تبليغاتX
پیاده‌روی در اتوبان

 

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟

 ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم

 

در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم

 

 

شهید احمدی روشن 

 

تقدیم به خون پاک شهدای علم و همة شاهدان راه حقیقت

 

 

اگر که شوکت این باغ، به چشم تنگ تو خار است

به گوش خود بسپار این فقط شروع بهار است

 

به تیغ و دشنه تن ما نکرده پشت به میدان

و نیز جای سر ما، نه شانه‌ که سرِ دار است

 

از آن گلی که شکستید هزار غنچه بروید

مباش در پی شاهد، فزون ز حد شمار است

 

به شهریاری شهر شرف رسیده و روشن

دو چشم عشق که مردن به جز به معرکه عار است

 

به تشنه کامی این خاک جواب سرخ و صریحی است

رگ گلوی من و ما که شکل حرف قصار است

 

هلا سیوف برهنه، شما و سینة چاکم

که بی‌قراری ایل از صدای پای سوار است

 

شکستن گل اگرچه نشانده غم به دل باغ

به جاده لاله نشاندن به پیشوازی یار است

 

بغض های رفقای دیگر

 

شعری از علی محمد مودب

شعری از میلاد عرفانپور

شعری از محمدمهدی شفیعی

شعری از حسن صنوبری

شعری از مهرداد قصری فر

شعری از حسین سنگری

شعری از رضا شیبانی

شعری از جواد شیخ الاسلامی

شعری از سیدعلیرضا شفیعی

شعری از حامد حجتی

شعری از زهرا بشری موحد

شعری از عارفه دهقانی

طرحی از وهب رامزی

 مداحی از محمود کریمی

 

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 14:13 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 این مطلب پیش از این در نشریه آیه و در پایگاه راسخون منتشر شده است.

 

آسیب‌شناسی آسیب‌شناسی‌های عزاداری

 

عزاداري

متأسفانه رسمی نامبارک در سال‌های اخیر بنا نهاده شده است که بر اساس آن در روزهای نزدیک به ماه محرم موج گسترده‌ای از نقدها و آسیب‌شناسی‌های مرتبط با مراسمات عزاداری روانة مطبوعات و رسانه‌ها می‌شود و به ناگاه با شنیده شدن طنین قدم‌های ماه خون و حماسه،‌ هر کسی از هر گوشه‌ای اولین وظیفة خود را درمان این بیماری می‌پندارد. طیف گستردة آسیب‌شناسان نیز از چنان تلوّن و تنوعی برخوردارند که احصای آن کار ساده‌ای نیست. این موج، از انعکاس ناقص و نامناسب اظهارات برحق اما نابجای فلان دلسوز صاحب‌نظر تا افاضات بهمان جوان نامطلع و غیر کارشناس در رسانة ملی را در برمی‌گیرد. بی‌شک باید ریشة اصلی این پدیدة نوظهور را در لغزش‌های متولیانی دانست که حرمت امام‌زاده با آن‌هاست. اما پیش از آنکه بخواهیم در پی مقصر باشیم بهتر است به خود موضوع مراجعه کنیم و ضمن قبول اشتباهاتی که بعضاً از سوی برخی مداحان خطاکار سرزده است، به اصل مسئله‌ای بیندیشیم که ادامة آن به همین سیاق، خود می‌تواند آسیبی جدی تلقی گردد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 8:57 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

قبل‌التحرير: اين مطلب را به درخواست برادرم حامد صلاحي براي نشرية پنجره نگاشته بودم كه در شماره صدم آن منتشر گرديد. در این شماره پرونده ای درباره ایران ۱۴۰۰ کار شده بود که در زمینه و رشته های مختلف به گمانه زنی پیرامون آینده ایران پرداخته بود. درباره ادبیات ایران بنده و دوست بزرگوارم زهیر توکلی یادداشت هایی را نوشته بودیم.

 

پيشبيني وضعیت ادبیات ایران در سال 1400 

 

فکرش را بکن. کسی تماس بگیرد و بی‌مقدمه بپرسد به نظرت ادبیات ایران در سال 1400 چه وضعیتی دارد؟ بی‌شک جا می‌خوری. می‌گویی من از شامی که فردا می‌خواهم بخورم خبر ندارم. می‌گویی مگر می‌شود برای مردمی مثل مردم ایران دم از پیش‌بینی زد؟ آن‌هم در مقولة گردی مثل ادبیات!‌ می‌گویی علم جفر و جام جهان‌بین هم که داشته باشی دستت برای چنین کاری می‌لرزد. اما تلفن را که قطع می‌کنی فکری مثل خوره به‌جانت می‌افتد. بی‌آنکه بفهمی تمام ذهنت را مرور سال‌های پیش و سال‌های پیش‌تر پر می‌کند. یکی یکی اسم و تصویر شاعران و نویسندگان صدسالة اخیر پیش چشمت رژه می‌روند. از دور می‌آیند، بزرگ می‌شوند و بعد در آن دورها و تاریکی‌ها گم می‌شوند. تا به خودت بیایی می‌بینی که ناغافل مشغول چرتکه انداختن و حساب و کتاب شده‌ای و چیزی را که اصلاً قبول نداشته‌ای داری تحلیل می‌کنی...

برای اظهار نظر در خصوص وضعیت ادبیات ایران در سال 1400 باید چند مسئله را به عنوان پیش‌فرض مطرح کرد. آنگاه با قبول آن‌ها، یا ادامة این سطور را از پیش چشم گذراند یا با انکارشان صفحه را ورق زد و به سراغ مطلب سر و ته‌دار تری رفت. اول آنکه ادبیات بی‌مخاطب معنا ندارد. هر اثر ادبی با هر معیار زیباشناسانه‌ای در آفرینش، در صورت ناتوانی از برقراری حداقل ارتباط با مخاطب، در معادلات جدی جامعه و ادبیات محلی از اعراب نخواهد داشت. حتی اگر... (به جای سه نقطه هرچه خواستید می‌توانید قرار دهید). دوم آنکه صرف توفیق در برقراری ارتباط، به معنای دستیابی به هرآنچه که باید، نیست. سوم آنکه در بگیر و ببند تئوری‌پردازی‌ها و تفلسف‌های نظری، ادبیات راه خود را می‌رود. از دل جامعه برمی‌آید و بر دل جامعه می‌نشیند. حیاتش در گرو تعامل با اقتضائات و نیازهای جامعه و روزگار خویش است و آنچه نمی‌بیند ایما و اشاره‌های منتقدان و صاحب‌نظران صادرکنندة دستورالعمل و بخشنامه است.

از این روی نگارنده بی‌توجه به همین بخش‌نامه‌ها، قصد دارد ارزیابی شتابزدة خویش را با عنایت به وضع موجود و واقعیتی که در طی این سال‌ها رخ نمایانده است، ارائه کند.

در اولین نگاه آنچه در پیش دیدگان هر اهل بصری جلوه می‌کند، عرض‌اندام دو قالب شعر و داستان است. چه به فال نیک بگیریم و چه بد، مقولة داستان در سی‌سالة اخیر حتی به بخش کوچکی از توفیقات شعر نیز نتوانسته است دست بیابد. دلیل این امر را در هرچه بجوییم، (از نسبت انسان شرقی با عالم اجمال یا تفصیل گرفته تا بسترهای تاریخی و فرهنگی این دو در جامعة ایرانی و غیره) تغییر محسوسی در اصل بحث نخواهد کرد. شعر در سال‌های اخیر به قله‌های رفیع‌تری دست یافته و به نظر می‌رسد مسیر هموارتری را نیز در پیش رو دارد. شاید به همین جهت است که اهل دردی چون جناب دکتر سنگری درِ گوشی و آهسته می‌فرماید از اساس اشتباه است که چشم به راه ظهور رمانی بزرگ باشیم، باید چشم به جادة شعر بدوزیم.

خوشبختانه در این زمینه نیز، توالی سالیان اخیر با کوله‌باری از تجربه‌های رنگارنگ و موجاموج برای حوزة شعر به همراه بوده است؛ تجربه‌هایی که بر اساس آن‌ها می‌توان ادعاهای بزرگ و پیشگویانه داشت. جامعة پرالتهاب و درتکاپوی ایرانی در طی قرن حاضر تحولات بسیاری را از سر گذرانده است و بنا به مقدمه‌ای که ذکر آن رفت، مقولة شعر نیز به همین نسبت با فراز و فرودهای بسیاری مواجه بوده است. موج‌های مختلف شعری آمده‌اند و یکی پس از دیگری میدان را واگذارده‌اند؛ آنگونه که بعضاً در ذهن اهالی شعر حتی خاطره‌های محوی از این عبور و مرورها نیز بر جای نمانده است و تنها باید در کتاب‌های تخصصی سراغی از آن‌ها گرفت. (برای آشنایی با سیاهه‌ای از آن‌ها می‌توانید به تاریخ تحلیلی شعر نو از شمس لنگروی، چشم‌انداز شعر معاصر از مهدی زرقانی و گذاره‌های منفرد از علی باباچاهی مراجعه کنید). اما در این میان جریان‌های شعری کم‌مدعا و بی‌سر و صداتری نیز وجود داشته‌اند که بر خلاف غوغاسالاری موج‌ها و مدهای ادبی دیگر، آهسته راه خویش را ‌رفته‌اند و در هر فصلی شکوفاتر از فصل پیش به بار ‌نشسته‌اند. شاید بهتر باشد به جای همة این فعل‌های جمع یک فعل مفرد به‌کار برد و مرجع ضمیر را نیز به غزل انقلاب بازگرداند (و البته غزل را مجاز از کل دانست). وجود ده‌ها نام درخشان در دوره‌های مختلف و افزایش کمی و کیفی این نام‌ها در هر دورة مؤخرتر شاهدی بر این مدعاست. اگر در کنار این امر به امکان برقراری ارتباط سالم و دوسویة مخاطبان نیز نظری بیفکنیم، می‌توانیم به نتایج قابل توجهی دست یابیم. صدق و کذب این گزاره را می‌شود در پیمایش میدانی و علمیِ میزان فروش دفاتر شعر و رضایت عموم مخاطبان و حضور کاربردی و محسوس در زندگی مردم به تحقیق ثابت کرد. اکنون آنچه پیش روی ماست انزوای محتضرانة برخی مدها و بازی‌های ادبی و سیر نزولی تئوری‌سازی و ایده‌پردازی‌های بی‌اساس است و در کنار آن رشد منطقی و آرام نهال غزل انقلاب؛ نهالی که مقام معظم رهبری نیز در دیدار هر سالة خود با جمع شاعران، هر بار امیدوارانه‌تر به آن می‌نگرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 17:30 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

محل برگزاري كنگرة شعر مقاومت امسال بوشهر است و گويا استقبال خوبي نيز از اين مراسم شده است. شعر زير را براي اين كنگره و در حمايت از موج بيداري اسلامي ارسال كرده بودم كه گويا برگزيده نيز شده است. بنا به مشكلي كه بهتر است خير بناممش توفيق حضور در اين كنگره و همراهی دوستان شاعرم را نيافتم و مجبور به اعلام انصراف شدم. جهت التيام قلب داغدار خودم اين شعر را که اولین و احتمالا آخرین شعر سپیدم هست در اين صفحه منتشر مي‌كنم.

 

 

نوح (ع) پس از ديدن شاخة زيتوني كه كبوتر مأمور با خود آورده بود،‌ به مسافران كشتي بشارت پايان يافتن طوفان را داد. از همين رو شاخة زيتون را نماد صلح می‌دانند.

 

اين روزها

تمام برگ­هايي که کبوتران باخود مي­آورند

سوخته است

و بال­هايشان بوي دود مي­دهد

اين روزها از جنوب

تنها صداي ماغ کشيدن گوساله­هايي شنيده مي­شود

که قصد رد شدن از نيل را دارند

تا به فرات برسند

گوساله­ها گاو مي­شوند

و گاوها لاغر

و هفت گاو لاغر هفت کبوتر چاق را مي­خورند

تا از آسمان هفت شبانه روز باران ببارد

به سران عرب بگو

بر روي بلندترين تپه­اي که مي­شناسند پناه بگيرند

امروز کبوتري که برگشت

سر نداشت

 

سايت فارس نيز با بنده و دوست شاعرم، محمدحسین نعمتی با موضوع نقش شعر و ادبیات بر بیداری اسلامی گفتگویی داشته است که به همین مناسبت می‌توانید آن را در اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 11:9 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 قبل‌التحرير: متن زير يادداشتي بود كه براي پرونده اي در شمارة پنجم نشريه آيه نوشته شد. در اين پرونده دو یادداشت از مجید عزیزی (مستندساز) و الیاس پیراسته (عکاس بعضی عکس‌های کتاب) درج شده است و محمدحسین جعفریان و اميري (راي‌زن افغانستان در ايران) در گفتگو‌هايي مسائل تازه‌ای را بیان نموده ‌اند. یادداشتِ پایانیِ نيز مطلبي است از رضا هاشمی‌نژاد، مدیر نشر افق. سايت ارميا اين پرونده را كاري نو دانسته است.

نیمه‌های یک جانستان

جانستان كابلستان

نيمة خالي ليوان:

يكم؛ جانستان براي اميرخاني كم است؛ امیرخانی رمان‌نویس است. این چیزی است که آثار قبلی‌اش به ما می‌گوید و به نظرم چیز کمی نیست. در دوره‌ای که هنوز تکلیفمان با این قالب به طور کامل روشن نشده است و بین داستان‌های زرد عامه‌پسند و آثار روشنفکری بی‌مخاطب و کارهای سفارشی نچسب و تجربه‌های جسورانه و نارس مُعلّقیم، وجود نویسنده‌ای که می‌توان به او چشم داشت و با خیال راحت برای خرید آخرین کتابش بدون لرز دست در جیب کرد، داشتة کمی نیست؛ امیرخانی نویسنده‌ای است که در میانة همة تردیدها، می‌‌تواند رمان بنویسد، اندیشه‌اش را به محاکات بکشد و مخاطبش را نیز راضی کند. حال اگر آخرین اثر چنین نویسنده‌ای خاطرات خوشمزه و جالبش از سفر اخیرش باشد، مخاطب منتظری چون من را دمغ خواهد کرد و اصلاً‌عصبانی! امیرخانی بلد است بنویسد و قبل‌تر از آن بلد است مشاهده کند و مهم‌تر آنکه بلد است بفروشد. اما باز هم همة ‌این‌ها دلیل نمی‌شود که ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/24ساعت 11:5 توسط محمدرضا وحیدزاده |

 

یا حضرت رئوف

 یا حضرت رئوف

آخر هفتة گذشته توفیق زیارت خورشید هشتم و پابوسی حضرت رضا نصیبم شد تا در ایام ولادت حضرت معصومه نایب‌الزیارة دوستان باشم. غزل زیر قبل از سفر شروع شد و در مشهد تمام. چند روزی بیشتر تا ولادت آقا باقی نمانده است. همة این‌ها را توفیق نوکری خود و بنده‌نوازی حضرتش می‌دانم:

 

خورشيد بي‌غروب خراسانمان سلام

يا حضرت رئوف، شه مهربان سلام

 

وقتي ز سمت مشرقتان عشق مي‌وزد

گل مي‌كند هرآينه بر هر دهان سلام

 

پر مي‌زنم كبوتر پيغامبر شوم

با بال‌هاي خسته برم يك جهان سلام

 

از شهر رِي به محضرتان عرض احترام

از مشهدالرضا به قم و جمكران سلام

 

اذن دخول را در‍‍ِ باب‌الجواد خواند

هرکس که خواست بشنود از عمق جان سلام

 

بعد از نماز و روضه تپیدن گرفته است

هر چشم خیس تا که دهد سمتتان سلام

 

با خيل زائران شما، صحن انقلاب

مثل شروع عاشقی‌ام، ختم آن سلام

 

 در همین رابطه: دخیل

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/07/09ساعت 14:22 توسط محمدرضا وحیدزاده |

قبل‌التحریر: این مصاحبه را همزمان با انتشار کتاب «جستارهایی در ادبیات داستانی» با آقای شهریار زرشناس انجام داده بودم که همان وقت در سایت کانون اندیشه جوان منتشر شد. در این گفتگو خاطرات جالبی از مصاحبت نویسنده با آوینی و فردید و دیگران  نقل می‌شود که خود پیش‌بینی‌‌اش را نمی‌کردم. شنیدن حرف‌های زرشناس دربارة‌‌ آوینی را به دوستان علاقه‌مند به این سید اهل قلم پیشنهاد می‌کنم:

 شهریار زرشناس

1.   با تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، می‌خواستیم دربارة کتاب جدیدتان به نام «جستارهایی در ادبیات داستانی» که کانون اندیشة‌جوان آن را منتشر کرده است گفتگویی با شما انجام دهیم. همان‌طور که می‌دانید از کتاب استقبال خوبی به عمل آمده است. اگر ممکن است در ابتدا توضیحی در خصوص این کتاب و نحوة تألیف و نگارش آن بدهید و بفرمایید نوشتن آن را از چه سالی آغاز کردید و چگونه شد که «جستارهایی در ادبیات داستانی» متولد شد؟

با عرض تشکر از شما و همکارانتان، باید بگویم که نگارش این کتاب برمی‌گردد به خیلی سال قبل. یعنی مقالات آن شاید برای هفت‌، هشت سال پیش است و از آن زمان به تدریج نوشته شده است و قبلاً به‌صورت ماهانه در نشریة ادبیات داستانی منتشر می‌شد که سردبیری آن را در آن زمان آقای رضا رهگذر برعهده داشت. شاید یکی دو مقالة آن مقاله‌هایی باشد که در آن مجموعه نبوده است. وگرنه همة مقالات مقالات آن مجموعه بود که ظرف هفت‌،‌هشت سال پیش نوشته شد. بعد پیشنهاد داده شد که مجموع آن‌ها جمع شود و به‌صورت مجموعه‌ای ارائه شود که احیاناً دوستانی که نتوانسته‌اند مجله را ببینند بتوانند به‌صورت یکجا مطالب آن‌ها را در اختیار داشته باشند. جمع‌آوری این مقالات هم برمی‌گردد به حدود پنج شش‌سال پیش. در آن زمان این‌ها جمع‌آوری شد و به‌صورت یک کتاب آماده شد و بعد مراحل ویراستاری و غلط‌گیری و غیرة آن خیلی طول کشید تا در نهایت در اواخر سال 87 چاپ شد. در این تأخیر همة تقصیرات گردن انتشارات نیست و بخشی از آن به گردن خود بنده است که برای غلط‌گیری و اصلاح کتاب زمان زیادی را صرف کردم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت 16:56 توسط محمدرضا وحیدزاده |