به پایبوسی آن ماه
این شعرها را در نیمة سال 89 و مصادف با میلاد حضرت رضا برای صفحه شعر نشریة آیه (شمارة بیستم) انتخاب کرده بودم. زمزمهکردن دوبارهشان خالی از لطف نیست.
|
سیدحمیدرضا برقعی؛ کمتر کسی است که با شعر جوان آشنا باشد و نام این شاعر خوبِ قمی را نشنیده باشد. در چند کنگره مقام آورده و کتابش به چاپ چندم رسیده است. اما همچنان مأمن اصلی شعر او هیئات مذهبی و مجالس عزاداری است. به قول استادی شعر او توانسته خواصپسند و عامهفهم باشد. شاهد همة اینها همین غزلمثنوی آیینی زیر که برای حضرت معصومه(س) سروده شده است. خواهر خورشید هشتمین همسایه سایهات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظة تنهاییام تویی تنها دلیل اینکه من اینجاییام تویی هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا بیاختیار سمت حرم میکشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تو احساس وصل میکند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست میدهد در هر نماز مسجد اعظم کنار تو با زمزم نگاه دمادم هزار شمع روشن کنند هاجر و مریم کنار تو تا آسمان خویش مرا با خودت ببر از آفتاب رد شده شبنم کنار تو در این حریم، سینه زدن چیز دیگریاست خونینتر است ماه محرم کنار تو ما در کنار صحن شما تربیت شدیم داریم افتخار که همشهریات شدیم ما با تو در پناه تو آرام میشویم وقتی که با ملائکه همگام میشویم بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات مردان شهر نوکر و زنها کنیزهات زیباترین خاطرههامان نگفتنیاست تصویر صحن خلوت و باران نگفتنیاست باران میان مرمر آیینه دیدنیاست این صحنه در برابر ایینه دیدنیاست مرغ خیال سمت حریمت پریده است یعنی به اوج عشق همینجا رسیده است خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم اعجاز این ضریح که همواره بیحد است چیزی شبیه پنجرهفولاد مشهد است من روی حرفهای خود اصرار میکنم در مثنوی و در غزل اقرار میکنم ما در کنار دختر موسی نشستهایم عمریاست محو او به تماشا نشستهایم اینجا کویر داغ و نمکزار شور نیست ما روبروی پهنة دریا نشستهایم قم سالهاست با نفسش زنده مانده است باور کنید پیش مسیحا نشستهایم بوی مدینه میوزد از شهر ما، بیا ما در جوار حضرت زهرا نشستهایم [] [] [] از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان از دست ما چهها که کشیدی ببخشمان من هم دلیل حسرت افلاک میشوم روزی که زیر پای شما خاک میشوم... مهدی سیار شاعر توانا و با پشت کاری است که قرینه شدن اندیشه با ذوق لطیفش باعث لبریز شدن اشعار جانداری از زبان او شده است. سیار به زودی دکتری خود را نیز در رشتة فلسفه خواهد گرفت و شعر امروز باید این شاعر جوان و خوشذوق را از این پس با جدیت بیشتری بنگرد. اهل زمین
میسوخت گرچه از تب گفتن دهانمان چشم انتظار آمدن مردمان مباش اهل زمين شديم كه مثل زمين شويم سردرگميم و مبهم، مانند سرنوشت از هر چه طول و عرض كه دارد زمين به جز يك مستطيل چيست سرانجام از آنمان اينجا كجاست؟... كيست بداند... كه ما كهايم اين تازه كودكانهترين چيستانمان! اسماعیل محمدپور؛ شاعر سیساله و پرتلاش گیلانی است که تا کنون چندین مجموعه شعر و یک مجموعهمقاله در موضوع نقد شعر به چاپ رسانده است و شاید اینهمه جدیت در فعالیتهای ادبی با رشتة مهندسی شیلاتش همخوانی نداشته باشد. محمدپور از آن دسته از شاعران پرکاری است که حجم بالای کارهایشان از کیفت آثارشان نکاسته است. پدرم رفت پنجساله بودم پدرم رفت با یک قرآن جیبی و پیشانیبلند «یا زهرا» و دستهای اباالفضل که همراهش بود و مادرم که به یاد اباالفضل روی ردً پای پدر آب میریخت هفت ساله بودم پدرم رفت با دستهای قلمشده مثل اباالفضل و من روی سنگ قبرش مشقهای کلاس اول را گریستم حالا بیست و پنج ساله شدم پدرم رفت اما این بار از یادها... |
|
فاطمه نانیزاد؛ هر کس که یکبار به جلسة شعر «روشنا» در دانشگاه تهران رفته باشد خانم نانیزاد را میشناسد. جلسهای که هر هفته با حضور امیری اسفندقه و سعید حدادیان و جمعی از دانشجویان و علاقهمندان به شعر در دفتر هنر و ادبیات نهاد رهبری برگزار میشود و بدون حضور خانم نانیزاد حتماً چیزی کم دارد. همچون نسیم همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود هرکس میان صحن حرم راه میرود از هرچه غصه دارد و غم میشود رها هر سائلی به خدمت این شاه میرود وقتی فرشتههای حرم بال میزنند ازسینههای شعلهزده ـ آه ـ میرود اینجا بهشتِ روی زمین فرشتههاست از این زمین فرشته به اکراه میرود خورشید در طواف حرم، وه چه دیدنی است هرشب به پای بوسی آن ماه میرود «بابالجواد» راه ورودی به قلب اوست حاجترواست هر که از این راه میرود محمود حبیبی؛ پیش از آنکه نیاز شود در سیمای قلندارنهاش دقیق شوی یا نام وبلاگش را از نظر بگذرانی، زبان شعرش با تو از ضمیر قلندر شاعر این اشعار به صراحت سخن خواهد گفت. حبیبی شاعری است که توانسته در زبان شعر خود به صدای مشخص و پیراستة خویش دست یابد. او در انتشار نشریة تخصصی الفبا نیز دستی دارد. حجرة حنجره ما نه آنیم که فردوس برین بفروشیم آسمان را به تمنای زمین بفروشیم
خام دینار شویم و دل و دین بفروشیم
ننگمان باد اگر داغ جبین بفروشیم
یا به پیکار کمان را به کمین بفروشیم
ما ولی جانِ گران، پشت به زین بفروشیم
خرِ رومی بخریم، آهوی چین بفروشیم
دین، مبادا! به یسار و به یمین بفروشیم
ما نه آنیم که در معرکه این بفروشیم
ننگمان است که آواز حزین بفروشیم محسن رضوانی؛ شاعر محجوب و نازکطبعی است که به جد نمیتوان میان شعر و نثرش زیباتر را انتخاب کرد. بیشتر از آنکه فضای دانشگاهیِ رشتة ادبیات بر او مسلط باشد، فضای شعر و شاعری او را متأثر از خویش ساخته. طبع لطیف رضوانی را میتوانید در همین شعر مهدوی ببینید و کاری که با ردیف در آن کرده است. ای با خدا! زمین تشنه است... باید شیرِ باران را بپیچانی بپیچی مثل یک رود و بیابان را بپیچانی درین دریا فقط باد مخالف میوزد آقا ! بیا ای باخدا! باید که سکان را بپیچانی تماشا کن که پیچ دست ظالم هرز گردیده بیا باید که دست هرز ایشان را بپیچانی صدای عربده پیچیده در این کوچهها هر شب تو باید پیچ این ضبط رجزخوان را بپیچانی بیایی مثل یک آقامعلم... مهربان... خوشرو ز روی لطف گاهی گوش انسان را بپیچانی نه بدقولی که خیل عاشقان را قال بگذاری نه بدعهدی که وقت وعده آنان را بپیچانی |