مهدي پرويز شاعر جوان انقلاب درگذشت
باورم نمیشود
میخواهم چیزی بنویسم اما باورم نمیشود
وای مهدی
مگر تو چند سالت بود؟
مگر تا به حال چندتا از غزل های نانوشته ات را برایمان خوانده بودی؟
مگر چقدر اشکمان را پای شعرهای عاشوراییات درآورده بودی؟
مگر چند بار شعرهایت را نذر غربت شهدا و خانوادههایشان کرده بودی...
که به یکباره تصمیم به پریدن گرفتی؟
وای مهدی
هنوز باورم نمیشود...
ای کاش میشد یکبار دیگر آن عینک خستهات را سوار آن چهرة خستهترت کنی و بعد از پکی عمیق به سیگار با طمأنینه و صدای گرفتهات برایم یک غزل عاشورایی بخوانی تا...
تا باز بغض کنم و غبطه بخورم به حالت
و دلم پر بزند برای حیاط و بید مجنونی که در چارپارهات نقاشیاشان کردهای
تا باز چشم بدوزم به آتنا و مادرش و استکان اضافة چای سفرهشان
و لببرچیدن مادری که...
وای مهدی
هنوز باورم نمیشود
یک رباعي تقديم به روح شرجي شاعري كه خود را شاعر شهيدان ميدانست و در میان نماز پر کشید
از نیزه و اسب خواند و زخم وخنجر از فاو و شلمچه گفت و نخل بیسر
بیتابِ سفر بود و دلش پر میزد تا آنکه شکسته شد نمازش آخر
غزل میلاد عرفانپور برای مهدی پرویز
رباعی سیداکبر میرجعفری برای مهدی پرویز
چند شعر از مهدی پرویز
|
همـــه هســتند ،همـــــه دور مــــزارم، آرام مـــــادر وهمســــــر وفــــرزند کنارم، آرام من ام آن آهوی وحشی ، منم آن شوق گریز کــــه اجـــل بی خبر آمـــد به شکارم، آرام یــــا همـــــان آینه ی نیمه مکدر کـــه شبی قطـــره ای اشک فرو شست غبــارم، آرام وقت آن است که چــــونان پر قویی در باد مهربــان! دست خـــدایت بســـــپارم، آرام دختــــرم ! فرصت ابری پدر هم طی شد ونــشد در بغلت سیـــــر ببـــــــارم، آرام ****** زندگی آمـــــد وچشمک زد و رفتند همه مـــادر وهمسر ومــــــردم زکنارم، آرام در بهشتم، همه جـا عطر خدا هست ولی به خــدا بی تو در این بـــــاغ ندارم آرام
مهتاب وقتي كه تنت بركه ي آرام قشنگي است مهتاب براي سرت ايهام قشنگي است در لحظه ي سرخ بدن و تير و شهادت يك عمر گرفتار قفس بودي و حالا پرواز براي تو سرانجام قشنگي است برخاك شلمچه سرت افتاد و از آن خاك هر لاله كه روييده سرش جام قشنگي است تابوت سبك تر زنسيمت همه ي راه بر شانه ي ما حامل پيغام قشنگي است نام تواگر رفته زياد همه ي شهر بر سر در هر كوچه ولي نام قشنگي است
آيينه روبهروي محمد(ص) انگار چهرة تو به تعريف هركه ديد آيينه روبهروي محمد(ص) گذاشته است روي پيمبرانة تو دست تیغ را در لحظة فرود مردد گذاشته است هركس كه كينه داشته از بدر ماه تو
تقدیم به روح پر فتوح شهدای هویزه: گفته بودی که به دنیا ندهم خاک وطن را بــرده ام تا بسپارم به دم تیر بدن را بــاد از پیرهنت رد شده تا بـاز بیارد بـه مشـام گل هر باغچــه ای عطر ختن را کربــلائیست هویــزه که در آن عهد نمودی مثل مولات نبینی به بـدن غسل وکفــن را ونسیمی که وزیده است از آن خــاک معطر غــرق گل ساخته هر خار بیابان وگون را پـای در راه شهـادت که نهـادی وسرت رفت یـاد دادی به همه عالمیـان زنـده شدن را حـال با خواندن یک دست گل فـاتحه بر تو قصد دارم کــه معطــر بکنم باز دهن را
کنار آینه کنار آینه قرآن وآب در سینی برو پسر به سلامت که خیر می بینی به سمت آمدنت خیره مانده است دو چشم به سمت رفتن تو جفت مانده پوتیینی بپوش پای خودت را به فکر رفتن باش که رد پا بگذاری به روی هر مینی برو که بشکفد از پیکرت شکوفۀ زخم که آمده است شهادت برای گلچینی برو شهید شو وزنده باش تا روزی برای مرگ نباشی حریف تمرینی دو سال رفته وامروز روی قبر تو به جای بستۀ خرماست ظرف شیرینی
تقدیم به ساحت تنهایی خودم: در خودم پیچ میخورم هرشب؛هر طرف مثل دود سیگارم خسته ام از تمام آدم ها؛باز هم با وجود سیگارم دیدن چهره های رنگارنگ ؛دکه ی روز نامه های قشنگ مانده ام در شلوغ شهر فرنگ؛چه کنم در نبود سیگارم پرسه های مدام غم گونه؛حرف های غریب و وارونه بغض هایی که باید آب شوند ؛لای ابر کبود سیگارم بیناینسنگها و ماشینها؛بازهم حس رفتنم سبز است می روم در خودم صعود کنم؛باز هم با فرود سیگارم طعم شیرین تلخ ثانیه ها؛لحظه ی انفجار این ریه ها خسته ام از تمام زاویه ها؛غیر خط عمود سیگارم وقت آن است فکر دار کنم ؛نفس خسته را قمار کنم باید از شهرتان فرار کنم ؛عاقبت مثل دود سیگارم...
|
|
نماز در گلوي خروس ميپيچيد نغمهي لا اله الا اللّه شاخههاي درخت بالا رفت تا بناگوش نقره كوب ماه قل هوالله ... حوض ميخواند و بيد هم در ركوع خم ميشد شبنمي پاك لحظة سجده از رخ لاله داشت كم ميشد گفت فواره تا بحول اللّه سر پيچك به آسمان پيچيد رختها را به روي بند؛ نسيم در صفوف نماز گل ميديد دستهاي قنوت پنجره داشت رو به روي حياط وا ميشد آتنا توي خانه مشغول گفتن ذكر ربّنا ميشد همة خانه يك صدا گفتند رو به قبله سلام آخر را و عليك السلام، در واشد همه ديدند روي مادر را خندهاي زد كليد را چرخاند قفل وا شد دوباره در خنديد شير چكچك به حوض پاشيد و آب در حوض بيشتر خنديد باد ميآمد و كفِ پايِ برگ را باز قلقلك ميداد آن طرفتر عزيز با جارو تخت بيچاره نيز كنج حياط با سماور بگو مگو ميكرد باز هم آن سماور پرحرف غُرّ و غُر داشت گفتگو ميكرد خندة ياس از سر ديوار نقل ميريخت بر سر كوچه راه ميرفت دور گردن بيد دستهاي درخت آلوچه بوي نان در حياط راه افتاد استكان پا گذاشت در سيني وقت چايي رسيده ... برخيزيد! عطسهاي كرد قوري چيني سمت سفره عزيز ميآمد سيني چاي و استكان در دست سهم مادر براي صبحانه روي لب خنده بود و نان در دست آتنا غنچه غنچه با دقت چادرش را دوباره تا ميكرد داشت يك گل براي مادر خود از سر چادرش سوا ميكرد همة اهل خانه جمع شدند سر سفره براي صبحانه جاي يك گل دوباره خالي بود در ميان اهالي خانه سر صبحانه باز هم مادر ريخت در چار استكان چايي مثل هر روز، آه! يادش رفت رفته از بين جمع بابايي استكان را دوباره برگرداند توي قوري و زوركي خنديد آتنا بغضهاي مادر را آه! اما قشنگ ميفهميد كيف خود را گذاشت بر دوشش مثل آن لحظهاي كه بابا رفت بغض مادر شكفت مثل گلي از در خانه آتنا تا رفت باد فهميد حال مادر را حال خانه دوباره درهم شد زير اندوه و غصة مادر كمر بيد بيشتر خم شد اشكها حلقه حلقه افتادند حوض پرشد ز ماهيِ قرمز غيرِ نامي كه مانده است از او خبري نيست از پدر هرگز يادش آمد كه دادهاست پدر سر خود را و روسپيد شده يادش آمد بد است گريه كند چون که بابای او شهيد شده
|