الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته

 

این آخرین شبی‌است که مهمان دخترش...

این بار آخری است که بابا برابرش...

 

«کی برده است دست پدر جز به یک طعام؟»

با دخترش چه کرد همین حرف آخرش؟

 

بر دست پینه‌بستة بابا نگاه کرد

بر چهرة شکسته و روی مکدرش

 

اصرار میخ در به کجا راه می‌برد؟

خیری ندیده آخر از آن میخ و از درش

 

شهری که استخوان گلو بود و خار چشم

حالا گرفته زانوی غم در برابرش

 

شهری که تاب جرعة عدلی نداشته

با کاسه‌های شیر نشسته است بر درش

 

شب‌های کوفه منتظر عابری غریب

چاه این فراق هیچ نگردیده باورش

 

آرام گریه می‌کند این چاه در خودش

آرام نه، که آب گذشته است، از سرش

 

از پیش قبر مخفی یک زن بلند شد

مردی که سال‌هاست دلش تنگ همسرش...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۹ساعت 7:59 توسط محمدرضا وحیدزاده |