنی و علیرغم انتقادات تند و صریح منتقدان و صاحبنظران حوزۀ سینما، همچنان بر فاصله گرفتن از مسیر اصلی سینما و خلق آثار عجیب و غریبی به نام «فیلم»، بدون قصه و شخصیت و اتفاق، و صرفاً روایت بیمارگونهای از جهان مأیوس و خستۀ خود، اصرار دارند.
رخ دیوانه حرکت آشکاری علیه این جریان نامبارک است. در این فیلم چند جوان که عمدۀ ارتباطاتشان را در فضای مجازی شکل دادهاند، با یک قرار اینترنتی گرد هم میآیند که پیوند مجازی خود را در عالم واقع نیز تجربه کنند...
اين مطلب پيش از اين در سايت متن زندگي منتشر شده است
غفلت در نفس ما جاری است، نه در کابلهای اینترنت

بسیاری از صاحبنظران، دنیای امروز را دنیای ارتباطات نامیدهاند و این خود به این معناست که اهمیت ارتباطات در جهان معاصر تا بدانجاست که میتواند مشخصۀ اصلی دورۀ حاضر تلقی گردد. به بیان دیگر نقش ارتباطات در زندگی بشر جدید چنان جایگاهی یافته که به اعتقاد برخي آن را باید وجه تمایز این عصر از دورههای دیگر دانست. در این عصر به همت رسانههای گروهی، کوچکترین خبری در هر گوشۀ دنیا به تمام نقاط مخابره میشود و انتقال شگفت اخبار و اطلاعات، بخشهای مختلف جهان را چونان پیکرهای واحد به یکدیگر مرتبط ساخته است.
اما به نظر میرسد که همین وضعیت که خود عمر چندانی را پشت سر نگذاشته است، به مدد نسل دیگری از ابزارهای ساخت بشر، میدان را به وضعیت جدیدتری وامیگذارد. این روزها شاهد شکلگیری شکل جدیدی از مناسبات و ارتباطات میان جوامع بشری هستیم که خود پیچدگی و ابعاد شگفتتری را به همراه دارد و در حالی که بسیاری در تحلیل دقیق وضعیت پیشین از نفس افتادهاند، جهان با سرعتی خیرهکننده به شرایطی متفاوتتر قدم میگذارد.
اکنون دیگر هر فردی خود یک رسانه است و هر اتفاق شخصی و كوچكی بالقوه ظرفیت اشتراکگذاری با همۀ مردمان جهان را دارد. رسانههایی که یک سویه اخبار و اطلاعات را برای مخاطبان خود گزینش و مخابره میکردند اکنون جای خود را به پدیدههایی دادهاند که ارتباط در آنها شکل دوسویه دارد و معیارهای تعیین اهمیت خبر به نفوس كاربران تفویض شده است. اگر در وضعیت پیشین مردم جهان ناگزیر از آن بودند که بخشی از زمان خود را روزانه به دریافت اخبار و اطلاعات اختصاص دهند، هماکنون دیگر «اختصاصی» معنا ندارد که در پی آن بتوان به «انتخاب» اندیشید. حضور در فضای مجازی همۀ ساعات و ساحات زندگی انسان معاصر را بیرحمانه بلعیده است و معنای اوقات فراغت و خلوت شخصی را دیگرگون ساخته است.
حال در برابر این اتفاق فراگیر چه باید کرد؟ بیگمان پیش از هر اندیشیدنی پاسخ به شکل طبیعی و غریزی خود را تحمیل خواهد کرد: وحشت. انسان به شکل غریزی از چیزهایی که نمیشناسد میترسد و شرایط جدید به اقتضاء ماهیت پیچیدۀ خود هر آن بیش از پیش ابعاد ناشناختهتری مییابد. البته نیاز به تذکر نیست که این احساس وحشت ارزانی آنهایی است که آگاهانه اندیشیدن را برگزیدهاند و آن گروه که چونان خوابگردان بیاراده خویشتن را در ید قدرت وضعیت حاکم رها ساختهاند، گرفتار مصائبی از این دست نخواهند بود. آنان بیترس و حیرت، هر آن سویی که غسال روزگار بتاباندشان خواهند تابید و بر سنگ مردهشورخانه غلط خواهند زد. آنان را با این حرفهای صد من یک غاز کاری نیست. آنها آب جوب را بخورند، کاری با عقلشان نداریم. بازگردیم به بحث خودمان.
با این شرایط چه باید کرد؟ بیگمان باز هم غریزه پایدرمیانی خواهد کرد و پاسخهایی را پیش خواهد کشید. حال که در برابر وضعیت ناشناختۀ پیشآمده، وحشت طبیعیترینِ واکنشهاست، پس باید در پی شناخت رفت. باید برای غلبه بر این ترس و در دست گرفتن ابتکار عمل، شناختمان را افزایش دهیم. به نظر میرسد تا اینجای قصه همه چیز بهقاعده و درست است. در وضعیتی شگفت و پیچیده قدم گذاردهایم و به هنگام درنگ و خودآگاهی در برابر آن دچار حیرت و رعب شدهایم و جهت عبور از این شرایط باید به شناخت برسیم. اما گویا ماجرا به همین سادگیها هم نیست. این پیچیدگی را کمی ساده گرفتهایم!
چه چیز را باید بشناسیم؟ شرایط جدید را؟ با چه ابعادی؟ در چه زوایایی؟ با چه سرعتی؟ آیا سرعت شناخت ما برای غلبه بر سیر تحولات تکنولوژیک عصر حاضر کافی خواهد بود؟ آیا هنوز پدیدۀ الف را نشناخته، گرفتار پدیدۀ ب نمیشویم؟ چگونه میتوانیم چتر ذهنمان را بر گسترۀ بیکران و تحولات سرسامآور تکنیکگرایی عصر جدید بگسترانیم؟ بر فرض محال که گستراندیم، با موج بعدی چه خواهیم کرد؟ با موج بعدی چه؟ با موج بعدی؟ کمی به دور و اطراف خود نگاه کنیم. آیا سراغ نداریم کسانی را که با قصد صیادی دل به دریا زدهاند و خود در اندکزمانی کوتاه صید شدهاند. قصد کردهاند که این دیو هفت سر را به بند کشند و شجاعانه در دل تاریکی رفتهاند و خود هماکنون از بندگان و بنديان اویند. اصلا بیایید اندکی صادقتر باشیم، آیا ما خود نیز یکی از همینها نیستیم!
به نظر میرسد در سرنا از سر گشادش میدمیم. به «شناخت»، خوب رسیدهایم، اما خود «شناخت» را نشناختهایم. حقیقت آن است که آنچه باید برآن مُشرف میشدیم، این سوی ماجراست. باید پیش از هر چیز ابتدا نفسمان را میشناختیم. قصد زدن حرفهای عرفانی و صوفیانه ندارم. به تازگی هم «پاندای کونگفوکار» را ندیدهام. متأسفانه گاهی حقایق چنان دستمالی و مبتذل میشوند که از معنای خود تهی میگردند و این هم از اقتضائات عصر ماست!
بگذارید کمی به عقب باز گردیم تا برای يافتن زاوية دید بهتر، از موضوع فاصله بگیریم. مثلاً به پیش از زمان اینترنت پرسرعت. حتی دایالاپ. اصلاً بیایید بازگردیم به عقبتر و تا لحظۀ تشریففرمایی میکروفون به جامعۀ مسلمین پیش برویم. شما که حالا دارید میآیید، اصلاً برویم به اولین حضور دوشهای حمام در همین شهر خودمان. آن زمان که عدهای از همشهریان قدیمیمان آن را پدیدهای شوم میپنداشتند که بیدخالت و مشارکت فرد جنب، آب خزینه را از داخل لولهها بالا میبُرد و بر سر او میریخت تا غسل جنابتش اشکالدار شود!
چرا میخندید؟! تکنولوژیکترین پدیدۀ آن عصر همین دوش حمام بود و از ترسناکترین عناصر زندگی مردمان آن عصر. مگر میشود بیمدد آبِ خزینه و بیآنکه کسی آب را با کاسه، خود بر سرش بریزد، با وسیلهای دیگر غسل جنابت کرد؟ و اصلاً اگر نیک بنگرید حق هم با آنان بود. دوش حمام برای آنان نه وسیلهای برای معاش، که خود پدیدهای دعوتگر به خود بود که نفس توجه را معطوف به خویش و نه به اصل ماجرا یعنی غسل و عملی عبادی جهت تقرب به حق، میساخت. در اینجا غسل اهمیت نداشت. دوش حمام بود که مهم شده بود. چون از آن عبور نکرده بودیم و در نفس آن، که در واقع نفس خود ما بود، متوقف مانده بودیم.
حال با همان سرعتی که بازگشتید اندکی پیش آیید و مثلاً به برسید به عصر ضبط صوت یا حتی تلویزیون. به نظرتان ترس از آنها محتمل نبود اگر اسیر غفلت میشدیم و بی فرایادآوردن خویشتن، شیفیتهوار دل به شگفتی آنها میسپردیم؟ و به یاد آورید حضور منبع نوری چونان حضرت روحالله را که توجه به او سایر سایهها را پوشاند و عموم امت اسلامی برای اولین بار صدای امامشان را و بعداً روی دلربایش را از طریق همین رسانهها دیدند و شنیدند. بسیاری از مردم ایران صدای امام(ره) و اعلامیههای ایشان را برای اولین بار از طریق نوارهای کاست شنیدند و اولین دیدارشان با او نیز از پس جعبۀ جادویی رخ نمود.
یعنی به مدد نیرویی عظیمتر، با گذر از نفس خود از این ابزارها گذر کردند و به جای مقهور آنها شدن، نظر به وجهی دیگر انداختند. حالا اندکی پیشتر آییم و به روزگار خود بازگرديم. بر بنیاد معارفی که در آن زن و فرزند نیز اسباب غفلت و ابزار امتحان خوانده شده، چگونه خاماندیشانه، دل به رفاقت با اینترنت نامحدود و شبکههای اجتماعی مجازی خوش کردهایم و طبق آموزههای مکتبی که در آن ترک دنیا خود از معاصی است، چگونه ساحل امن را برکنار ماندن از جریان جاری فنآوري میپنداریم؟ حقيقت آن است كه ذات تکنولوژی نه در خود او که در نفس ماست و برای تصرف در آن، باید از نفس خویش عبور کنیم.
اکنون در پاييز 93، در هفتمين سالگرد سفر پدرم، در روزهايي که با ديدن پرچمهاي سياه و بوي اسفند تکيههاي عزاي آقا، هر بار يادش برايم زنده ميشود، بازنشر ميشود.
دهۀ شصت، دهۀ پدرها

اصلاً دهۀ شصت همهچیزش فرق دارد. دهۀ شصت تافتۀ جدابافته است. دهۀ شصت حق دارد به همۀ خاطرات مشترکش فخر بفروشد. اصلاً نوستالوژي با دهة شصت معنا مييابد. دهۀ شصت دهۀ فراموشنشدنی همۀ نسلهاست. دهۀ شصت حتی پدرهایی دارد متفاوت از همۀ پدرهای تاریخ. دهۀ شصت دورۀ پدرهای در سفر است. دهۀ شصت دورانی است که در آن تاریخِ مباهات به زور بازوها و سبیل پرپشت پدران به اغما میرود. دورانی است که تاریخ تبختر به توان مالی و داراییهای پدران فراموش میشود. دهۀ شصت دهۀ فرزندانی است که پدرانشان را با سفر در یاد دارند. دهۀ شصت زمانی است که زنده بازگشتن پدرها در آن یک اتفاق خاطرهانگیز است. دهۀ شصت دههای است که سهم فرزندان از پدرانشان درصدبندی میشود. دهۀ ما زمان دیدن کارتون نل است، کارتون سرنتیپیتی، کارتون چوبین، هاچ، حنا... کارتونهایی با شخصیتهایی در حسرت دیدار. شخصیتهایی که چشم به راه بازگشت والدین خود هستند و خود صاحب ارادههایی برای ادامه دادن راه آنها. دهۀ شصت دههای است که در آن سهم من از پدرم هفتاد درصد بود. سهم حسن از پدرش کمتر، پنجاه درصد و محمد کمتر از همۀ ما، سی درصد. دهۀ ما دورهای بود که باید از سهمهایمان پیش سعيد چیزی نگوییم تا دل کوچکش نلرزد. دهۀ ما دههای است که در آن سعيد با مادرش در زمان بازگشت اتوبوسهای اسفندی و صلواتی، به دنبال درصدی از پدرش به دیدن خاطرههای بچههای دیگر میرفت. دهۀ ما دهۀ بازیهای پسرانه با تفنگ و گلوله است، دههای که در آن بچههای زرنگتر برای زودتر شهید شدن در بازی از بچههای دیگر سبقت میگرفتند. دههای که شهیدبازی طرفدارانش از بازیهای دیگر بیشتر بود. دههای که در آن میشد شهید را به عنوان شغل در بازی اسمفامیل نوشت. دهۀ شصت دهۀ افتخار به پدرهایی است که سرفههای پی در پی فرصت بوسیدن ما را از آنها گرفته بود. دهۀ پدرهایی است که با یک پا نمیتوانستند دروازهبانهای خوبی در گلکوچک باشند. دهۀ پدرهایی است که اسم فرزندانشان را اگرچه تکراری باز هم روحالله میگذاشتند. دهۀ شصت دهۀ پدربزرگهایی است که اسمهاي كوچهها به خاطر طولاني شدن سفرهاي پدران ما يك به يك به نام آنها ميشد. دهة شصت دهة قابهاي ريشداري است كه با اوركتهاي كرهاي در زير عكس مهرباني به نام امام، بر ديوار اتاقها جا خشك ميكردند. دهة ما دهة آلبومهايي است با عكسهاي يكسان. با دوستان پدرهايي يكشكل. با ريشها و خندهها و پوتينهاي تكراري. دهة ما دهة علي كوچولو، اين مرد كوچك است. دهة ما دهة مادراني است نگران از دلتنگيهاي عليكوچولوها. دهة چادرمشكيهايي براي تكيههاي محرم. دهة امن يجيب المضطر اذاهاي آخر هئيت براي پدرها. دهة دم گرفتن گلي كم كردهام ميجويمها. دهة اشكهاي پنهان پدربزرگها در ميانة دمگرفتنها. دهة شصت دهة هول كردن مادرهايي است كه يكباره آمبولانس را در ميانة كوچه ميديدند. دهة مادربزرگهايي كه با هر صداي زنگ در، دست و پايشان را گم ميكردند. دهة برادرهايي است كه براي دادن خبر از شنيدن خود خبر نگرانتر ميشدند. دهة ما دهة افتخار به داشتن يك پلاك در بين هممحليهاست. دهة معركه گرفتن براي تعريف كردن خاطرههايي كه سوغات پدرها از سفر بود. دهة ما دههاي است كه در آن حسنها پدرهايشان بعد از زياد شدن تعداد تاولها و كمشدن موها مثل پدرهاي سعيدها ميشدند و سعيدها پدرهايشان بعد از گريههاي شديد مادربزرگ از شوق شنيدن يك خبر و آذين بسته شدن كوچهها و بوي اسفند و صلوات، مثل پدرهاي حسنها. دهة شصت دهة پدرها بود. دهة پدرهاي تكرارناشدني تاريخ.