سربازی در پادگان شعر


اين مطلب پيش از اين در خبرگزاري فارس منتشر شده است.


مجید سعدآبادی شاعر جوانی است که به اتکای همت بالای خود و البته ذوق و خلاقیت های فردی اش توانسته در دورۀ جوانی به جایگاهی مناسب در شعر معاصر کشور دست یابد و به استناد سیر کارهایی که از او سراغ داریم، می توان گفت بر خلاف بسیاری از هم دوره ای ها و همقطرانش، قصد متوقف شدن در جایگاه فعلی خود را نیز ندارد. سعدآبادی پیش از این  توانسته است برگزیدۀ هجدهمین جشنوارۀ شعر دفاع مقدس گردد و در سومین دورۀ جشنوارۀ بین المللی شعر فجر نیز برای کتاب «سربازی با گلولۀ برفی» برگزیدۀ بخش شعر جوان شده است و آنگونه که از انتشار آثار جدیدش برمی آید باید با نگاهی امیدوارتر به روزهای بعدی شاعری اش نگریست. او که با برگزیدن قالب سپید و انتخاب رویکرد خاصش در شعر، توانسته است به زبان و سبک مشخصی دست یابد، نگاه شاعرانۀ خویش به مقولۀ جنگ را در مجموعۀ «سربازی با گلولۀ برفی» گردآورده است.

خبرگزاری فارس: سربازی در پادگان شعر

این مجموعه را که برگیرندۀ شعرهایی کوتاه، با ساختاری منسجم و سخت گیرانه است، می توان پنجره ای مناسب برای آشنایی با نگاه سعدآبادی به موضوع جنگ و زوایای مختلف آن دانست. سعدآبادی متولد 1362 است و عمدۀ تجربه ای که از جنگ دارد، همانند دیگر همنسلانش، تجربه هایی منحصربه فرد از کودکانی است که با چشمانی گشوده نظاره گر حضور مقتدرانۀ پدیده ای شگفت به نام جنگ در زندگی خویش و بزرگ ترهایشان بوده اند. شاید به همین دلیل است که نمونه های موفق بسیاری را می توان در این مجموعه نام برد که از زاویۀ نگاه یک کودک روایت شده اند.

درست شبیه عزارئیل

از در که وارد کلاس شد

همه ترسیدیم و

تا پای مرگ ایستادیم

شبیه عزارئیل نقشۀ ایران را که

با مقیاسی کودکانه

بر تخته سیاه کشیده بودم

پاک کرد...

یا در نمونه ای دیگر از همین دفتر می خوانیم:

با بوق رادیو

با اعلام وضعیت سفید

نزدیک ترین پناهگاه

آغوش مادرم می شد

موشکی به سقف خانه نخورد

بمبی پنجره ها را نلرزاند

اما آواری از اشک های مادرم

بر سرم خراب شد...

از جمله مسئله هایی که با حضور جنگ به زندگی همنسلان سعدآبادی قدم گذارد، موضوع سفر رفتن پدر بود. سفری که گاهی با بازگشتی دیگرگون و گاهی نیز بی بازگشت پایان می یافت. در واقع کودکان این نسل مستقیم با غیر مستقیم و در ارتباط با دیگر خانواده ها و نزدیکانشان، شاهد شکل گیری نقشی از پدر بودند که باید آن را تجربه ای متفاوت نامید. به عنوان مثال سعدآبادی در ادامۀ همین شعر اخیر می سراید:

حالا سال ها گذشته

پدر با حلقۀ گل از اسارت برمی گردد

و بدون هیچ تأخیری

مرا از زیر آوار بیرون می کشد

یا در جایی دیگر می گوید:

...موشک های بمب افکن کاغذی ام

برگشتند

دشمن همچنان پیشروی کرد

و مسیر زندگی مان را عوض کرد

پدر که دورادور

به بازی هایم عادت کرده بود

هیچوقت برنگشت

این درگیری ذهنی گاهی نیز خود را در لباس نشانه ها و اشاره هایی نیز نمایان می سازد:

درخت گردو

این روزها زیاد توی کوچه می آید

و این دیوارها که

دل پری از حیاط دارند

آخرش مادر اجازه داد

پوتین های خشکیدۀ پدر را پا بزنم

موضوع دیگری که باید آن را نیز حاصل درگیری تجربی همنسلان سعدآبادی با مقولۀ جنگ دانست، مسئلۀ دفاع از ناموس و وطن است. این امر که به جهت غلظت و عینیت برجستۀ آن، در گذشتۀ تاریخی ما حضوری محسوس دارد، نه به شکلی کلیشه ای، بلکه به صورت اضطرابی بی خوابی آور و بی تاب کننده، در اعماق هویت این نسل ریشه دوانده است. از نگاه نگارنده سرچشمۀ شکل گیری اشعاری چون نمونه های زیر را نیز باید در همینجا جستجو کرد:

خواهرم را

در این بازار آتش گم کرده ام

حجره به حجره می گردم

لابه لای حجره دارهایی که

ناخواسته زندگی شان را به حراج گذاشته اند

نه او را سرباز خودی دیده اند

نه سرباز دشمن...

بر همین اساس می توان واژۀ خواهر و اصلاً خانواده و متعلقات آن را که با نگرانی های شاعر در ارتباط با آن ها همراه است، نشانه هایی از توجه و اهمیت سعدآبادی به موضوع تهدید و اشغال وطن در این مجموعه دانست. سعدآبادی با همین دغدغه در شعری دیگر می سراید:

این کلاه کج ها

اگر در همسایگی خانۀ ما

سنگر می ساختند

تفریحشان قد کشیدن خواهرم می شد

و دیوانه شدن من

قد بکش خواهرم

بیشتر از انتظارشان

آنقدر که چشمانت

از زمین دور شود...

آنچه گفته شد تنها دریچۀ کوچکی بود که سعی گردید در این فرصت مغتنم به سوی شعر سعدآبادی گشوده گردد و همچنان در ارتباط با شعر سعدآبادی و به ویژه دفتر «سربازی با گلولۀ برفی» حرف های ناگفتۀ بسیاری مانده است که متأسفانه نگارنده به جهت محدودیت خود در این مجال اندک، امکان طرح آن ها را در اینجا فراهم نمی بیند؛ اما عمیقا امیدوار است در فرصتی نزدیک به طرح دقیق تر و مفصل تر آن ها بپردازد.



+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۴ساعت 13:15 توسط محمدرضا وحیدزاده |