![]() |
![]() |
|
|
جلال آل قلم[1] یادی از جلال آل احمد به مناسبت درنگذشتنش در حیات نویسندگی ایران مدتی دَنگم گرفته بود[2] که چندخطی از جلال بنویسم و دست نمیداد. بگذریم که هنوز هم دست نداده است و همچنان مترصد فرصتی هستم تا بلکه غنیمتش بدانم. این کار را بهزودی خواهم کرد، اگر عمری باشد و توفیقی نیز. چندی پیش در هابیل[3] میتورقیدم که چشمم لغزید روی بخشی از نامة جلال به محمدعلی جمالزاده و برای بار چندم در سکر این کلمات از خود رفتم. همین را فالی گرفتم تا به نیکی یاد کنم از مردی که نویسندگی امروز ایران بسیاری چیزهایش را از او دارد. اگر از واژههایم بوی اغراق میشنوید گناه را از گردن من بردارید و به گردن نسلی بیندازید که زمان تقسیم حافظة تاریخی در جای دیگری بود. جلال را دو چیز جلال کرد. یکی شخصیتش و دیگری قلمش. بسیاری بهکین یا به جهل خواستند پنجه بیندازند بر این چهرة بیزوال و بسیارتر نیز در صدد مصادرة این متاع طمعانگیز به طمع خام افتادند. اما با گذشت همة این سالها آنچه تغییر نکرده است جلالبودن جلال است. چهلسال حضور مقتدارنهاش در دنیای نویسندگی پس از مرگ جسمانی، گواه همین مدعاست. جلال را نه بغض و کینة روشنفکران زخمخورده از میدان بهدر برد و نه مجیزهای احزاب بادآورده. اگر از شخصیت جلال حرف و حدیثهای بسیاری باقی است، در قلم او دوست و دشمن همرایاند و معترف که بیتردید از ماندگارترین صداهای آن نسل یکی نثر اوست. از نگاه من قلم جلال نیز روی دیگر سکة شخصیتش است. روزی فرصتی اگر باشد برای برشمردن ویژگیهای این قلم، روشنتر میتوان خطوط چهرة عصیانگر و ناساز صاحبش را ترسیم کرد. در آن روزها جلال بسیاری را در پر و بال خود گرفت و به بسیاری دیگر پر و بال داد. شاید شمار نویسندگانی را که جلال نویسنده کرد کسی نداند. کمتر در ذهن سراغ دارم از صاحب قلمی که نه اینکه رهبری کرده باشد جریانی را که خود یک تنه همة آن جریان باشد. جلال به تنهایی یک جریان بود.[4] در مدیر مدرسه، جلال دست گذاشته است بر روی زخمیترین سطر جامعة آن روز یعنی فرهنگ و تصویری برکشیدهاست که فقط از قلم او برمیآید. مدیر مدرسه داستان فرهنگ بیفرهنگی ملتی است که کارد به استخوانش خورده است و هنوز تاب قد راست کردن از کودتا را ندارد و جرأت برآوردن دمی را هم. محمدعلی جمالزاده در نقد این کتاب نامهای به مناسبت پیشکسوتیاش در عرصة داستان مدرن و تجربهاش در فوت و فن این عرصه به جلال نوشت. جلال نیز جواب آن را در نامة دیگری داد که نقل آن در ابتدا رفت: «اینجا من و امثال من اگر گهی میخوریم، فقط برای این است که امر به خودمان مشتبه نشود. مقامات ادبی و کنکورها و جایزهها، ارزانی شما و دنیای فرنگیشدهتان! من میخواهم با انتشار چرندیاتی از نوع مدیر مدرسه، احساس کنم هنوز نمردهام، هنوز خفقان نگرفتهام، هنوز نگریختهام. هر خری میتواند جانشین معلمی مثل من بشود، اما هیچ تنابندهای نمیتواند بهازای آنچه من در این میدان و با این گوی کردهام، کاری بکند یا دستوری بدهد. آنچه سرکار یک اثر ادبی پنداشتهاید، اصلاً کار ادبی نیست، کار بیادبی است؛ و راستش را بخواهید کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل هم به جان بسته است. آن صفحات، لعنتی است ابدی، تفی است به روی این روزگار... من دارم از درد فریاد میکشم و شما ایراد نیشغولی میگیرید که چرا رعایت نمیکند و با ششدانگش، گوش ما را میخراشد؟...» [1] تعبیری از آقای خامنهای در وصف جلال که در یادداشتی از او آمده است. [2] اصطلاح عامیانهای که از مدیر مدرسة جلال به وام گرفتم. [3] نشریهای فرهنگی به مدیر مسئول محسن حسام مظاهری که قصد دارم بعدا در یک پست معرفیاش کنم. [4] کتاب ماه یادآور در شمارة پیشین خود پرداخته بود به جلال و چندین و چند یادداشت تاریخی و کمنظیر آورده بود از افراد مختلف در وصف و شرح شخصیت و قلم جلال. در میان نویسندگان از نام آیتالله طالقانی و آقای خامنهای گرفته تا دولتآبادی و انورخامهای به چشم میخورد. اگر اشتباه نکنم هنوز بر روی گیشه بتوان شمارههایی تک و توک از آن را یافت. اگر یافتید از دست ندهید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/05ساعت 15:37 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
این مطلب پیش از این در هفته نامه پنجره منتشر شده بود. از حاشیههای یک پیادهرو
یکی از بحثهای داغ حوزة کتاب و نشر، پرفروشترینها و احصای تعداد و ارقام آنهاست. گوشه و کنار صفحات مطبوعات میتوان مقالات غث و سمین بسیاری را حول همین موضوع یافت. آمارهایی نظیر اینکه پرفروشترین کتاب امسال "کافهپیانو" بوده است و چرا؟ یا آیا "چراغها را من خاموش میکنم" هنوز پرفروش است یا خیر؟ یا حتی صحبت دربارة آخرین چاپ پدیدة امسال حوزة نشر یعنی "دا" یا حتی اخبار تأسفبرانگیزی از صدرنشینی بلامنازع رمانی مثل "بامداد خمار". یک نکتة جالب در بین همة این آمارها و تحلیلها این است که نبض بازار کتاب در دستان باکفایت ادبیات است. در صدر همة اخبار مرتبط با فروشهای خیرهکننده و چاپهای رکوردار، نام با صلابت کتابهای ادبی و رمان قرار گرفته است. حتی شنیدهام در آخرین آمارگیریای که از میان دانشجویان کشور به عمل آمد، پرخوانندهترین کتاب "کویر" دکتر شریعتی معرفی شد که آن هم یک کتاب ادبی است. بگذریم. سر از کجا درآوردم؟! اصل بحثم اصلاً چیز دیگری بود و قصد فروش فخر در میدان ادبیات را نداشتم. میخواستم چیز دیگری بگویم؛ چیزی دربارة یک حاشیه که گاهی بر متن هم تأثیر میگذارد. تا کنون به حاشیة خیابان انقلاب توجه کردهاید و بساط کتابفروشیهای پیادهرویی را دیدهاید؟ همان فروشندگانی که مجموعهای از کتابهای ممنوع و نایاب را کنار خیابان پهن میکنند و نانشان را از قِبَل ولعِ خوانندگانِ حریصٌ علی ما مُنِعَ درمیآورند. چند وقتی است این حوزه از بازار نشر و توزیع بهکلی حواسم را به خودش جلب کرده است. وجود برخی نکات قابل تأمل در میان بساط این قشر شریف باعث میشود که به کار آنها توجه بیشتری شود. سهتا از آنها را میشمارم: یک. در میان بیشتر این کتابها تعداد چشمگیری عنوان یکسان وجود دارد. دو. در بین کتابهای ممنوعالنشری که برای فروش گذاشته شده است آثاری دیده میشود که از چاپشان چند روزی بیشتر نمیگذرد. سه. در میان کتابهای تازه چاپشدة ممنوع، کتابهایی با حروفچینی و طراحیِ جلد و صفحة پیش از انقلاب به چشم میخورد. خلاصه با وضوحی بیش از سپیدی روز روشن است که چاپ و توزیع این حوزه دست جریان قدرتمند و باپشتکاری است که هدفمند و باانگیزه دارد برای بازار کتاب تصمیم میگیرد. نمیخواهم زود نتیجهگیری کنم و بگویم دست استعمار از آستین ایادی معلومالحالِ مجهولالهویه درآمده است که فلان کند تا بهمان شود. ولی این مسئله جای تأمل بیشتری دارد. به سراغ فروشندگان این فروشگاههای سیار، بسیار رفتهام. هدف همهشان یکچیز است؛ فروش کتاب و زدن پولی چند به جیب. این حس من بود. این حس هم از مشاهدة رفتار این قشر به من دست داد، وقتی که کتابهای کمیاب آوینی را کنار آثار هدایت گذاشته بودند؛ یا زمانی که داروخانة معنوی را همراه با آثار احمد کسروی میفروختند. بهنظرم یک چیز بدیهی آمد. اینکه برای آنها فقط فروش مهم است. حتی خیلیهایشان اطلاعی از آنچه میفروشند ندارند. هر کتابی را که خریدار بیشتری دارد در صدر میگذارند و هرکدام را هم که خواننده نداشته باشد حذف میکنند. خُب این تا اینجای قضیه. اما چیزهای دیگری هم هست. چند عنوان ثابت در بیشتر مواقع تکرار میشود. در بین بساط بیشتر این فروشنده این کتابها را میتوان یافت: آثار هدایت، آثار جلال، آثار شریعتی، آثار ذبیحالله منصوری، آثار جمالزاده، آثار کسروی، آثار زرینکوب، دیوان ایرج و فروغ و میرزاده و کارو، ماشاءاللهخان در دربار هارونالرشید، علوم غریبه، کشکول شیخ بهایی، تسخیر روحانیات، کتاب مقدس، بوبول از ایرج پزشکزاد، شکر تلخ، خاطرات دباغ، داییجان ناپلئون، همسایههای احمدمحمود، صدسالتنهایی و همة دلبرکان غمگین من مارکز، بانوی جنگل فهیمهرحیمی، شکست سکوت، شگفتیهای علم، شاهدبازی شمیسا و... بسیاری از این کتابها مانند آثار هدایت و کسروی و زرینکوب و ایرجمیرزا با یک چاپ مشابه و تعمداً دستنخورده عرضه میشوند. حتی ورقهای این کتابها به همان صورت نامرغوب و بی کیفیت چاپ اول است. اگر فرصت کردید یک بار "دیوان ایرج" را در دست بگیرید و با این نگاه تورقی بکنید. واضح است که مرکز تکثیر همهشان یکجاست و بهعمد برای تکثیر آنها از همان حروفچینی و طراحی قدیمی استفاده شده است. سادگی است اگر گمان کنیم دلیل این امر فقط سهولت چاپ است. باید در میان دلیلهایی همچون القای حس اعتماد به مخاطب و حفظ اصالت و دستنخوردگی آثار به دنبال علت بود. در این مجال از عهدة این پرسش برنمیآیم که بگویم گزینش آثار تکثیر شده چقدر هدفمند و از روی برنامهریزی بوده است. اما بهجد جای تأمل دارد. در پایان میخواهم یک نکتة دیگر را هم مطرح کنم. چهکسی میتواند حتی دقیق هم نه و حداقل نسبی بگوید فلان اثر هدایت یا زرینکوب چاپ چندم خود را پشت سر میگذارد؟ دو قرن سکوتی که چندی پیش از میان همین کتابها تهیه کردم چندمین دو قرن سکوتی بود که فروخته میشد؟ آیا با نگاهی سرسری به این حوزه از بازار توزیع باز هم میتوان با قطعیت دربارة پرفروش بودن فلان کتاب حرف زد؟ واقعاً چهکسی میتواند ادعا کند که از رکورد فروشکتابها با وجود این مراکز توزیع باخبر است؟ جواب این سؤالها روشن نیست. تنها چیزی که روشن است این است که این حوزه در بازار توزیع کتاب جایگاه بسیار مهم و تعیینکنندهای دارد که از چشم همگان پنهان مانده است و هیچ دقتی به آن نمیشود. برای بررسیهای دقیقتر وضعیت نشر و توزیع کتاب، باید به این حوزه توجه جدیتری نشان داد و با تأمل بیشتری به آن نگریست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/27ساعت 9:57 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
قبلالتحریر: سال 84، زمانی که افزایش فعالیتهای شرکت گلدکوئست به مرز ایجاد مزاحمت برای بسیاری از افراد غیر عضو رسیده بود، تصمیم گرفتم این مقاله را برای نشریة دانشجویی «دوازده» بنویسم. تکثیر آن نشریه را در قطع کاغذ A3 خود به عهده گرفتیم و با پخش آن در محیطهای دانشجویی و حتی معابر تهران، سعی کردیم به اندازهای که از دستمان برمیآمد کاری در این زمینه کرده باشیم. در همان زمان برخی برخوردهای تند از طرف بعضی از افراد نیز حاکی از تأثیرگذاری اندک آن داشت. حال پس از گذشت چهارسال هیچگاه گمان نمیکردم که هنوز هم کسانی باشند که لازم باشد در این خصوص آگاهشان کرد؛ اما چندی پیش خبر برخورد نیروی انتظامی با سران این شرکت در کرج که نشان از تدام فعالیت آنها داشت و نیز پخش برنامة «شوک» با همین موضوع، باعث تعجب و شگفتی بسیارم شد. جالبتر از همة آنها زمانی بود که به هنگام بازگشت به منزل متوجه گفتگوی چند جوان در تاکسی شدم که دربارة عضویت در این سیستم با یکدیگر صحبت میکردند. لذا با توجه به اینکه هیچگاه مطلب زیر را در اینترنت قرار نداده بودم، تصمیم به درج آن، (البته بدون اصلاح و روزآمدسازی) در این پست گرفتم.
Gold quest گلدکوئست يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. يك روز روباه مكار و گربهنره، پينوكيو رو ديدند كه يك كيسة طلا به همراه داره. گربهنره گفت: بايد يك جوري اين سكهها رو از چنگش در بياريم. روباه مكار گفت: من يك نقشهاي دارم. بهش ميگيم كه ما ميتونيم سكههات رو چند برابر كنيم؛ به شرط اينکه به حرف ما گوش كني. پينوكيو بعد از شنيدن اين حرف، هيجانزده پرسيد: يعني واقعا ممكنه!؟ روباه مكار گفت: چرا كه نه! فقط بايد سكههات رو بكاري و از اونها مراقبت كني تا به جاي سكههات يك درخت سكه سبز بشه... همة ما اين قصه را در كودكي شنيدهايم و بهسادگي پينوكيو خنديدهايم. اما هيچكدام از ما فكر نميكرديم كه يك روز كسي چنين پيشنهادي را به خود ما بدهد و ما براي جواب دادن به آن دچار شك و ترديد شويم و حتی چنين پيشنهادي را بپذيريم!!! اين روزها هر كجا ميرويم و با هر كه صحبت ميكنيم، صحبت از گلدكوئست است. حتي دامنة اين بحثها از بازارها و شركتهاي تجاري نيز گذشته و به محيطهاي دانشگاهي و فرهنگي رسيده است. به طوريكه منابع غير رسمي، تعداد اعضاي اين شركت را تا يك ميليون نفر هم تخمين زدهاند، كه همچنان درحال افزايش است. به همين دليل بيش از پيش ضرورت بررسي اين موضوع و كند و كاو در جوانب تاريك آن احساس شد. تصميم گرفتيم در همين مجال اندك به تحليل اجمالی اين تجارت بپردازيم. براي ورود به بحث، تعريف دو اصطلاح و آشنايي كلي با اين تعابير را لازم ديديم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 15:35 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
برای سیزده آبان و به علیمحمد مؤدب، شاعری که پای خیلیچیزها مانده است.
در این هوای پر از گرگ و میش میمانیم اگر کمیم و اگر هم که بیش میمانیم میان گردهیمان دشنههاست با لبخند و در کشاکش این نوش و نیش میمانیم برای پشت شترها جهاز آوردند بهرغم طایفة فتنهکیش میمانیم زمان بردن عرض است و وقت نشتر، با سری فراز و دلی ریشریش میمانیم کنار میرود از رخ نقابها آرام برای آنکه رود هر چه بیش میمانیم نه ساده آمده ایم آنکه ساده برگردیم به استواری هر بار پیش میمانیم به حکم پیر جماران که از ولایت گفت میان معرکه بر عهد خویش میمانیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/07ساعت 23:20 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
قبلالتحریر: این مطلب را به سفارش مرکز پژوهشهای مجلس نوشتم؛ یادداشتی در نقد و بررسی برنامههای ماه مبارک رمضان. ممکن است نشر آن الان کمی دیر باشد، اما تا قبل از استفادة آنها اجازة گذاردن آن را در وبلاگ نداشتم. به هر روی فکر میکنم ارزش یکبار خواندن را داشته باشد. قبل از هرچیز لازم میدانم در نگاهی کلی به رویکرد صدا و سیما در ماه مبارک رمضان سال جاری، نکتهای را یادآور شوم. به نظر میرسد اینکه امسال تلویزیون برخلاف سالهای گذشته رویکرد متفاوتی را برای تهیة برنامههای ماه رمضان خود اتخاذ کرده بود بهنفسه امر مطلوبی است. در سالهای پیش شاهد آن بودیم که حجم بالایی از برنامههای تلویزیون دربرگیرندة تولیداتی بود که بیشتر کارکرد «سرگرمی» داشت. حال پیش از باز کردن مسئله باید تکلیف خود را با این کلمه روشن کنیم. «سرگرمی» مفهوم شناختهشده و متداولی است که بسیاری از مدیران فرهنگی کشور نیز علقة بسیاری به آن دارند و بخشی از دغدغه و توان خویش را صرف فراهمسازی مقدمات و زمینههای آن مینمایند. در بین عموم نیز تلقیای که از خدمتگزاری واقعی وجود دارد در گرو ایجاد همین مسئله است. حال آنکه بسیاری، از جمله نگارندة همین سطور، تصور دیگری از این واژه دارند و چندان نیز به آن دلخوش نیستند. اگر بخواهم بیپرده و با صراحت مسئله را مطرح سازم باید بگویم از نگاه این گروه «سرگرمی» معادل همان غفلت و به تعبیر قرآنی آن «لهو و لعب» است. بهنظر میرسد اینکه متولیان امور فرهنگی و اجتماعی همِّ خود را مصروف اموری نمایند که براساس آنها عمر مردم جامعه به کارهای لذتبخش و غفلتزا و البته بدون سود و نتیجة مادی و معنوی بگذرد، چیزی نیست که رسالت انقلابی و اسلامی حرکت عظیم حضرت امام خمینی(ره) به دنبال آن بوده باشد. اگرچه ممکن است با اقتضائات و نیازهای روز جامعه، عملکردی اینگونه هماهنگتر و متناسبتر باشد! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 8:35 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
شاعرانگیهای آقای مدیر این مطلب در پایگاه لوح منتشر شده است
در میان خیل نامهای غزلسرایان جوان و جریان غزل امروز فاضل نظری نام ناآشنایی نیست. شعرهای فاضل که پیش از این با نام ابوالفضل میشناختیمش در سالهای گذشته و در گوشه و کنار شهر غزل، گاه و بیگاه رخ مینمود و از اهل شهر دل میربود. بعدها مجموعة اشعار شاعر جوان و خوشآتیة اوایل دهة هشتاد در مجموعة «گریههای امپراطور» گرد آمد و به دوستداران غزل امروز نوید ظهور شاعری توانا را داد. کمتر اهل ذوقی بود که این مجوعه را بهدست بگیرد و بتواند بهراحتی از آن دست بکشد. برخی از اشعار مجموعه دهان به دهان میچرخید و برخی از ابیات آن میرفت که حکم مثل سائر را بیابد. غزلِ از باغ میبرند چراغانیات کنند/ تا کاج جشنهای زمستانیات کنند از آن جمله بود. یا غزل مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد/ از جادة سهشنبه شب قم شروع شد. همچنین است غزل با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است/ فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است. افراد بسیاری را دیدم که با جریان غزل امروز آشنایی چندانی نداشتند اما اشعار این مجموعه را زمزمه میکردند و بیآنکه بدانند چرا از سکر آنها لبریز میشدند. آنچه گذشت بستر این تصور شد که ادبیات امروز باید چشمبهراه شاعری نامدار در سالهای بعد باشد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/21ساعت 8:16 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
اورِکا! اورِکا! غزلی از عزیزی که تا همین دیشب نمیدانستم شاعر است؛ آن هم این اندازه. از سرِ شعف و بیاجازهاش شعرش را در این پست میگذارم چون میدانم بزرگواری تنها یکی از حسنهایش است. پیغمبری دوباره مگر از در آمده یا سامری به چهره ی پیغمبر آمده؟! از آسمان مسیح به امداد ما رسید یا از میان خاک یهودا برآمده؟! از این مسیر سبز سلیمان انقلاب آسیمه با نشانه انگشتر آمده معلوم نیست شیفته یا تشنه از چه روست با پای رفته بود ولی با سر آمده بهر نجات خلق به امر خود خدا از عرش مستقیم به این کشور آمده! هر هفته سوره ای به جهان عرضه می کند با این کتاب قصه قرآن سرآمده از بین معجزات تمام پیمبران با اژدهای شعله دم نه سر آمده بنشسته تند و طرف کله هم نهاده کج دیگر چه جای شبهه و شک٬ سرور آمده! بنگر چه معنویتی آورده با خودش تکبیر کی ز کاخ نشینان برآمده؟! ایران من! بشارت آزادی ات رسید بار دگر ز باختر اسکندر آمده در اردویی که رنگ سیادت لوای اوست در حیرتم ز شام چرا لشکر آمده؟! هر چند آشناست نمی دانمش چرا با اجنبی به معرکه همسنگر آمده؟! *** بیهوده نیست وحدت پیغمبران رنگ حیدر به عزم قلعه خیبر درآمده این لیلة المبیت و دم امتحان ماست از هر قبیله توطئه را خنجر آمده *** بر تندی ام مگیر که دست خودم نبود آهی فسرده بود که از دل برآمده سیدحسین شهرستانی http://shahrestanihosein.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/15ساعت 9:49 توسط محمدرضا وحیدزاده |
|
|
صفحه نخست آمار مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پایگاهها |
|
کانون اندیشه جوان باشگاه اندیشه آرشیو پایگاهها |
| نوشته های پیشین |
|
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 |
|
RSS
|