فکرش را بکن. کسی تماس بگیرد و بیمقدمه بپرسد به نظرت ادبیات ایران در سال 1400 چه وضعیتی دارد؟ بیشک جا میخوری. میگویی من از شامی که فردا میخواهم بخورم خبر ندارم. میگویی مگر میشود برای مردمی مثل مردم ایران دم از پیشبینی زد؟ آنهم در مقولة گردی مثل ادبیات! میگویی علم جفر و جام جهانبین هم که داشته باشی دستت برای چنین کاری میلرزد. اما تلفن را که قطع میکنی فکری مثل خوره بهجانت میافتد. بیآنکه بفهمی تمام ذهنت را مرور سالهای پیش و سالهای پیشتر پر میکند. یکی یکی اسم و تصویر شاعران و نویسندگان صدسالة اخیر پیش چشمت رژه میروند. از دور میآیند، بزرگ میشوند و بعد در آن دورها و تاریکیها گم میشوند. تا به خودت بیایی میبینی که ناغافل مشغول چرتکه انداختن و حساب و کتاب شدهای و چیزی را که اصلاً قبول نداشتهای داری تحلیل میکنی...
برای اظهار نظر در خصوص وضعیت ادبیات ایران در سال 1400 باید چند مسئله را به عنوان پیشفرض مطرح کرد. آنگاه با قبول آنها، یا ادامة این سطور را از پیش چشم گذراند یا با انکارشان صفحه را ورق زد و به سراغ مطلب سر و تهدار تری رفت. اول آنکه ادبیات بیمخاطب معنا ندارد. هر اثر ادبی با هر معیار زیباشناسانهای در آفرینش، در صورت ناتوانی از برقراری حداقل ارتباط با مخاطب، در معادلات جدی جامعه و ادبیات محلی از اعراب نخواهد داشت. حتی اگر... (به جای سه نقطه هرچه خواستید میتوانید قرار دهید). دوم آنکه صرف توفیق در برقراری ارتباط، به معنای دستیابی به هرآنچه که باید، نیست. سوم آنکه در بگیر و ببند تئوریپردازیها و تفلسفهای نظری، ادبیات راه خود را میرود. از دل جامعه برمیآید و بر دل جامعه مینشیند. حیاتش در گرو تعامل با اقتضائات و نیازهای جامعه و روزگار خویش است و آنچه نمیبیند ایما و اشارههای منتقدان و صاحبنظران صادرکنندة دستورالعمل و بخشنامه است.
از این روی نگارنده بیتوجه به همین بخشنامهها، قصد دارد ارزیابی شتابزدة خویش را با عنایت به وضع موجود و واقعیتی که در طی این سالها رخ نمایانده است، ارائه کند.
در اولین نگاه آنچه در پیش دیدگان هر اهل بصری جلوه میکند، عرضاندام دو قالب شعر و داستان است. چه به فال نیک بگیریم و چه بد، مقولة داستان در سیسالة اخیر حتی به بخش کوچکی از توفیقات شعر نیز نتوانسته است دست بیابد. دلیل این امر را در هرچه بجوییم، (از نسبت انسان شرقی با عالم اجمال یا تفصیل گرفته تا بسترهای تاریخی و فرهنگی این دو در جامعة ایرانی و غیره) تغییر محسوسی در اصل بحث نخواهد کرد. شعر در سالهای اخیر به قلههای رفیعتری دست یافته و به نظر میرسد مسیر هموارتری را نیز در پیش رو دارد. شاید به همین جهت است که اهل دردی چون جناب دکتر سنگری درِ گوشی و آهسته میفرماید از اساس اشتباه است که چشم به راه ظهور رمانی بزرگ باشیم، باید چشم به جادة شعر بدوزیم.
خوشبختانه در این زمینه نیز، توالی سالیان اخیر با کولهباری از تجربههای رنگارنگ و موجاموج برای حوزة شعر به همراه بوده است؛ تجربههایی که بر اساس آنها میتوان ادعاهای بزرگ و پیشگویانه داشت. جامعة پرالتهاب و درتکاپوی ایرانی در طی قرن حاضر تحولات بسیاری را از سر گذرانده است و بنا به مقدمهای که ذکر آن رفت، مقولة شعر نیز به همین نسبت با فراز و فرودهای بسیاری مواجه بوده است. موجهای مختلف شعری آمدهاند و یکی پس از دیگری میدان را واگذاردهاند؛ آنگونه که بعضاً در ذهن اهالی شعر حتی خاطرههای محوی از این عبور و مرورها نیز بر جای نمانده است و تنها باید در کتابهای تخصصی سراغی از آنها گرفت. (برای آشنایی با سیاههای از آنها میتوانید به تاریخ تحلیلی شعر نو از شمس لنگروی، چشمانداز شعر معاصر از مهدی زرقانی و گذارههای منفرد از علی باباچاهی مراجعه کنید). اما در این میان جریانهای شعری کممدعا و بیسر و صداتری نیز وجود داشتهاند که بر خلاف غوغاسالاری موجها و مدهای ادبی دیگر، آهسته راه خویش را رفتهاند و در هر فصلی شکوفاتر از فصل پیش به بار نشستهاند. شاید بهتر باشد به جای همة این فعلهای جمع یک فعل مفرد بهکار برد و مرجع ضمیر را نیز به غزل انقلاب بازگرداند (و البته غزل را مجاز از کل دانست). وجود دهها نام درخشان در دورههای مختلف و افزایش کمی و کیفی این نامها در هر دورة مؤخرتر شاهدی بر این مدعاست. اگر در کنار این امر به امکان برقراری ارتباط سالم و دوسویة مخاطبان نیز نظری بیفکنیم، میتوانیم به نتایج قابل توجهی دست یابیم. صدق و کذب این گزاره را میشود در پیمایش میدانی و علمیِ میزان فروش دفاتر شعر و رضایت عموم مخاطبان و حضور کاربردی و محسوس در زندگی مردم به تحقیق ثابت کرد. اکنون آنچه پیش روی ماست انزوای محتضرانة برخی مدها و بازیهای ادبی و سیر نزولی تئوریسازی و ایدهپردازیهای بیاساس است و در کنار آن رشد منطقی و آرام نهال غزل انقلاب؛ نهالی که مقام معظم رهبری نیز در دیدار هر سالة خود با جمع شاعران، هر بار امیدوارانهتر به آن مینگرد.