صفحة شعر آيه در سال پيش و در شمارة‌ ييست و يكم خود مزين‌ به شعرهاي زير بود. جهت ثبت آن‌‌ها در حافظه «پیاده‌روی در اتوبان» آن‌ها را در اینجا بازنشر می‌دهم:

 

 

حامد حجتي؛ حادثة تأسف‌بار و عبرت‌آموز جنون آن ناکشیش آمریکایی، اتفاق ساده‌ای نبود که بتوان به سادگی از آن عبور کرد. اهانتی چنین بی‌خردانه به مقدس‌ترینِ مقدسات مسلمانان، هیچ‌گاه از ذهنِ باورمندانِ به حقیقت و روشنی پاک نمی‌شود. روح لطیف شاعران متعهد هم در این میانه و از این زخمِ دردناک، بی‌نصیب نماند. قطرة کوچکی از آن، شعله‌های پرگداز قصیدة بلند حامد حجتی است که ابیاتی از آن را برای نمونه برگزیده‌ایم:  

 

قرن قحط‌سالي نامردي جهان


قرآن به نيزه بود، علي گفت اي جهان
قرآن ناطق است كنون در حضورتان

اين برگ‌هاي مصحفِ قرآن كه بر نِي است
در جانِ من نشانده خداوندِ آسمان

قرآن منم كه آية تطهير با من است
قرآن علي است، سورة كوثر عديلِ آن

در پلك‌هاي من شب «واليل» روز شد
«والشمس» از نگاه پر از نور من عيان

تكرار آيه‌هاي «هم الغالبون» منم
«يا ايها الذينِ» گرفتار در زمان

قرآن ناطق است علي تا هميشه‌ها
قرآن كاغذي است كه بر نيزه‌ها روان

آيات نور در تب آن سينه مانده است
نازل شده است حضرت باري به قلبمان

«فاصبر علي...» تمام سخن‌هاي پوچ و پست
«سبّح بحمد ربِ» خداوندِ لامكان

«وَأمُر» به عشق پاك خداوند «و اصطبر»
عبرت بگير از شب تاريك كافران

قرآن هدايت است به آن سوي «من يشاء»
پرواز مي‌دهد دل و دين را به كهكشان

آتش به مصحفِ نبوي داغ تازه نيست
تاريخ هم گواه بزرگي است توأمان

قرآن درون سينة ما خانه كرده است
آتش بياوريد و بسوزيد قلبمان

در سوختن، مرامِ مسلماني‌ام هنوز
بوي خليل مي‌دهد، اين قصه را بخوان

آتش بياوريد كه آتش‌فشان شوم
يك سيل پر گداز ز قلبم شود روان

قرآن نسوخته است و نمي‌سوزد و هنوز
بانگ «لَهم عذابُ اليم» است بانگمان

اللهُ نور... نورِ سموات بر زمين
قرآن كتاب آينة نور عاشقان

مصباح در زُجاجه‌اي از نور و نار هست
قرآن چراغ روشن خورشيد پاسبان

لا شرق و غرب، كوكبِ دُرّي است اين درخت
طوري است در تجلي شب‌هاي بي‌شبان

قرآن براي مردم جغرافياي خاك
يك پنجره است رو به فراخي آسمان

اين پنجره گشوده شود مست مي‌كند
جان تمام خسته‌دلان را در اين زمان

آتش بهانه‌اي است كه خاكسترش كنند
غافل از اينكه هُرم عطش مي‌شود عيان

«آتش بگير تا كه بداني چه مي‌كشم»
در قرن قحط‌سالي نامردي جهان


 

 

سینا علی‌محمدی؛ او را همگان با شعر سپید می‌شناسند. شعری که بسیاری از غزل‌دوستانِ سخت‌پسند نیز، نمی‌توانند به آسانی از کنار آن بگذرند. روزنامة جام جم سال‌هاست که مزین به قلم او یا شاهد انتخاب‌ها و معرفی‌های مؤثرش از شعر معاصر ایران است. نازکی طبع او را در مواجهه با همین حادثة تلخ قرآن‌سوزی می‌توان دید:

 

تابوت‌هاي مدرن

 

نه از ابابيل خبري خواهد بود

و نه از سجيل هايشان

نجاشي و ابرهه حتا

شرافت‌شان بيشتر از شما بود آقاي جونز‌!

اين بار خانه هايتان

در آتشي كه به پا ساخته‌ايد

خواهد سوخت

و اين 2 مثلث درهم تنيده

تابوت‌هاي مُدرني مي‌شوند

براي سپاهِ بي‌صلاح شما

كه اهل شراب هستيد وُ

نه اهل كتاب

كه نفهميديد:

ولا تجادلوا اهل‌الكتاب

و الهنا و الهكم واحد *

 

*  سوره عنكبوت / آيه 46


 


 


 فاطمه ناني‌زاد؛ هر کس که یک‌بار به جلسة شعر «روشنا» در دانشگاه تهران رفته باشد خانم نانی‌زاد را می‌شناسد. جلسه‌ای که هر هفته با حضور امیری اسفندقه و سعید حدادیان و جمعی از دانشجویان و علاقه‌مندان به شعر در دفتر هنر و ادبیات نهاد رهبری برگزار می‌شود و بدون حضور خانم نانی‌زاد حتماً چیزی کم دارد.

 

 همچون نسیم

 

همچون نسیم صبح و سحرگاه می‌رود

هرکس میان صحن حرم راه می‌رود

 

از هرچه غصه دارد و غم می‌شود رها

هر سائلی به خدمت این شاه می‌رود

 

وقتی فرشته‌های حرم بال می‌زنند

ازسینه‌های شعله‌زده ـ آه ـ می‌رود

 

اینجا بهشتِ روی زمین فرشته‌هاست

از این زمین فرشته به اکراه می‌رود

 

خورشید در طواف حرم، وه چه دیدنی است

هرشب به پای بوسی آن ماه می‌رود

 

«باب‌الجواد» راه ورودی به قلب اوست

حاجت‌رواست هر که از این راه می‌رود

 

 

سيدعلي لواساني؛ شعر را جدی گرفته است و ما نیز به همین حکم ناگزیریم از جدی‌‌تر نگاه کردن به شعر او. سیدعلی لواسانی،‌ شاعر جوان و متعهدی است که سال‌های پس از این باید انتظار بالندگی و طراوت بیشتری را از شعر او داشته باشد. شاهد این ادعا غزل عاطفی و زیبای زیر است که در مدح امام رئوف سروده شده است.

 

اذن دخول

 

پابرهنه به احترام حرم
دم باب‌الجواد منتظرم


در و اذن دخول و عرض سلام
می‌گذارم قدم به صحن حرم


وقت، وقتِ غروب خورشید است
پیکِ نقاره می‌کند خبرم


خادمی مهربان، به لب لبخند
پر طاووس می‌کشد به سرم


آری آری، همان که می‌گویند
جای‌جای حرم که می‌نگرم،


لحظه لحظه تمام می‌گذرد
رﺃفتِ این «رئوف» از نظرم


دوست دارم چقدر گریه کنم
دوست داری چقدر چشم ترم!


دانه و آب و آسمانِ حرم
کاش مثل کبوترت بپرم


عرض حاجت، وَ پنجره فولاد
باید آنجا عریضه را ببرم


به شکسته اگر نگاه کنی
پس ببین از همه شکسته‌ترم

□□□
ماجرای من و امام رضا

آنقدَر می‌شود که... می‌گذرم

 

 

مهدي سيار؛ از مهدی سیار در شمارة پیشین گفتیم و شعری از او را با هم در آن شماره زمزمه‌ کردیم. اما در روزهای طلوع هشتمین آفتاب امامت، حیفمان آمد شعر زیبای آفتاب مشرقی‌اش را که روزهای تراویدنش به سال‌های دورة دبیرستان او بازمی‌گردد، بار دیگر زیر لب تکرار نکنیم.

 

آفتاب مشرقی

 

اين آفتاب مشرقی بي‌كسوف را
اي ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

«لا تقربوا الصلاه»٭ مخوان و به هم مزن
اين مستی به هم زده نظم صفوف را

نقاره‌ها به رقص كشند اهل زهد را
شاعر کند خیال تو هر فيلسوف را

مي‌ترسم از صفاي حرم باخبر شود
حاجي و نيمه‌كاره گذارد وقوف را

اين واژه‌ها كم‌اند براي سرودنت
بايد خودم دوباره بچينم حروف را

روح‌ القدس! بيا نفسي شاعري كنيم
خورشيد چشمهاي امام رئوف را

٭ اشاره به آية «لاتقربوا الصلاه و انتم سكري» (نزديك نماز نشويد در حالي كه مستيد)

 

 

علي‌محمد مؤدب؛‌ روزگاری او را امید شعر سال‌های بعد می‌دانستند؛ از این روزگار، روزهای بسیاری نگذشت که این امید به بار نشست و همگان علی‌محمد مؤدب را به عنوان یکی از چهره‌های اصلی شعر پس از انقلاب پذیرفتند. با اینهمه مؤدب شاعری است که شاعرانگی‌اش را محدود به شعرش نکرده است و حتی گاهی کلمات نیز به پای این روح شاعرانه زانو زده‌اند.

 

هش که نامة خدای را پاره می‌کنید!

 

خسرو آن فریفته

-شاه‌پورِ شاه‌پورِ شاه‌پوِر شاه‌پورِ شاه‌پورِ شاه...!-

نامة رسول را که پاره کرد

پشت کاخ‌های تیسفون شکست

جامه‌ای به قامت قرون درید!

تا چه چاره می‌کنید؟

آی بندگان برده‌ای سیاه!

هش که نامة خدای را پاره می‌کنید!

بیشتر ز هر که تاکنون، شکست می‌خورید

هش که از درون شکست می‌خورید!

 


 

حسینی جنتی؛ غزلسرایِ خوش‌ذوقِ ورامینی، از جملة شاعران جوانی است که لطافتِ روح و طبع روانش همیشه با توجه و نگاه دغدغه‌مندش به جهان پیرامون قرین گشته و حاصل جمع این دو،‌ خلق اشعار زلالی شده است که یک نمونة آن همین شعر اخیر اوست. با هم آخرین غزل حسین جنتی را می‌خوانیم:

 

خدای را نه غم از کافران نه از فیل است

جواب ابرهه با لشکر ابابیل است

 

مگر که بادِ بزرگی بیفتد از سرشان

هلاکشان همه با ریزه‌های سجیل است

 

عجب مدار ز پروردگار معجزه را

که گاه منجی ارکان وحی زنبیل* است

 

در آن کتاب که آتش زدید مریم بود

چه سطرها که در آن ذکرِ خیر انجیل است

 

به خانِدان نبوت جفا نشاید کرد

خدا خودش همه‌جا پشتِبان این ایل است

 

* اشاره‌ای است به نجات حضرت موسی از دست فرعون به وسیلة زنبیل


 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۱ساعت 16:38 توسط محمدرضا وحیدزاده |